عباس محمدقلی زاده
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عباس محمدقلی زاده (۱۳۵۰ بابل _ ۱۳۶۴ فاو) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمدقلی نام داشت.عباس محمدقلی زاده در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عباس محمدقلی زاده در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۲۱ هجری شمسی در منطقه
فاو و در
عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
سید میرزا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
مکرمه خانم ساکش را بسته بود مانده بود فقط چادر نماز و سجاده که باید نماز ظهر و عصرش را با آن میخواند و بعد میگذاشتش داخل ساك. على اكبر رفته بود دنبال بلیط این وقت سال اتوبوس برای مشهد سخت پیدا میشد باید زودتر می.گرفتند آقا دیر به فکر افتاده بود و يدفعه برگشته بود گفته بود عید برویم پیش امام رضا؟ مکرمه خانم هم که از خدا میخواست چندباری آمده بود خودش مطرح کند ولی فکر کرد شاید دست و بال شوهرش بسته .باشد کشاورز ،جماعت آخر تابستان که فصل برداشت محصول ،بود تازه کمی دست و بالش باز میشد و پاییز فصل سفر .بود پاییز فصل برگزاری مراسم عروسی بود و فصل همه کارهایی که به خاطر بی پولی زمین مانده بود. بقیه سال باید با کمتر و بیشتر زندگی میساختند و هرچه داشتند خرج زمین کشاورزی شان می کردند. آقا محمدقلی که حرف مشهد را زد مکرمه خانم سریع پسرها را فرستاد دنیال بلیط و حتم یکیشان هم با زن و بچه دنبالشان می آمدند که پدر و مادر در مشهد تنها نباشند مکرمه خانم سفر تنهایی را دوست نداشت هر چقدر هم میشد صبر میکرد تا سر یکی از پسرها خلوت شود و باهم مسافرت بروند. يك آن هوس کرد نماز ظهرش را در مسجد بخواند رفت آشپزخانه سری به ناهار زد و کیف نماز مسجدش را برداشت و راه افتاد. هروقت میخواست دلش وا شود میرفت مسجد عباس اسم مسجد را پیش خودش گذاشته بود ،عباس چون مسجدی بود که عباس زیاد میرفت و بعد از عباس، مادر هم زیاد می رفت. اسم مسجد از همان شب عباس .شد یکی از اهل ،محل شب قبل از اعزام عباس را آنجا دیده بود نصف شب نشسته بود به دعا و نماز و صبح زود اعزام شد. هیچ کس دلش به رفتن عباس .نبود از بس که اصرار کرده بود همه راضی شده بودند آن سال عید هم پدر برای مشهد برنامه چیده بود. یک ماه مانده بود به عید که حرف رفتن زد سریع آمد خانه و وضو گرفت و رفت مسجد برای نماز مکرمه خانم ناهار را آماده کرد تا عباس برگردد. عباس که از مسجد برگشت چشمهایش قرمز بود و لب و دماغش باد کرده بود مکرمه خانم سفره را چید و خودش را به ندیدن زد. عباس يك قاشق خورده و نخورده زبان باز کرد اجازه میخواست برای رفتن مکرمه خانم سرش را گرم غذا خوردن کرد و حرفی از رضایت نزد. سفره را که جمع میکرد فقط يك كلمه برگشت گفت الان وقتش نیست مگر درس نداری توی حوزه رستم کلا؟ بنشین درست را بخوان عباس بغض کرده بود دوباره چشمهایش داشت خیس میشد گفت فقط چهل و پنج روز قول میدهم وقتی برگشتم با نوار خودم را به درسهای عقب مانده ام برسانم مکرمه خانم رفت آشپزخانه و آب را گرفت روی ظرفهای کثیف نمیخواست کوتاه بیاید. الان وقت جبهه رفتن نبود میخواستند خانوادگی دسته جمعی بروند مشهد مکرمه خانم سفر تنهایی را دوست نداشت. حرف را کشاند به پدر. آقا، عباس را وصی خودش کرده بود وقتی حرف جبهه رفتن شده بود روی چرخاند که یعنی از وصی بودن من سر باز میزنی؟ عباس هرچه داشت زور جمع کرد و گفت بر میگردم باور کنید چهل و پنج روز بیشتر نیست برگشتم باهم میرویم زیارت وصی شما میشوم و اصلاً هر کاری که شما بگویید انجام میدهم مکرمه خانم که از تختش پایین نیامد عباس از جا بلند شد. گفت اگر اجازه ندهید آن دنیا گلایه تان را به خانم حضرت زهرا میکنم این را که گفت مکرمه خانم دست از کار کشید. حالا چشمهای او خیس شده بود نگاهش برگشت سمت آقا و رضایت و تسلیم را توی چشمهای همسرش دید عباس هنوز ایستاده بود منتظر جواب اسم عباس را مادر بزرگش برایش گذاشته بود. ارادت مادربزرگ به قمر بنی هاشم اسم عباس را روی پیشانی پسرش نشانده بود و حالا عباسش آمده بود اجازه رزم بگیرد. مکرمه خانم سر پایین انداخت و با گوشه روسری چشمش را پاک کرد فدای سر ا اباعبدالله. مکرمه خانم نماز را توی مسجد عباس خواند و در و دیوار مسجد را به نیت تبرک بوسید و راه افتاد سمت خانه حتم الان علی اکبر با بلیطها سر رسیده بود با اتوبوس میخواستند بروند مشهد و شب را توی راه بودند و باید چیزی برای آماده میکرد چند قدم مانده بود برسد به خانه که پایش گرفت به سنگ و پیچید دمپایی پاره شد و از پایش درآمد. دیگر خیلی کهنه شده بود دلش آشوب شد از این واقعه از دلش گذشت که اگر عباس اینجا بود غصه نداشت یاد کتانیهای کهنه عباس افتاد که دلش نمی آمد بیندازدشان دور مادر میگفت کفش نو بخر و بپوش و عباس جواب میداد مگر مولای ما کفش نو پا می کرد؟ با وصله پینه کتانی های کهنه اش را تعمیر کرده بود و دوباره میپوشید میگفت دارم تمرین میکنم تمرین برای چه کسی؟ نمیدانست. لابد برای روزی که بالاخره مادر و پدر رضایت دهند پایین برگه اعزامش را امضا بزنند. مکرمه خانم دمپاییها را زد زیر بغل و راه افتاد تا شب باید فکری به حال پاپوش سفرش میکرد همیشه همین طور بود. کوچکترین اتفاقی که برایش می افتاد فکر میکرد اگر عباس بود اتفاق نمی افتاد یا میتوانست طوری از پسش بربیاید عباس چهارده ساله توی ذهنش هر روز بزرگتر و قهرمان تر میشد برای تمام پایین بیشه سر پسرش قهرمان شده بود از همان روزی که رفت حوزه رستم کلا اسمش توی دهان همه پیچید و تا وقتی که خبرش را از والفجر هشت آوردند. هنوز سال تحویل نشده بود خبرش زودتر از چیزی که انتظارش را داشتند به آنها رسیده بود چهل و پنج روزش پر نشده بود که گفتند عباس در اوج عملیات آسمانی شده خیلی زود ولی چهل و پنج روزش گذشت چهل و پنج هفته و چهل و پنج ماه هم پر شد و عباس نیامد که نیامد. تنهایی سفر رفته بود خانه که رسید، علی اکبر آمد استقبالش با همۀ شلوغی آخر سال توانسته بود بلیط مشهد را گیر بیاورد. رسم بود پدر و مادر شهدا وقتی به زیارت میرفتند یا از زیارت می آمدند همه اهل محل بالای سر قبر شهیدشان جمع میشدند و روبوسی میکردند و به پدر و مادر شهید سر سلامتی می دادند بابت این زیارت آرزوی این رسم قبل سفر مشهد به دل مادر ماند گله ای اما نداشت خود عباس اینطور خواسته بود: بارخدایا از خون ما دریائی تشکیل ،ده که تمام دشمنان اسلام و بشریت را در کام خود فرو ببرد خدایا بدنم را آن طور بگردان که فردای قیامت نزد سالار شهیدان آن پیکری که امواج تیرها بود آن بدنی که زیر سم اسبها بود شرمنده نباشم.
==!==
[ویرایش]
در ماشین را باز گذاشتم تصور کردم که خوابیده کف جعبه کاری جز تصور از دستم برنمی آمد آن طرف صدای مداحی بلند بود. چند نفر دورمان را گرفته بودند و حیران از این که من چه میخواهم بکنم گفتم جعبه را بیاورید بدهید به دستم. جعبه را گذاشتم .مقابلم در آن را باز کردم اولین کاری که کردم بوسیدن جعبه بود یکی گفت حاجی میخواهی قرآن بخوانی؟ دستم لرزید. نزدیک بود که قرآن از دستم بیفتد روی زمین تصور کردم که او هم همین طور دراز کشیده کف جعبه قرآن را از داخل جعبه بیرون آوردم. خواهرم به حال و روز من گریه کرد. نشستم روی زمین قرآن را گرفتم مقابل خیالم گفتم میخواهم قسمت بدهم. خواهرم گفت حاجی میخواهی به کی قسم بدهی؟ اینجا که کسی نیست. احساس کردم که چند نفر آن گوشه و کنار راجع به من پچ پچ میکنند که بنده خدا لابد زده به سرش. در خانه را باز کردم عباس از مسجد برگشته بود کار همیشه اش بود چند بار تعقیبش کرده و دیده بودم که آن وقت نیمه شب به مسجد می رود؛ آن وقتی که کسی در مسجد .نبود کلید را نمیدانم چطور گرفته بود کشیکش را کشیدم و دیدم با صدای عجیب و غریبی گریه کند. اول فکر کردم مشکلی برایش پیش آمده گفتم بروم ببینم مشکلش چیست. بعد فکر کردم که خوب نیست متوجه شود که کشیکش را کشیده ام . کردم صبح به خانه میآمد و برای رفتن به حوزه رستم کلا آماده میشد. صبر چند روزی بود که بابل به خودش آفتاب میدید خبری از باران نبود بهم گفت که اجازه بده .بروم دلیل آن گریه های عجیب و غریبش برایم روشن شد هوایی شده بود میخواست ما را بگذارد و برود با خودم فکر کردم که اگر برود و بست بنشیند توی خانه کعبه و صد برابر این گریه کند، من اجازه نمیدهم که برود صاف و محکم بهش گفتم نه اجازه نمیدهم بعد خبردار شدم که با مادرش حرف زده آن روز شنیدم که مادرش به او میگفت يك ماه دیگر امتحاناتت شروع میشود چند روز دیگر هم که نوروز ،است، اصلا حرفش را هم نزن وقتی مادرش میگفت نه خیالم راحت تر میشد تنها چیزی که نگرانم میکرد این بود که به مسجد میرود و این طور ضجه میزند. آن روز شنیدم که به مادرش میگفت شکایت شما را به حضرت زهرا علیها السلام میکنم میگویم در راه امام حسین، پسرتان را ندادید. نگه داشتید برای خودتان اگر از این حرفها میزد مادرش راضی میشد من زنها را میشناسم باید فکری میکردم باید قوی می ایستادم نباید خاموش میشدم نباید نرم میشدم مادرش را راضی کرد حالا مادرش هم امید به من بسته بود؛ به این که من مردانه جلویش بایستم آن روز که از مسجد آمد توی دستش يك جعبه بود من از جا بلند شدم و بعد نشستم روی صندلی. صدای نفسهایش را میشنیدم زیر چشمی نگاهش کردم میدانستم که او آدم بزرگی خواهد شد این هوش و استعداد و نمراتی که داشت يك طرف، هر کسی از غریبه و آشنا از زمان تولدش او را میدید به ما میگفت که عباس آینده درخشانی دارد برای همین آینده درخشان بود که من باید سفت و محکم می ایستادم و با رفتن او به جبهه مخالفت می کردم. او نشست روبه روی صندلی و در جعبه را باز کرد همین که جعبه باز شد من چشمم به قرآن داخل آن افتاد و بدنم لرزید. تا چند دقیقه می لرزیدم از هیبت قرآن لرزیدم و بعد نگذاشتم که او حرف بزند گفتم اصلاً مطرح نکن هر چه که میخواستی قبول است. هر چه که به خاطرش قرآن را واسطه قرار دادی قبول است نگفته قبول کردم بعد جعبه را بوسیدم و از دستش گرفتم و نگه داشتم نگه داشتم برای یک همچین .روزی برای من مثل روز روشن بود که تهش چه میشود میدانستم که او زمینی نیست و اگر به - برود، با آن ضجه ها و نماز شبها رفتنش را از خدا میگیرد بنابراین جعبه را نگه داشتم. وقتی زنگ زدند تا خبر شهادت عباس را در فاو ،بدهند وقتی طرف داشت پشت ،تلفن مقدمه چینی میکرد که عباس در والفجر هشت مجروح شده من گوشی را از دست همسرم گرفتم و گفتم کجا باید بیاییم برای شناسایی عباس؟ مادرش جیغ کشید و از حال رفت. میخواستم آدرس را بگیرم و بعد بروم سراغ همان جعبه میخواستم بروم سر نعش عباس جعبه را باز کنم و قرآن را روی دستم بگیرم و عباس را قسم بدهم همان طور که او من را میخواست قسم بدهد میخواستم قسم بدهم که حتماً باید من را پیش آقا ابالفضل العباس شفاعت کنی باید بگویی که من ،خونم ،آینده،ام جوانیام را به خاطر شما دادم شما هم نگاهی به پدر پیر من بیندازید. همین که گوشی را گرفتم و پرسیدم فهمیدم که او همان کاری را با من کرد که من با او کرده بودم همان طور که من نگذاشتم او من را قسم به قرآن بدهد او هم حالا نگذاشت من او را قسم بدهم او مفقود الجسد شده بود حالا من نمیتوانستم جعبه قرآن را بردارم و بروم سر نعشش و او را قسم .بدهم حالا فقط جعبه قرآن را باید میگرفتم سر سینه ام پیکر او را هم باید تصور میکردم و بعد با او حرف میزدم؛ همان طور که من با دیدن قرآن به او گفتم هر چه خواستی را نگفته قبول کردم امیدوارم او هم با این که نیست تا قسمش بدهم، همین معامله را با پدر پیرش انجام بدهد!