عادل منصور سمائی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عادل منصور سمائی (۱۳۴۳/۰۶/۰۵ چالوس _ ۱۳۶۶/۰۵/۰۴ میمک) متولد شهرستان شهید پرور
چالوس در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش حدیقه محمود بابائی و پدرش عزت الله نام داشت.احمد عادل منصور سمائی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند اول خانواده بود.عادل منصور سمائی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۰۵/۰۴ هجری شمسی در منطقه
میمک شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
گريهام بند نمىآمد. فرماندهى دسته ازم خواست كه به يك دستهى ديگر ملحق شوم. - عادل جان؛ بيا اين قهرمان رو ببر پيش خودت. دستهاش عوض بشه؛ براى روحيهاش خوبه. سفارش مرا به عادل كرد و رفت. وارد سنگر جديد كه شدم كسى جز عادل در آن نبود. گوشهاى نشستم و باز گريه كردم. عادل با مهربانى پيشم نشست و گفت: شنيدهام كه دوستت شهيد شده. خوشا به سعادتش. حالا براى او گريه مىكنى كه رفته و به آرزويش رسيده يا خودت؟ اصلاً حوصله نداشتم. قمقمهاى بهطرفم گرفت و گفت: يه ذره آب بخور. حالت بهتر مىشه. قمقمه را نگرفتم. جلوام گذاشت و شروع كرد به نوحهخواندن. صداى خوبى داشت. من هم يك دل سير اشك ريختم. چند دقيقه بعد كلى سرباز وارد سنگر شد. هركدامشان با ديدن من چيزى به عادل گفتند. - سلام عادل جان. مهمان دارى؟ - داداشته؟ - چرا گريه كرده؟ عادل لبخندى به من زد و گفت: همسنوسال داداشمه. فكر كنم چهاردهسالشه. درسته؟ با سر تائيد كردم. همه مرتب در صف نماز ايستادند. كسى چيزى به من نگفت. با تعجب ديدم كه عادل عبايى روى دوشش انداخت و عمامهى سفيدى روى سرش گذاشت و جلو ايستاد. سريع بيرون رفتم تا وضو بگيرم. وقتى برگشتم ديدم كه منتظرم مانده بودند. بعد از خواندن نماز جماعت و رفتن همهى مهمانها؛ گفتم: حميد فقط دوستم نبود. مثل برادر بزرگترم بود. مادرم من را به او سپرده بود. باهم از يك روستا آمديم. عادل كنارم نشست و گفت: حتماً بار اولته كه مياى جبهه. گفتم: بله. مادرم اجازه نمىداد. مىگفت خيلى كوچكى و بايد درس بخونى. اينقدر به حميد التماس كردم كه از مادرم رضايت گرفت. - چند وقته اومدى؟ - دو هفته است. حميد را فرستادند جلو براى شناسايى. دو شب پيش رفت و ديگه برنگشت. هرروز عادل با من صحبت مىكرد كه برگردم عقب، ولى من راضى به برگشتن نبودم. مهرش مانند حميد به دلم افتاده بود. خيلى مهربان و خون گرم بود. انگار آدمهاى خوب را خداوند از روىهم كپى كرده. هر چه عادل را بيشتر مىشناختم؛ بيشتر او را شبيه حميد مىديدم. - منم مثل تو از روستا احمدم. تو از روستاهاى مشهد؛ من از روستاى سما توى كلاردشت اومدم. استان مازندران. از بس مهربان بود بدون رودربايستى سؤالپيچش كردم. پرسيدم: خيلى اومديد جبهه؟ گفت: چهار بارى اومدم. پرسيدم: اينجا شما فقط نماز جماعت مىخونيد و دعا؟ عادل خنديد و گفت: نه. دورهى آموزش نظامى ديدم. هم مبلِّغ هستم و هم بسيجى. هر وقت عملياتى باشه منم جلو ميرم. عادل كلى از روستاى زيبايشان برايم گفت: من دبستان رو توى روستامون تموم كردم و اول راهنمايى را رفتم كلاردشت خوندم. بعدش هم رفتم حوزه. يهسال حوزهى علميه چالوس بودم بعد رفتم قم. حالا هفتسال هست كه در حوزهى علميه قم درس مىخوانم. - هفتسال!؟ مگه چندسالتونه؟ - من متولد پنجم شهريور سال چهلوسه هستم و الآن بيست و سهسالمه. - درست همسن الآن من بوديد كه رفتيد قم. دلتون براى روستاتون تنگ نمىشه؟ - خوب معلومه كه دلم تنگ مىشه. براى مادرم، پدرم، خواهر و برادرم. براى همه دلم تنگ مىشه. تا دلتنگ مىشم مىرم بهشون سر مىزنم. پدرم زمين كشاورزى داره. منم هر وقت برسم مىرم كمكش. گفتم: من بزرگ بشم دلم مىخواد توى روستامون بمونم. ما هم زمين كشاورزى داريم. اصلاً دوست ندارم برم شهر زندگى كنم. عادل با مهربانى به حرفها و آرزوهايم گوش مىداد. بيشتر روزها روزه مىگرفت. شبها نماز شب مىخواند، آرام و بىصدا. حتى يكشب ديدم كه كلى از پوتينها را به سنگر آورده و واكس مىزند. عادل برايم از زمان شاه و تظاهراتى كه رفته بود گفت. از سخنرانىهايى كه با سن كمش ايراد مىكرد. از اينكه چند بار مأموران ساواك دنبالش كرده بودند و كم مانده بود دستگيرش كنند. از پدر و مادر پيرش برايم گفت و از برادرش كه مريض شده و از دنيا رفته بود. - اصلاً دوست ندارم توى بستر بيمارى بميرم. برام دعا كن كه با شهادت از دنيا برم. آن شب من هم براى نماز شب بيدار شدم. در سجده از خدا خواستم كه عادل را با شهادت از اين دنيا ببرد، براى خودم هم همين دعا را كردم. اوايل مردادماه بود كه ولولهاى بين رزمندگان افتاد. عادل پاكت نامهاى به دستم داد و گفت: تقىجان! قراره ما براى يه عمليات بريم سمت كردستان. اگه برگشتم كه هيچ؛ اگه برنگشتم اين نامه رو ببر عقب و بگو برسونند دست پدرم. گفتم: منم با شما ميام. گفت: نه! فرمانده اجازه نميده. ما سربازيم و بايد گوش به فرمان باشيم. هر چه اصرار كردم؛ فايدهاى نداشت. عادل مرا در آغوش گرفت و رفت. من و چند نفر ديگر مانديم و بقيه شبانه حركت كردند. از دو تا از سربازهايى كه مثل من مانده بودند پرسيدم: اينها كدوم سمت مىرن؟ گفتند: سمت كوهستان مِيمَك. خدا كنه مثل عمليات نصر پنج پيروز برگردند. دو هفته گذشت و متوجه شدم كه عمليات نصر شش هم با موفقيت تمامشده. نيروها در حال برگشت بودند. هر چه بينشان دنبال عادل گشتم؛ پيدايش نكردم. از همه سراغش را گرفتم ولى كسى چيزى نگفت. پيش فرمانده رفتم و گفتم: داداش عادل كو؟ فرمانده دستى به شانهام گذاشت و گفت: روح بلندش از روى بلندىهاى ميمك پر كشيد و شهيد شد. با گريه به سنگر برگشتم. مرد جوان تازهواردى؛ تا مرا ديد قمقمهاى بهطرفم گرفت و گفت: يه ذره آب بخور. حالت بهتر مىشه. انگار خداوند آدمهاى خوب را از روىهم كپى كرده. با ديدن مرد جوان؛ باز بوى عادل و حميد را كنارم حس كردم.