عباس نجاریان درزی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عباس نجاریان درزی "مهدی پناه" (۱۳۳۶/۱۲/۱۰ بابل _ ۱۳۶۰/۰۶/۰۶) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش یعقوب نام داشت.عباس نجاریان درزی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عباس نجاریان درزی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۰/۶/۶ هجری شمسی در منطقه
؟ شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
كنار هم نشسته بوديم. هرچه نگاهش مىكردم گويى تازه او را مىبينم. تا حالا چنين صورتش را خوب نديده بودم. حواسم به خطبههاى امام جماعت نبود. به من لبخندى زد و اشاره كرد به روبهرو؛ يعنى حواسم به آنجا باشد؛ زير لب استغفراللّهى گفتم و حواسم را جمع خطبههاى امام جمعه كردم. ششمين روز از شهريور سال ۶۰ بود. خطبههاى امروز هم مثل هفتههاى پيش دربارۀ دفاع از اسلام و سرزمين بود. از اينكه خيلى بايد مواظب باشيم تا منافقان نتوانند به نيروهاى انقلابى صدمه بزنند. وقتى خطبه تمام شد، آمادۀ خواندن نماز ظهر شديم. شيخعباس سر بر مهر، دعا مىخواند. سرش را كه بلند كرد، نورانيت خاصى در چهره داشت. شكوهى كه در همۀ آن سالها نديده بودم. امروز هم جمعه است و براى خواندن نماز جمعه آمدهام. به ستون ميان مسجد تكيه مىدهم و روزهايى را به ياد مىآورم كه با هم سپرى كرديم. شلوغى عجيبى بود. ازدحام جمعيت براى بيرونرفتن از مسجد باعث شد كمى صبر كنيم. وقتى شيخ به وسط مسجد برگشت، امتداد نگاهش را كه به محراب مىرسيد، دنبال كردم. نمىدانم چه ميان او و صاحب محراب گذشت. وقتى از مسجد بيرون آمديم، شرجى هواى بابل را مىشد از عرقهاى نشسته بر صورتمان حس كرد. شانهبهشانه هم مىرفتيم. از دلواپسىاش براى كارشكنى منافقان حرف مىزد كه ناگهان صداى شليك تير، آهنگ صدايش را قطع كرد. بند دلم پاره شد؛ قدمهايم لرزيد. وقتى صداى تير را دنبال كردم، سياهپوشى را ديدم كه ميان جمعيت گم شد. شيخعباس، همان همراه هميشگىام، با لباس سفيد، غرق در خون بر زمين افتاده بود. وقتى سرش را روى پايم گذاشتم، جمعيت فراوانى دور ما جمع شده بودند. فقط اشكهاى من بود كه مىچكيد و نگاه او كه به انتهاى آسمان گره خورده بود. منافقان كوردل نقشۀ شوم ترورش را عملى كرده بودند؛ ولى هنوز آغاز راه بود؛ وقتى خبر شهادتش در مازندران پيچيد، خروش عجيبى ميان جوانان به پا شد. او را مىشناختم، از همان روزها كه از مكتبخانۀ درزىكلا تا خانه، همه راه از آموختههايمان حرف مىزد. گاهى با هم تمشك مىچيديم. بارها او را كنار درياچه ديده بودم كه به مرغابىها غذا مىداد.... وقتى كارنامۀ قبولى را به دستمان دادند، پرسيدم: «مىخواهى درسَت را ادامه بدهى يا بروى شاليزار و به پدرت كمك كنى؟» نگاهى به كوههاى پوشيده از درخت روستا انداخت و گفت: «هر دو را ادامه مىدهم». چند روز بعد او را كنار مزرعهشان درحالى ديدم كه كلاه حصيرى بزرگى بر سرش بود. گفت: «خيلى علاقه دارم از دين بدانم، مىخواهم بروم حوزۀ علميه، اما اجازه نمىدهند. مىگويند همينجا بمانم و همين بابل درسم را ادامه بدهم. اما من مىخواهم طلبه شوم». دستش را روى دستم گذاشت و گفت: «آرزويم اين است كه بتوانم مردم روستا را با خدا بيشتر آشنا كنم. برايم دعا كن اجازه بدهند». ماهها بعد وقتى او را چمدان به دست، پياده كنار جادۀ سرسبز روستا ديدم، فهميدم او به خواستهاش، كه تحصيل در حوزۀ علميۀ قم بود، رسيده؛ درحالىكه دلم با او بود، بدرقهاش كردم. سال ۵۷ بود و اوج اعتراض مردم. خبر آمدن امام به دورترين روستاها هم رسيده بود. او كه حالا طلبهاى فعال بود، پابهپاى مردم در راهپيمايى شعار ضد طاغوت مىداد. وقتى نهال انقلاب به بار نشست، خوشحالتر از هميشه به روستا برگشت. نماز را كه سلام داد. روبهروى مردم روستا ايستاد و گفت: با شما چند كلام حرف دارم. كسى باورش نمىشد اين همان پسر يعقوب است كه از پنجسالگى در مكتبخانه درس خوانده. به مردم روستا گفت: هر يك از شما براى پيشرفت و تداوم اين انقلاب سهيم هستيد و بايد تلاش كنيد انقلاب را حفظ كنيد و حامى و پيرو امام باشيد. پاسدارى از بيت امام در روزهاى ابتداى پيروزى، توفيقى بود كه نصيبش شد. فعاليتهاى انقلابىاش اوج گرفت. همكارى با دادگاه ويژۀ مواد مخدر در تهران را ادامه داد تا جايى كه وقتى به بابل برگشت، شعبۀ فدائيان اسلام را تأسيس كرد و با پيگيرىهاى شبانهروزى در خنثىكردن فتنههاى ضد انقلاب نقشآفرين شد. صوت قرآن قبل از نماز در مسجد مىپيچد. دلم خيلى برايش تنگ شده. خدا مىداند چه مدت تحت تعقيب بوده و چه كينههايى كه از او به دل داشتند. حتماً خار چشمشان بوده كه چنين مظلومانه شهيدش كردند. شايد از همان روزها كه با شهيد منتظرى اسلحه جمعآورى مىكرد، تحت نظرش داشتند يا شايد همان روزهايى كه با بسيجكردن نيروهاى حزباللّهى، گروهكهاى منحرف را در سطح شهر سركوب مىكرد، طرح ترورش را ريخته بودند. حتماً درگيرى با منافقان در كردستان هم خونشان را به جوش آورده. وقتى تابوتش بر دوش ما بود، به اين فكر كردم كه هر دو ما ۲۴ ساله هستيم؛ اما او از من خيلى جلوتر بود اين موضوع را حتى از نوشتههايش هم مىشد فهميد. بندهاى وصيتنامهاش جواب محكمى براى منافقانى بود كه در مقابل اندوه مردم بابل از نبودن شيخ عباس خوشحال بودند. غافل از آنكه او ققنوسى بود كه با رفتنش هزار رهرو بر جا گذاشت. نوشته بود: «بدانيد اى كوردلان، اى كسانى كه دلتان كور و گوشهايتان كر است، بدانيد اسلام انقلابى با خون بهترين فرزندانش آبيارى شده و چهرههاى مبارز و مقاوم و سازشناپذيرى چون امام خمينى رحمه الله تربيت مىسازد، بدانيد تلاش مذبوحانۀ شما، بيهوده خواهد بود و به وسيلۀ دشمنهاى داخلى، در چهرۀ منافقان و ليبرالها، نهتنها نمىتوانيد به مقصد شومتان برسيد، بلكه خشم و نفرت مسلمانان را به خودتان بيشتر خواهيد كرد». خطبههاى نماز جمعه شروع مىشود و من باز هم كنار خودم شيخعباس را حس مىكنم. بايد بعد از نماز براى زيارت مزارش به گلزار شهدا بروم.