بهروز فرجی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید بهروز فرجی (۱۳۴۸/۰۵/۰۹ امل _ ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ شلمچه) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش منور شکری و پدرش فرج الله نام داشت.بهروز فرجی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.بهروز فرجی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۰۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات کربلای چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. این شهید عزیز
جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
تيرك آخر چادر را محكم كردم. ديگر خيالم راحت شد كه مهمانهايم مشكلِ جا ندارند و عروسىِ پسر به خير و خوشى برگزار مىشود. بيرون چادر آقا فَرَج را ديدم. دستش را روى شانهام گذاشت و گفت: «مبارك باشد.» حس كردم پكر است. چهرهاش درهم بود. خواستم چيزى بپرسم، اما نپرسيدم. مىدانستم آدمِ تودارى است و دلش نمىخواهد مشكلش را بگويد. هميشه همينطور بود. سفرۀ دلش را پيش هيچ كدام از اهالى روستاى «كهنهدان» باز نمىكرد. لبخندزنان گفتم: «انشاءاللّه عروسى بهروزت را ببينى!» چهرهاش بيشتر گرفته شد و قطره اشكى گوشۀ چشمش نشست. نتوانستم حرفى بزنم و پرسيدم: «مگر چند وقت است او را نديدهاى؟ شما كه با هم در جبهه هستيد؟» آه پرسوزى كشيد: «بود!» متعجب نگاهش كردم: «بود؟» خوب به ياد داشتم روزهايى كه آقا فرج مىخواست بهروزش را از جبهه رفتن منصرف كند. بيشتر از يك ماه طول كشيد؛ اما نه بهروز راضى مىشد نرود نه دل پدرش راضى مىشد به رفتن او. خودش در جبهۀ كردستان و سقّز بود، اما اجازه ندادن به بهروز، دليل ديگرى داشت. اگر آقا فرج پسرش فيروز را در تصادف از دست نمىداد، به راحتى به بهروز اجازه مىداد. اما دو سالى بود كه غمِ فيروز، آقا فرج و منوّر خانم را بدجورى شكسته بود. اين را زنها و مردهاى روستا مىدانستند. بهروز، شرط آقا فرج را به جا آورد و دورۀ آموزشى گهرباران را گذراند. پسر با همت و پشتكارى بود. در روستا كمتر جوانى را مثل او ديده بودم. همينكه راهنمايىاش را تمام كرد، از آقا فرج اجازۀ حوزه رفتن گرفت. چقدر آقا فرج از تصميم پسرش شاد شده بود. بهروز دو سالى را در حوزۀ مسجد جامع آمل بود و بعد به حوزۀ علميۀ رستمكلا رفت. هم درس مىخواند هم در جمعآورى برنج به آقا فرج كمك مىكرد. خانواده مرفهى نبودند. خانهاى اجارهاى داشتند و در شاليزار كار مىكردند. بهروز گاهى به كارگرى هم مىرفت تا خرج تحصيلش را در بياورد. - هنوز نتوانستهام به منوّر خانم حرفى بزنم. از جبهه كه برگشتم، هى سراغ بهروز را مىگرفت. گفتم: من، پيرمرد هستم و خسته شدهام، آمدهام مرخصى. او جوان است و دارد مىجنگد. نتوانستم بگويم بوى سوختنش را.... شانههاى آقا فرج لرزيد. دستش را جلوى صورتش گرفت و گريست. ديگر او را خوب مىشناختم. وقتى حرفى را شروع مىكند، نيمهكاره نمىگذارد. منتظرانه نگاهش كردم. چهرهاش زير آفتاب جبهه، سوخته بود. - فقط سه ماه در جبهه بود، اما از من جلو زد. صداى بلند «ياحسين» اش را شنيدم و بعد بوى سوختنش را حس كردم. آتش اندازۀ يك تشت روى زمين بالا و پايين مىرفت روى زمين شلمچه. همرزمانش نمىگذاشتند جلو بروم. ديدم دارند آتش را خاموش مىكنند و دست يكىشان سلاح است. كلاش را نشانم داد و گفت: «مال يكى از بچههاست كه مجروح شده. به درد مىخورد. زبانش نچرخيد بگويد سلاح پسر توست كه...» آهى كشيد و به نقطهاى خيره شد. از آه سوزناكش در آن لحظه گفت كه دلش شور مىزد و خبرى از بهروز نبود. نمىدانست همان جا كه ايستاده، خمپاره به شكم پسرش خورده و سوخته. بعد، از همرزم بهروز شنيده كه چه شده. - دست و پاهاى بهروز جدا شده و سوخته بود. سرش را پيدا مىكنند. بوى آتش و دود مىداد اما شناختمش. اين را كه مىگويد، جگرم آتش مىگيرد. مگر مىشود پدرى، پسرش را نشناسد؟ - سرش را بغل گرفتم و گفتم: وَ تَقَبَّلْ مِنّا هذَا القَلِيل! خدا مىداند كه فقط غصۀ مادرش منوّر را دارم. كاش طورى به دلش بيفتد كه بهروز شهيد شده. سه روز در منطقه ماندم و نيامدم مرخصى تا چشمم در چشمهاى نگران منوّر خانم نيفتد. حالش را مىفهميدم. بهخصوص كه وابستگى خاصى به بهروز داشت. - دوستش رضا گفته بود: بهروز تو جوانى! برو پشت جبهه! لبخند زده و جواب داده بود: من راحت هستم؛ چون زن و فرزند ندارم. من به امر امام آمدهام تا از اسلام و انقلاب دفاع كنم... آقا قاسم! منوّر خانم مىخواست برايش برود خواستگارى. حسرت دامادىاش را داشت. اين حرف آقا فرج، دلم را لرزاند. به سمت تيركهاى چوبى رفتم و خواستم تيركها و طنابهاى چادر را بكشم. مىخواستم چادر را جمع كنم كه آقا فرج فهميد. دستم را گرفت. زل زدم در چشمهايش: «بهروز تو زير آتش تكه پاره شده، آن وقت من شادى كنم؟ عروسى پسرم را عقب مىاندازم.» - عروسى را به هم بزنى، دوستىمان را به هم زدهاى. حرفش را محكم زد و جايى براى چونوچرا نگذاشت. بهروز هم مثل پدرش بود. حرفهاى دين را محكم و قرص مىگفت تا جاى شبههاى باقى نماند. بارها از او سؤالهاى دينى و احكام پرسيده و اين را ديده بود. گاهى كه مسجد خلوت بود، صداى مناجات و گريههايش را مىشنيدم. عبا را روى سرش مىكشيد و مىگريست. سجدههاى طولانى داشت و اشكهايش جانمازش را تر مىكرد. اينها را كه براى آقا فرج گفتم، شلوار خاكى و كهنهاش را نشانم داد. - عمليات سختى داشتيم و شلوارم پاره شده بود. رفتم از تداركات شلوارى نو گرفتم. بهروز مرا كه ديد، سرش را تكان داد و گفت: بابا! مگر شما مىخواهى مهمانى بروى رفتى شلوار عوض كردى؟ الآن با اين شلوار هم بايد در خاكها باشى. آقا قاسم! از حرفش آنقدر خجالت كشيدم كه ديگر شلوار نو نپوشيدم. بهروز من رستگار شد! تو عروسى پسرت را باشكوه بگير كه بهروز هم خوشحال شود. - در گرماى تابستان، لباس آستين بلند مىپوشيد و در حياط، درسهاى حوزهاش را مىخواند. مىگفتم چرا مىروى حياط؟ بيا داخل. مىگفت: مادر! مگر آنهايى كه در اين گرماى سوزان در جبهه هستند و مىجنگند، مادر ندارند؟ بعد از نمازهايش، گريه زياد مىكرد. گاهى گمان مىكردم به خاطر ندارىمان است. مىگفت: مادر! من به امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف متوسل مىشوم. هر چه خدا به ما مىدهد، شكر مىكنم.... منوّر خانم، چادر را روى سرش انداخته بود و اينها را مىگفت. زنهاى روستا دورش حلقه زده بودند. همه آمده بودند سرِ مزار. من كنار آقا فرج ايستاده بودم و مىترسيدم حالش بد شود. ياد بهروز افتادم كه مدام در تشييع جنازۀ شهدا شركت مىكرد و مىگفت: «اين شهيد را مىبينى كه مردم آنها را مىبرند، اينها را فرشتهها و ملائكه روى دستان خود تشييع مىكنند.» در خواب به منوّر خانم گفته بودند پسرت شهيد شده و عكس بهروز را از او خواسته بودند. شنيدم كه در كربلاى ۴ شهيد شده. آقا فرج هم جانباز شده بود و ديگر مثل سابق نمىتوانست كار كند. برايم از بار آخرى كه بهروز رفت جبهه، گفته بود. هنوز در فكر آن هستم. منوّر خانم دو بار دورش چرخيد و بار سوم، بهروز دستش را گرفته و گفته بود: «مادر! از روى تو شرمندهام.» منور خانم گفته بود: «شرمنده نباش پسرم! تو در راه اسلام و قرآن مىروى.» بهروز خوابش را تعريف كرده بود: «خمپارهاى به من خورد و قسمتهايى از شكمم را از بين برد.» منوّر خانم گريسته و گلوى او را بوسيده بود. بهروز پيراهنى سفيد بر تن داشت. صداى سخنران كه جملاتى از وصيتنامه بهروز را مىخواند در گلزار روستاى كهنهدان پيچيد: «برادرانم! اميدوارم در مسير اسلام حركت كنيد. شما خوب مىدانيد ما همه در اين دنيا مسافريم و بايد به جايگاه ابدىمان برويم. جايگاهى كه اگر اعمالمان مورد رضايت خداوند قرار گرفته باشد، به نور الهى روشن است و در غير اين صورت، غرق ظلمت و تاريكى است.»