حبیب الله شریعتی فرد
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
روحانی شهید حبیب الله شریعتی فرد (۱۳۱۱ بهشهر _ ۱۳۶۰ جاده آمل) متولد روستای زیبای
اندرات شهرستان شهید پرور بهشهر
استان مازندران است. حبیب الله شریعتی فرد در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش بهی گرجی و پدرش عبدالجواد نام داشت.حبیب الله شریعتی فرد در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع ششم ابتدایی با موفقیت پایان رسانید و تحصیلات حوزوی را در
نجف اشرف ادامه داد .شهید بزرگوار در مورخه ۱۳۳۱/۱۱/۶ با خانم
حوریه ربانی ازدواج نمود و از ایشان "هفت دختر ؛ دو پسر" به یادگار ماند.حبیب الله شریعتی فرد در ۱۳۶۰/۸/۲۴ هجری شمسی در منطقه
آمل به دست
منافقین کوردل
ترور شد و بر اثر اصابت
گلوله شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید شریعتی در مورخه ۱۳۶۰/۹/۲۷ تشییع و در
گلزار شهدای امامزاده عبدالله گرگان به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
سال ۱۳۵۴، زمانى كه تانكهاى صدام در همان خيابانهايى راه افتاد كه ما در آن قد كشيده بوديم، براى عراقى كه من مىشناختم فاجعهاى پيشبينى مىشد؛ دورهاى پر از خونريزى. با اينكه من بچه بودم، اما مىتوانستم بوى خون را استشمام كنم. چوبى را كه بين پاهامان مىگرفتيم و مثل اسب سوارش مىشديم به عماد دادم تا برايم نگه دارد و از كوچه پس كوچههاى تنگ منتهى به حرم اميرالمؤمنين دويدم تا زودتر، حاجآقا را از لشكر تانك خبر كنم. حاجآقا طبق معمول هر صبح، همراه با طلاب ديگر در حرم مشغول درس و بحث بودند. وقتى نفسنفسزنان به در حرم مطهر رسيدم، ديدم كه افسر بعثى از ماشينى كه جلوتر از تانكها حركت مىكرد، پياده و وارد حرم شد. خواستم پشت سر افسر بروم داخل حرم كه يكى دستم را چسبيد. به صورتش نگاه كردم و گفتم: - تو اينجا چه كار مىكنى؟ اسبا رو كجا گذاشتى؟ گفت: - مىخوان باباتو بگيرن. من نگاه كردم به صورت عماد و گفتم: - تو از كجا مىدونى؟ - خب شما ايرانى هستين. و من موفق نشدم، بابا را پيش از آمدنشان خبر كنم. بعد از افسر بعثى، سرباز و درجهدار بود كه مثل مورو ملخ ريخت در صحن حضرت و بعد كشانكشان طلبههايى را كه حاجآقا هم بينشان بود از حرم بيرون آوردند. آن لحظه من خيال كردم كه قرار است حاجاقا را بكشند. جيغ كوتاهى زدم و جلوى چشمم را گرفتم و سيل جمعيت نگذاشت كه چيزى ببينم. بعد با عماد دويديم سمت خانه و فرياد كشيدم، بابا، بابا را كشتند. وقتى به خانه رسيدم، گذاشتم كه مادر در آغوشم بگيرد و لحظات كوتاهى با صداى بلند گريه كردم. مادر به همراه داداش رضا از خانه بيرون رفتند و عصر وقتى به خانه آمدند، فهميدم كه فعلاً حاجآقا كشته نشده و ايشان و طلاب ايرانى ديگر را به بيابان «خان نص» بردهاند. من دويدم به سمت در تا به سمت خان نص بروم؛ اما رضا دستم را گرفت و گفت: كجا مىخواى برى؟ گفتم: - خان نص بين كربلا و نجفه.
مادر سرم فرياد كشيد و كتانىها را از دستم گرفت. بار بعد داداش رضا، من را هم همراه خودش برد. خانوادهها و فاميلهاى هركدام از افراد زندانى، در بيابان سرگردان بودند. بابا و ديگران را در چهارديوارىاى حبس كرده بودند و ملاقات با هركدام از اين زندانىها ممنوع بود و حرف از اعدام دستجمعى زده مىشد. اما روزهاى بعد خبرهاى خوشى ما را اميدوار كرد كه سيدعبدالصاحب حكيم، ضمانت كرده كه اين روحانيون ايرانىالاصل با ضمانت ايشان آزاد و در عرض چند روز خاك عراق را ترك كنند. صبح روز بعد عماد از خواب بيدار شده بود و براى خداحافظى با من همراه پدرش آمد. قرار بود پدرش با كاميون كهنهاش ما را به مرز ببرد. آقا شيخ محمدفاضل، من را نوازش كرد و با همين همراهىها توانستم از عماد دل بكنم. شيخمحمد داماد آيتالله كوهستانى بود كه شهرت زهد و عرفانش در نجف هم شنيده مىشد. تا رسيدن به مرز، همه با اينكه همۀ وسايل زندگىشان را جا گذاشته بودند، بهنحو عجيبى خوشحال بودند كه از خطر رها شده و عزيزانشان كشته نخواهند شد و اما در گمرك ايران، وضعيت تقريباً مانند عراق بود. مأموران بدتر از سربازهاى بعثى، تكتك ماشينها را مىگشتند و داداش رضا به حاجآقا گفت، مىگويند: هركسى اعلاميه يا عكس امام خمينى را همراه داشته باشد، اعدام يا اقلاً مستقيم به زندانهاى تهران فرستاده مىشود. من نمىدانستم اعلاميه چيست؛ اما از حرفهاى حاجآقا و مادرمان و داداش رضا متوجه شدم كه اثاث ما پر است از همين چيزهايى كه اگر كشف شود، حاجآقا ممكن است باز گرفتار شود. از مادر پرسيدم: مگر حاكم ايران، با حاكم عراق فرق ندارد؟ مادر لبخند تلخى زد و گفت: نه خيلى پسرم. هيچ لبخندى نمىتوانست صورت نگران مادر را آرام نشان بدهد؛ اما حاج آقا، درست مثل همان وقتى كه مأموران در حرم حضرت دستگير شده بود، مانند دريايى عميق و آرام بود. مأمورها به ماشين ما نزديك مىشدند كه حاجآقا و داداش رضا و مادر تندتند كتابهايى را از ميان كتابهايش بيرون آورد؛ جلدهايشان را كند و جلد بعضى را روى بعضى ديگر سوار كرد. تعداد زيادى عكس و كاغذهاى نوشته شده را هم لابهلاى قنداق آبجى پيچاندند و حاجآقا شروع كرد به خواندن آيت الكرسى. پس از ساعتها معطلى از گمرك و مرز رد شديم و ماشين عوض كرديم و پدر عماد از حاجآقا خداحافظى كرد و ماشين جديد ما را مستقيم به بيابانى برد به اسم نصرآباد، نزديك قصرشيرين. يك هفته در چادرهاى وسط بيابان قرنطينه بوديم و مأمورهاى شاه ايران از تكتك بزرگترها، بازجويى كردند. پس از يك هفته با اعتراض علماى قصرشيرين، اين وضعيت هم تمام شد و ما از اين بيابان خشك و برهوت خلاص شديم. پس از چند روز زندگى در قصرشيرين هم بابا به دعوت علماى گرگان ما را به گرگان برد و حاجآقا و داداش رضا مركز فعاليتهايشان را در مسجد حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم قرار دادند. از همان وقت بود كه من فهميدم گويى يك حاكم هم بر عراق و هم بر ايران حكومت مىكند و حزب بعث و پهلوى مترسكهاى اين حاكم كافرمسلكاند كه مشكلش اسلام و روحانيت است. پس فهميدم كه چرا نه حزب بعث عراق و نه حكومت پهلوى ايران، امام را برنمىتابند و در جريان مبارزات حاج آقا و داداش رضا تا پيروزى انقلاب قرار گرفتم. حاجآقا با نفوذش در گرگان همۀ تلاشش را براى تحقق دستورهاى امام خمينى به كار گرفت و پس از پيروزى انقلاب، مانند هنگامى كه با ماشين باباى عماد به سمت ايران حركت كرده بوديم، احساس امنيت كردم و خوشحال بودم كه ديگر خطر تمام شده. اما بعد با فعاليتهاى منافقان در نقاط مختلف كشور به زودى فهميديم كه اين تازه اول راه است؛ درست مثل همان وقتى كه مأمورهاى گمرك ايران سروقتمان آمدند. در همۀ مراسمات، تظاهرات، اعزامهاى به جبهه، و هر شهيدى كه تشييع مىشد، حاجآقا با سخنرانىهايش مردم را به شركت تشويق مىكرد و خودش و حاجخانم و داداش رضا، ما بچهها را هم اول صف براى تشييع مىبردند. روزى كه هوا بسيار سرد بوده حاج آقا به خانه آمد و فهميد كه ما براى تشييع شهيد، شركت نكردهايم؛ پس بسيار ناراحت شد و گفت: اگر قرار بود به بهانۀ باران و سرما به تشييع نرويد، اين شهدا هم بايد بهخاطر سختى مسير و خطر در خانه مىماندند. ۲۵ آبان سال ۶۰ بود و داداش رضا در تهران مأموريتى داشت. در قم، هم تشييع جنازۀ علامه بزرگوار مطهرى بود و آقا رضا به حاجآقا جريان مأموريتش را گفت و به ايشان گفت كه اگر مىخواهى در تشييع جنازۀ مطهرى شركت كنى، با من مىتوانيد به تهران بياييد. من مقابل در خانه، رفتن حاج آقا و داداش رضا را تماشا كردم كه وانتى مقابلم ايستاد و سراغ حاج آقا را از من گرفت. من گفتم حاجآقا تشريف بردهاند و اگر كارى داريد... راننده پايش را روى گاز گذاشت و بهسرعت حركت كرد. ناگهان من آن تانكها را به ياد آوردم و مانند نجف بوى خون به مشامم رسيد. طولى نكشيد كه در گرگان خبر پيچيد، اين بار نه از بيابان، از جنگل. نه از اسارت، از ترور. وانتى جلوى راه جنگلى را بند آورده بوده و آقا رضا مجبور مىشود ترمز كند تا ماشين را سر و ته كند كه منافقان حاجآقا و داداش رضا را به رگبار مىبندند و هردو با هم به شهادت مىرسند.