• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

شعبان نائیج نوری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



ششم آبان ۱۳۴۳، در روستای تیرکده علیا از توابع شهرستان نور به دنیا آمد. چندمین فرزند خانواده بود. پدرش نادعلی، کشاورز بود و مادرش رقیه کاویانی‌پور نام داشت. پس از اخذ دیپلم در رشته علوم انسانی، به تحصیل علوم دینی روی آورد و دروس حوزوی را در حوزه علمیه صدر و سپس مدرسه علمیه امام قائم چیذر تهران فراگرفت. مجرد بود. به‌عنوان بسیجی از سوی لشکر ۲۵ کربلا راهی جبهه شد و مسئولیت فرماندهی گروهان را بر عهده گرفت. چهارم دی ۱۳۶۵ در جریان عملیات کربلای چهار در منطقه جزیره ام‌الرصاص بر اثر انفجار نارنجک تفنگی به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای امامزاده عبدالله روستای تیرکده تابعه رویان شهرستان نور قرار دارد. برادرش علیرضا روحانی است.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

باران ،دیشب بوی نم چوبهای سقف خانه را در فضا پراکنده است روی ایوان نشسته ام خواهرانت مثل خودت در همه کارها به من كمك میکنند. صبح که پدرت گونی بادمجان و گوجه های کال و فلفلهای قرمز را به خانه آورد فهمیدم روز پرکاری .دارم باید همه را خرد کنم بعد پهن کنم جلوی آفتاب و کمی که خشك شد، نمك بزنم و بریزم در ظرف سرکه و بعد بگذارم یکسال بماند که ترشی خوبی شود. فلفل های قرمز را باید با نخ به صورت خوشه ای به هم بدوزم و بندش کنم به ستون جلوی ایوان پیازهای ریز را باید جدا کنم و ببافم به تا خشک نشود. همۀ اینها باید آماده و مرتب باشد. هم امسال هم که برایت مراسم یادبود میگیریم مهمانهای زیادی داریم. دوستان طلبه ات از نور میآیند همسایه ها و فامیل هم که جای خود دارد، اما دست و دلم به هیچ کدام از این کارها نمیرود چشم به راه هستم این را خودت بهتر میدانی دلم میخواست امروز چشم باز کنم مثل همان بچگیهایت سطل شیر را به زور بیاوری کنار در آشپزخانه و بگویی همین است، خدا بدهد برکت بعد هم لبخندی بزنی و من هم نانی را همراه ظرف ماست میان دستمال پارچه ای بگذارم تا ببری کنار شالیزار برای پدرت. بدون آنکه بگویم خودت کوزه آب را هم برمیداشتی تا پیچ جاده تو را نگاه میکردم و خدا را شکر میگفتم که تو را دارم شب نزديك برادرت نشسته بودی و داشتی نوشتن حروف را یادش میدادی من هم زیر چشمی به شما نگاه می کردم و دکمه لباست را میدوختم آن قدر قناعت داشتی که یکبار از تو نشنیدم بگویی لباست کهنه شده يكسال مدام يك لباس را می پوشیدی تمام جادههای سرسبز روستای تیرکده قدمهای پیاده تو را تا مدرسه می شناختند. فصل برداشت محصول بود و تو همپای پدرت کار میکردی تربهای سفید را یکی یکی از خاک بیرون میکشیدی و در سبد میگذاشتی. عرق روی پیشانی را پاک ،کردی رفتی سمت جوی کنار درخت هرچه خواهرت صدا زد که شعبان چیز دیگری نمانده، بیا تمام کنیم و بعد سفره را بیاندازیم ... کار خودت را میکردی از کنار بقچه نان رد میشدی و میگفتی غذای روحم دیر می.شود ظهر است وقت نماز است. کار همیشه هست. وضویت را که گرفتی و به نماز ،ایستادی همه دست از کار کشیدند و وضو گرفتند. لبخندهایت را هرگز از یاد نمیبرم مثل همان روزی که با هم به جای سرسبزی رفتیم به صورتت که نگاه کردم حالت خاصی داشتی. خیلی نورانی کبوتر سپیدی نشست لب حوض آب و شروع کرد به پرپر زدن وقتی از خواب بیدار شدم هنوز حس میکردم تو کنارم هستی. خواهرت لیوان آب را که به دستم داد قلبم تندتند میزد گفتم شعبان آمده، او برگشته. اشک در چشمانش حلقه زد و گفت خواب دیدی مادرجان اما نه، میدانم این خواب نیست و تو هر لحظه هستی و به من سر میزنی دی ماه ۶۵ بود که خبر آوردند نارنجکی منفجر شده و وقتی خون از بدنت فواره زده به آرزویت رسیده ای خبر شهادتت آمد ولی سالهاست پیکرت همان جا در منطقه ام الرصاص جا مانده اما من بعد از خبر شهادتت يك شب نوری را در خانه دیدم آن شب قلبم آرامتر شده بود مثل آبان ۴۳ که خدا تو را به من بخشید با اینکه وضعیت زندگی در این روستا سخت بود، ولی هربار تو را در گهواره چوبیات تکان میدادم دلم آرام میگرفت مثل همان روزی که ساقه های برنج را جمع میکردی تا سبد .ببافم گفتی دیپلمت را که گرفتی میخواهی تحصیلاتت را در علوم دینی ادامه بدهی باید به تهران بروی. اولین بار بود که اسم حوزۀ علمیۀ صدر را از زبان تو میشنیدم من مانده بودم چه جوابی به تو بدهم از یک طرف به تو در روستا احتیاج داشتیم و از طرفی هم به خاطر آینده ات باید میرفتی دانه به دانه تخمه هایی را که از گل آفتابگردان بیرون می آوردم، برای تو بود. حتی دانه های برنجی که در آب نمك خوابانده بودم برای این بود که برای توشه راهت برنجک درست کنم اما تو کنارم نشستی و گفتی مادرجان! سیزده به در نمی.روم میروم درس بخوانم باید سختی بکشم از زیر آیینه و قرآن که رد شدی ،خواهر برادرهایت گوشۀ چشمشان تر بود مثل آخرین باری که سال ۶۵ به جبهه رفتی بسیجی گوش به فرمان امام بودی و سیزده بار در این دوسال عملیاتهای مختلف را تجربه کردی نمیدانم اشکهایی که به پهنای صورتم میرسد خواهرت سینی چای را که کنارم میگذارد میپرسد طوری شده مادرجان؟ می گویم: نه. اما نمیدانم چرا امروز منتظرم لبخند میزند و قاصدکی را که میان گلدان لب ایوان نشسته نشانم میدهد و می گوید: حتماً این را دیده اید. صدای موتور از بیرون میآید پدرت از راه میرسد و دم در با عده ای احوال پرسی می.کند خودم را به کنار در خانه میرسانم دو نفر از موتور پیاده شده اند و خیلی با احترام با پدرت حرف میزنند که ناگهان زانوهای پدرت سست میشود و کنار در مینشیند. دستهایش را به طرف آسمان بلند میکند و میگوید خدایا شکرت دیگر چیزی نمیفهمم فقط صدای چرخش قاشق در لیوان شیشه ای آب قند .است حیاط خانه شلوغ شده همراه شهید دیگری به روستا برگشته ای نمیدانم جشن عروسی برایت بگیرم یا..... همان سالهای اول هم برایت کل کشیده و جشن گرفته ام آخر آرزویت بود ازدواج کنی. باید بلند شوم و محکم باشم این سفارش خودت بود همه را باید دعوت کنم و کل روستا را مهمانی .بدهم آخر تو برگشته ای؛ هرچند ساعاتی دیگر باید به امامزاده روستا برویم و تو را بسپاریم به خاکهای نمناک مزار.






جعبه ابزار