• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

شادگان اسماعیلی سراجی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید شادگان اسماعیلی سراجی (۱۳۴۸ قائمشهر _ ۱۳۶۷ جزیره مجنون) متولد شهرستان قائمشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی اکبر نام داشت.شادگان اسماعیلی سراجی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.شادگان اسماعیلی سراجی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۴/۴ هجری شمسی در منطقه جزیره مجنون شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۴/۸/۱۳ تشییع در گلزار شهدای سراجکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

داداش مهدى سلام! دلم برايت تنگ شده؛ ننه هم دل‌تنگى مى‌كند. الان دارد شام درست مى‌كند. تيمور و سهيلا دارند با هم دعوا مى‌كنند. كبرى سلام مى‌رساند. از اخبار محل اگر بخواهى زن حاج‌رمضان بچه‌دار شد، چنگيز هم دختردار. برايم از خودت بنويس. هنوز با پسرعمو مفيد زرگرى حرف مى‌زنيد و عراقى‌ها را سر كار مى‌گذاريد؟ دستت چطور است‌؟ اذيت نمى‌كند؟ چيزى به كسى نگو. خودم شنيدم چندروز پيش آقا به ننه گفت: «اين‌بار كه مهدى از جبهه برگشت ديگر نمى‌گذاريم برود. مى‌خواهم گوسفندها را بفروشم و برايش آستين بالا بزنم. نمى‌دانم مهدى قبول مى‌كند يا نه. او كه براى خرجى‌اش پول از ما نمى‌گرفت و با روزۀ استيجارى خرج خودش را درمى‌آورد.» ننه از آن‌روز تا حالا از خوشحالى نمى‌داند چه كار كند. چندنفر را زير سر گرفته برايت. خلاصه، داداش مهدى، برايت نقشه‌ها دارند. يك‌چيزى هم خودم مى‌خواستم بهت بگويم. يعنى ازت معذرت‌خواهى كنم. شب‌ها مى‌آمدم پشت در اتاقت گوش مى‌ايستادم. آخر تو تا ديروقت راديو گوش مى‌دادى تا همه خواب‌شان ببرد. ولى خودم ديدم كه وقتى همه مى‌خوابيدند تو بلند مى‌شدى و راديو را خاموش مى‌كردى و مى‌ايستادى به نماز. يك‌بار كه بدون اجازه وارد اتاق شدم و گفتم: «چه نمازى مى‌خوانى‌؟»، گفتى: «نمازت را يادت رفته بخوانى و دارى الان مى‌خوانى.» من ولى باورم نشد. تو هميشه اول وقت نمازت را مى‌خواندى. براى همين، باز پشت در اتاقت ايستادم. صداى گريه‌ات را هم شنيدم. مى‌دانم كه دوست نداشتى بشنوم. چندروز پيش با سكينه فهميديم كه آن نمازى كه مى‌خواندى نماز شب بود و نماز شب براى آدم‌هاى خوب است و تو خيلى خوب بودى. تو كه نيستى، توى خانه دعوا زياد مى‌كنيم، با نادر و تيمور و افسانه و سهيلا. آنها هواى هم را دارند. تو اگر بودى، هواى ما را داشتى لابد. آقا اين وسط مى‌ماند بين دو گروه بچه‌هايش. ولى تو بين‌مان هميشه آشتى مى‌دادى. زنِ داداش‌تيمور هم حالش خوب است و از نامه‌اى كه تو برايش نوشتى خوشحال شد. تيمور مى‌گفت كه توى نامه‌هايت خيلى راهنمايى‌اش كردى. راست است‌؟ تو اين كارها را از كجا ياد گرفتى‌؟ راستى آن دفتر دويست برگى كه به من دادى را ديروز براى اولين بار استفاده كردم. دلم نمى‌آمد تويش مشق بنويسم. مى‌بردمش مدرسه و به بچه‌ها نشانش مى‌دادم فقط. به سكينه گفتم كه وقتى گريه كردم، دفتر را به من ندادى ولى فردايش كه خواب بودم آمدى و گذاشتى بالاى سرم. گفتى: منيره، اگر ديروز بهت ندادم براى اين بود كه نمى‌خواستم عادت كنى با گريه هرچه خواستى بگيرى. سكينه هم خوشش آمد از اين حرف. درس‌هايش را خوب مى‌خوانَد و منتظر قول شما براى خريد انگشتر عقيق است. داداش‌مهدى! آن‌روز كه با هم تلويزيون مى‌ديديم و كمپوت مى‌خورديم را يادت مى‌آيد كه من گفتم شهدا خانواده‌شان را شفاعت مى‌كنند و از تو خواستم مرا شفاعت كنى‌؟ تلويزيون مرتب دربارۀ شهدا برنامه نشان مى‌دهد و مرا خيلى توى فكر فرو برده است. قول بده مرا شفاعت كنى. قولِ قول. دوباره شوخى نكن كه مى‌آيم بعد شهادت توى خوابت و مى‌ترسانمت. يك قول ديگر هم از تو مى‌خواهم. توى تلويزيون ديدم كه شهيد لشكرى را كه آوردند براى تشييع لبخند به لبش بود. شهيد لشكرى را كه مى‌شناسى‌؟ خلبان معروف. مى‌خواهم قول بدهى تو هم لبخند بزنى. باشد داداش‌؟ تو هميشه به قول‌هايت عمل مى‌كردى. هربار كه از حوزه‌تان از مشهد برمى‌گشتى، براى من سوغاتى‌هايى كه قولش را داده بودى مى‌آوردى. آن‌شب كه رسيدى و من خواب بودم و فردا صبحش گفتى كه يادت رفته چيزى بياورى را يادت هست‌؟ من گريه كردم ولى راستش خودم مى‌دانستم كه دارى شوخى مى‌كنى و برايم آوردى: انگشتر فيروزه و تسبيح و سبد بافتنى.
دوباره سلام. آقا و عمو ديروز آمدند خانه و چيزهايى دربارۀ تو گفتند. گفتند: پسرعمو شهيد شده و تو زخمى. ولى بعدش گريه كردند و معلوم بود كه راستش را نمى‌گويند. از اوضاع محل كه بخواهى همه‌جا شلوغ‌پلوغ است. خانم‌هاى همسايه مى‌آيند خانۀ ما و من و سكينه را بغل مى‌كنند و گريه مى‌كنند. نازى و افسانه و كبرى و فاطمه را هم. همسايه‌ها كمك كردند و با آبجى‌ها برايت غنچۀ عقد درست كرديم. مادر، وقتى كت و شلوارت را آوردند، كلى گريه كرد. ما خواهرها هركدام يك سينى ميوه و شيرينى سرمان گرفتيم و راه افتاديم سمت مسجد. اينجا رسم است ديگر. يك‌چيز ديگرى كه تو به من نگفتى و امروز خودم فهميدم: همان‌روز كه با ننه رفتيد باغ عمو و يك كاغذ تبليغات شوراى شهر دستت بود. به من گفتى نيا. امروز كه وصيت‌نامه‌ات را باز كردند ديدم پشت برگۀ تبليغات شوراها نوشته شده. راستى قول‌هايت را كه يادت نرفته‌؟ اينها به ما گفتند بدنت توى عراق مانده. پس، من چطور لبخندت را ببينم داداش مهدى‌؟ ••• داداش سلام. و هفت‌سال گذشت اما نامه‌هايى كه برايت نوشتم و پست نكردم را نگه داشته‌ام. بالاخره، به دستت مى‌رسانم. آخرين خبر اينكه آقا رفت، يعنى آمد پيش شما. هوايش را داشته باش. امروز بدنت را آوردند توى معراج شهداى قائمشهر و قرار شد چند ساعتى بياورندت خانه. اما شلوغ شد و زود بردنت و نشد كه سير ببينمت. ولى چيزى كه بايد مى‌ديدم ديدم: لبخند لبت را. شنيدم وقتى داشتند مى‌بردنت مى‌گفتند: «براى خواهر سخت است برادرش را اين‌طور ببيند.» چى فكر كرده بودند دربارۀ ما؟ ما زنِ روزهاى سخت بوديم. قول داده بوديم جز زيبايى نبينيم.






جعبه ابزار