• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

بهرام تبسمی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید بهرام تبسمی (۱۳۴۴/۷/۱۵ بهشهر _ ۱۳۶۵/۱۲/۱۰ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور بهشهر استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد ، مادرش طاهره دولت و پدرش احمد نام داشت.بهرام تبسمی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع ؟ با موفقیت پایان رسانید و سپس در حوزه علمیه تحصیل علوم دینی کرد. شهید بزرگوار مجرد و فرزند اول خانواده بود. بهرام تبسمی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۰ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پس از تشییع و در بهشت فاطمه بهشهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

وقتى‌كه ديدمش يك لبخند پهن آمد به لبم و دلم باز شد. «به‌به همشهرى...» كشيدمش بين بازوهايم و سريع روبوسى را تمام كردم كه قيافه‌اش را برانداز كنم. از دوران دبيرستان هيچ تفاوتى نكرده بود. همان جوان لاغر و تركه‌اى كه فقط قدش بلندتر شده بود. عينك چهارگوش و درشتش هم همان بود. بازوهايش را فشار دادم و گفتم: «دنيا اين‌قدر كوچك است‌؟ من توى آن بهشهر كوچك خودمان، سال‌ها نبينمت و اينجا توى شلمچه پيدايت كنم‌؟ خدايا، بزرگى‌ات را شكر!» مدام لبخند مى‌زد. انگار جبهه رفتار مؤدبانه‌اش را آرام هم كرده بود. با اينكه مى‌شناختمش جذابيتش تازه به چشمم مى‌آمد. او را هم از ستاد لشكر خبر كرده بودند كه بيايد. يك‌هفته قبل از عمليات كربلاى پنج بود. ما چند نفر را شناسايى كرده بودند كه پيك ستاد خط مقدم شويم. گروه‌بندى‌مان كردند. من و بهرام تبسمى و چند نفر ديگر از بچه‌هاى گرگان و مازندران را در يك گروه انداختند. همين‌كه در گروه‌مان يك بهشهرى رفيق داشتم، خوشى‌ام را زياد مى‌كرد. يك نفر كه كوچه و خيابان محل زندگى‌ات را مى‌شناسد. زبان مادرى‌ات را بلد است. بوى بهارنارنج‌هاى ارديبهشت شهرت را چشيده است. از نانوايى محله‌تان نان خريده است. اين نقاط مشترك كه به هم وصلمان مى‌كرد در بيابان‌هاى ناآشناى جنوب غنيمت بود. حس مى‌كردم در خانه‌ام نشسته‌ام. بوى برادرهايم را حس مى‌كردم. انگار يك نفر را پيدا كرده بودم كه مزۀ دلتنگى براى رنگ سبز شمال را مى‌فهميد و نماى يكدست قهوه‌اى شلمچه بى‌تابش مى‌كرد. گفتم: «خب برادر... تعريف كن. اين سال‌ها كه پيدايت نبود كجا بودى‌؟» كم حرف مى‌زد و كوتاه. مثل بقيۀ شمالى‌ها صداى بلند و حجم‌دارى نداشت. به زور بايد از دهانش كلمه بيرون مى‌كشيدم. برايم تعريف كرد كه اولين‌بار سال ۶۱ آمد به جبهه. عمليات رمضان بود. در ذهنم حساب كردم كه چند سالش بوده. به حساب من مى‌شد هفده. آن موقع من هنوز درگير انتخاب رشته بودم. بعد از آن اين سومين اعزامش بود. دفعۀ دوم براى والفجر چهار به جبهه آمده بود كه پايش مجروح شد. مجبور شد برگردد و مدتى را بسترى شود. گفتم: «من فكرش را نمى‌كردم اينجا با تو روبه‌رو شوم. پيش خودم گفته بودم اگر روزى ببينمش حتماً در مطب است. با يك روپوش سفيد و اين عينك بزرگ كه جان مى‌دهد براى دكتر بودن! آن موقع‌ها دَرست خيلى خوب بود بهرام‌خان. نكند سرمان كلاه گذاشته بودى‌؟ چى شد؟ دانشگاه قبول نشدى‌؟» خنديد. سرش را انداخت پايين. «ما آمديم جبهه كه در دانشگاه امام حسين شركت كنيم برادر! دوسالى مى‌شود كه مى‌روم مدرسۀ علميۀ ملاصفرعلى بهشهر. آنجا به من سازگارتر است!» با تعجب نگاهش كردم. باورم نمى‌شد. قيافه‌اش بيش از آنكه به يك روحانى بخورد به يك بسيجى ساده و كم‌سن‌وسال مى‌خورد. بيست‌ويك سالگى‌اش در ريش‌هاى تنك و تازه درآمده‌اش پيدا بود. لباس‌هايش هم هيچ‌كدام نشانه‌اى از روحانيت نداشت. تنها يك چفيۀ گردوخاكى را مثل يك شى مقدس انداخته بود روى شانه‌هايش. ديگر چيزى نگفتم. بهرام كه از پرحرفى من خلاص شده بود، گوشه‌اى از چادر نشست و قرآن كيفى كوچكى را از جيبش درآورد. نشست به خواندن. بعد از آن كار هر روزش همين بود. تا وقتِ خالى پيدا مى‌كرد مى‌خزيد گوشه‌اى و قرآنش را درمى‌آورد. خستگى در چشم‌هايش نمى‌ديدم. با آنكه بيشتر دوست داشت در احوالات خودش باشد، اگر كسى را مى‌ديد، با خوشرويى سلام و احوال‌پرسى مى‌كرد. جورى صميمى مى‌شد كه همه خيال مى‌كردند چندين سال است با هم رفاقت مى‌كنند. ادب و وقارش در رفتار، هركسى را شيفته و مجذوب مى‌كرد. در همان مدت كوتاه قبل از عمليات كه با هم در يك چادر بوديم، هميشه همه‌جا مرتب بود. عادت داشت هرجا كه باشد به همه‌چيز نظم بدهد. مثل كارهاى روزانه‌اش كه هميشه دقيق و برنامه‌ريزى شده بود. مى‌گفتم: «توى دنيا چه چيزى را از همه بيشتر دوست دارى‌؟» چيزى در گلويش جمع مى‌شد. مى‌گفت: «اول شهادت را و دوم...» دومش را ده روز بعد فهميدم. وقتى در بهشت‌فاطمۀ شهرمان مادرش ايستاده بود بالاى سر جنازۀ بى‌سرى و براى مظلوميت امام حسين عليه السلام زير لب روضه مى‌خواند. آن شب وقتى شامش را خورد و اعلام كرد كه نوبت رفتن او به خط مقدم فرارسيده است، گل از گلش شكفت. با لبخندى از بقيه خداحافظى كرد. حالاتش را نمى‌فهميدم. انگار خط مقدم را با مرخصى و تعطيلات اشتباه گرفته بود. انگار نمى‌فهميد كه رفتن به مأموريت، يعنى مستقيم افتادن در آغوش شهادت! به من كه رسيد مكث كرد و روبه‌رويم ايستاد. كشيدمش بين بازوهايم و اين‌بار روبوسى را تا توانستم كش دادم. ديدن رضايت و خوشى چهره‌اش من را مى‌ترساند. نتوانستم قيافه‌اش را نگاه كنم و پس از آن بارها در حسرت آن نگاه آخر ماندم. وقتى ايستاده بودم در بهشتِ فاطمه و سوز سرماى اسفند مى‌وزيد، مردم «لا اله الا اللّه» مى‌گفتند و بوى گل مى‌آمد. سبزى يكدست شمال به چشم‌هايم مى‌زد، اما دلم براى نماى قهوه‌اى شلمچه بى‌تاب بود. بدن بى‌سر بهرام را گذاشتند روى خاك و من ديگر چهره‌اش را نمى‌ديدم، هرچند لبخندش پيش چشمم بود. خمپاره‌اى سر و گردنش را با خود برده بود و آرزوهايش را برايش آورده بود. كسى با صداى بلند پشت بلندگو وصيت‌نامه‌اش را مى‌خواند: «آگاه باشيد كه بازگشت همه به سوى خداست. پس، به سوى خودتان بازگرديد و خودتان را دريابيد تا خداى خود را بشناسيد... ببينيد كه شهداى كربلاى خونين ايران خود را چنان فداى اسلام نمودند كه خاطرۀ كربلاى حسين را در ذهن هر انسان تداعى مى‌نمايند....»






جعبه ابزار