اسلام قاسمعلی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید اسلام قاسمعلی با نام مستعار "صادق" (۱۳۴۳/۳/۵ بهشهر _ ۱۳۶۵/۲/۲۶ حاج عمران) متولد شهرستان شهید پرور بهشهر
استان مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد ، مادرش نسا قاسمعلی و پدرش غلام نام داشت.اسلام قاسمعلی در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع ؟ با موفقیت پایان رسانید و سپس در
حوزه علمیه تحصیل علوم دینی کرد. شهید بزرگوار مجرد و فرزند چندم؟ خانواده بود.اسلام قاسمعلی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۲/۲۶ هجری شمسی در منطقه
حاج عمران شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید پس از تشییع و در امامزاده عبدالله پابند به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
غروب، هميشه غمگين است؛ حتى بر فراز اين تپۀ سبز... سالها از رفتنت گذشته و من پير شده ام. نه اينكه فقط سنم بالا رفته، نه! غمِ تو پيرم كرده. كجايى عصاىِ دستِ بابا؟ پيرمرد، روىِ تپه نشسته بود و به افق نگاه مىكرد. سرش را پايين انداخت. يك لالۀ سرخ، از بين سبزهها سر برآورده بود. نگاهش به لاله ماند و زبانش به درد دل باز شد. - اون روز كه رفته بودم خونۀ خواهرت حوريه، خيلى از تو گفتيم و شنيديم؛ از خوبىهات، از مهربونىهات... داغ دلِ غلام تازه شد. آخه جوون از دست دادن خيلى سخته بابا. به هرجا نگاه مى كنم خاطرههاى تو برام زنده مىشه. همش مىگم: يادش به خير پسرِ مهربونم... پايين رفتن از اين تپه برام سخت شده. عصاىِ چوبىام چند بار شكست و زمين خوردم. الآن بهجاى عصاىِ چوبى، تو بايد زير بغلم رو مىگرفتى. به هر سختى كه بود، خودم رو به روستا رسوندم اما پاىِ رفتن به خونه رو نداشتم. مادرت نساء كه نيست، دروديوار خونه تاريكه؛ تنهايى فقط براىِ خدا خوبه. اصلاً خوب شد كه مادرت نبود و داغِ تو رو نديد؛ وگرنه دوباره مىمرد. براى پنج خواهرتم بىمادرى خيلى سخت بود. مادره كه به دختر سروسامون مىده. وقتى رفت، اونام به غريبى رفتن خونۀ بخت. كار خداست كه حوريه مثل مادرت مهربونه. براى تو هم مادرى كرد. هر وقت ميرم خونهش، مياد استقبالم و ميگه: سلام باباجان! خوش اومدى، باز رفته بودى تپه؟ آخه مىدونه جاى ديگهاى ندارم؛ فقط اينجا با تو راحتم. اون روز هم كه رفتم، بهش گفتم: هرچه كردم پام كشش نداشت برگردم خونه، هنوز بعد اينهمه سال، جاىِ مادر و برادرت خيلى خاليه. حوريه هم حالا شبيه مادرت شده، چينهاى روى پيشانى و كنار چشمش نشون مىده درد و غم زيادى داشته كه به زبون نياورده و تحمل كرده. روسرىِ هميشه گرهخورده روى سرش، چادر بسته به دور كمرش و دستهايى كه از شدت كار زمخت شده. هر وقت منو مى بينه، چشماش از خوشحالى برق مىزنه. هميشه ميگه سايهت به سرم بابا! حوريه ميگه: چه اسم قشنگى براش گذاشتين. يادتونه وقتى دنيا اومد بيست و دوم خرداد ۱۳۴۳ بود؟ رفته بودين ييلاق براى كار. دو روز بعد كه اومدين، بغل گرفتينش و اسمش رو گذاشتين «اسلام». چقدر دوستش داشتين. خب حق داشتين، بعدِ پنج تا دختر، اين پسر، عزيز دردانهتون بود. بهش گفتم: عصاى دستم بود بابا. من همهتون رو دوست دارم. مادرت دوست داشت اسمش اسلام باشه، مىگفت: اسلام باشه كه اسلام رو يارى كنه. پيرمرد به يكى از گلبرگهاى لالهدست كشيد و ادامه داد: «طلبگى رو خيلى دوست داشتى، منم گذاشتمت مدرسۀ نواب صفوى مشهد. آخه اونجا امكانات بهترى براى درس خوندن داشت. شبانهروز درس خوندى و مرد شدى برا خودت. وقتى مىاومدى مرخصى، بعدِ كمى استراحت، فورى مىاومدى كمكم.» پيرمرد نگاه از لاله گرفت و به آفتاب كه داشت ذرات نورش را آرام از روى سرشاخه درختها و نوك قله و گله جمع مىكرد، چشم دوخت. - مثل يك مردِ باغيرت حواست به همهچيز بود، حتى حجاب خواهرات. سفارش مىكردى به نماز اول وقت و قرآن. هر بار قد و بالات رو مىديدم، افتخار مىكردم. آخه هيچچيز براى يك پدر بهتر از ديدن قد و بالاى بچهش نيست. بميرم براىِ دلِ امام حسين عليه السلام! پيرمرد آهى كشيد و ادامه داد: «خيلى به امام علاقه داشتى. عكسهاى آقا رو آورده بودى خونه و از راديو به سخنرانىاش رو گوش مىدادى. بهفرمان امام هم رفتى جبهه. وقتى حوريه مىگفت نرو، طورى باهاش حرف مىزدى كه ديگه چيزى نمىگفت. هنوز نامههات دستشه، حتى نامۀ دختردايىات كه فقط چند روز نامزدت بود. برات نامه نوشته بود تا از رفتن پشيمونت كند؛ ولى رفتى و حتى مراسم عقدكنانت رو هم نديديم.» اشك از گوشۀ چشمان پيرمرد بر روىِ گونۀ چروكيدهاش افتاد، بهسختى گفت: ارديبهشت سال شصتوپنج بود و ماه رمضان... يكلحظه هم يادم نرفته! بعدِ مرگِ مادرت، سختترين روزِ زندگىم وقتى بود كه پيكرت رو آوردن. هر وقت ميرم امامزاده عبداللهِ روستاى پابند، چند روز مىمونم تا بيشتر كنارت باشم. حقّت بود كه اينطورى برى... تمام عمر نون حلال سر سفره آوردم. همين رزق حلال بود كه توى اين مسير كمكت كرد و هيچوقت نمازِ جماعت و نمازِ شبت ترك نشد. حقالناس را هم رعايت مىكردى. هنوز كه هنوزه همه بهخوبى از اخلاق خوشت ياد مىكنن. يادته وقتى بچه بودى تو مراسم مذهبى شركت مىكردى؟ چقدر از خانوادۀ شهدا مىگفتى و براشون غصه مىخوردى؛ مىرفتى سركشى و دلجويىشون، مىگفتى: خوش به حال شهدا كه به آرزوشون رسيدن... اين شعر هم ذكر لبت شده بود: چه خوش باشد كه باايمان بميرم/ به زير سايه قرآن بميرم...» وقتى خبر شهادتت رو بهم مىدادن، همهچيز رو مىدونستم. آخه شبِ قبلش خواب مادرت رو ديده بودم. يك پرچم بهدستم داد. فهميدم ايندفعه برنمىگردى. هربار مىاومدى مرخصى، براى دوباره رفتن بىتابى مىكردى. دفعۀ سوم هم كه رفتى آخراى فروردين بود و تا شهادتت يك ماه بيشتر طول نكشيد...» يك روز، پسر عموت اومد خونه و گفت كه دلاورى بودى برا خودت. توى حاج عمران، همون جايى كه تقريباً مثل اينجا كوه وكمر داره، چنان از تپهها بالا مىرفتى كه خيلىها نمىتونستن و نفس كم مىآوردن. تكتيرانداز بودى. وقتى شريف از شجاعتت حرف مىزد، كمرِ خميده ام جون گرفت باباجان. سربلندم كردى. ازش پرسيدم: چطور شهيد شد؟ اولش نمىخواست حرف بزنه، مىترسيد تاب شنيدنش رو نداشته باشم. اصرار كردم و بالاخره لب باز كرد. گفت: يك تركش به پات خورده يك تركش هم به سرت... چقدر درد كشيدى! من كه دل ندارم... هقهق گريۀ پيرمرد بلند شد. سر به آسمان بلند كرد و صدايش در كوهستان پيچيد... - خدايا تو به همهچيز آگاهى. شهدا همه ما رو مى بينند. اونها جونشون رو براى حفظ ناموس و دين و دفاع از ولايت گذاشتند. واى به حالمان اگر ما رو درحالى ببينند كه خون اونها رو زير پا گذاشتيم. خدايا تو شاهد باش اسلام، جوان رعناى من رفت كه اسلامِ مردم نره... و هر غروب، قصۀ پر غصۀ پيرمرد، بر فرازِ تپۀ سبز تكرار مىشد...