سیدیوسف موسوی امیری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیدیوسف موسوی امیری (۱۳۵۰ بابل _ ۱۳۶۷) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سیدحسن نام داشت.سیدیوسف موسوی امیری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدیوسف موسوی امیری در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۴/۲۱ هجری شمسی در منطقه؟ شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امیرکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
برادر جان، غروب جمعه براى دلتنگىهايم سنگ تمام گذاشته است. آسمان هم گويا مثل من بغضى در سينهاش دارد كه نمىتواند آن را بشكند. ابرهاى خاكسترى هر چه بازى درمىآورند كه شايد آسمان ببارد، ولى گويا بغضش شكستنى نيست؛ درست مثل بابا كه گوشهاى نشسته و به نقطۀ نامعلومى خيره شده است. كسى نمىداند كه در دلش چه مىگذرد، اما من خوب مىدانم. مىدانم و درد مىكشم كه نمىتوانم كارى برايش انجام بدهم. اين روزها وقتى به زورِ اصرارهاى من شروع به صحبت مىكند، از خاطرات سال ۵۰ مىگويد. زمانى كه در شهرستان بابل، همين روستاى اميركلا به دنيا آمدى، از زمانى كه اذان را در گوشت خوانده بودند، با خودش عهد بسته بود كه تو را در راه دين تربيت كند. همين هم شد. بعد از اينكه تحصيلات ابتدايى را به پايان رساندى، به قم رفتى و در حوزۀ علميه ثبتنام كردى. با آن كه سن و سالى نداشتى، اما در تظاهرات و راهپيمايىها پابهپاى بزرگترها شركت مىكردى. يوسف جان! دلم طاقت نمىآورد در خانه بمانم. به طرف اتاق مىروم. شال سياهم را دور به گردن مىآويزم و بدون اينكه چيزى بگويم، خانه را ترك مىكنم. هواى شرجى روستا به صورتم مىخورد و حالم را بد مىكند. فكر مىكنم هوا براى نفس كشيدن كم است. دستم را روى قلبم مىگذارم و چند بار نفس عميق مىكشم. سرم را پايين مىاندازم و از پيچ و خم روستا راهم را به طرف جاده كج مىكنم. دو طرف جاده تا چشم كار مىكند، پر از گل و گياه است. هميشه به تو مىگفتم كه منظرۀ اين جاده، من را ياد تابلوى زيبايى از بهشت مىاندازد. تو هم لبخند معنا دارى مىزدى و من متوجۀ منظورت نمىشدم. گويا خدا به دلم انداخته بود كه تو از اين جاده به طرف بهشت مىروى. وقتى جنگ شد، برادر بزرگترمان به جبهه رفت. خبر شهادتش را كه آوردند، تو فقط سيزده سال داشتى. به پدر گفتى: نبايد اسلحۀ برادرم روى زمين بماند. بايد جاى خالىاش را در جبهه پر كنم. وقتى با آن قد و قوارۀ كوچك، لباس خاكى بسيج را پوشيدى كه به تنت گشاد بود، دلم خيلى برايت سوخت؛ اما هيچ وقت به تو چيزى نگفتم تا مبادا لابهلاى حرفهايم به گريه بيفتم تا اينكه بابا كار من را راحت كرد و از تو خواست كه نروى. از تو خواهش كرد كه بمانى و عصاى دستش باشى، اما تو مىگفتى كه نبايد از قافله عقب بمانى. از همين راه عازم قم شدى. خوب مىدانستم گاهى اوقات كه بابا و مامان فكر مىكردند تو در حوزه درس مىخوانى، در جبههها در حال جهاد بودى. زمانى كه به قم برمىگشتى، دوباره تحصيلاتت را ادامه مىدادى. بار اول، وقتى لو رفتى كه خبر آوردند در بيمارستان اهواز بسترى هستى. پايت آسيب ديده بود. من با خودم فكر مىكردم شايد اين اتفاق باعث شود كه اينبار از رفتن صرفنظر كنى، اما خيال باطل بود. هنوز بهبودىات را بهدست نياورده بودى كه دوباره عازم جبهۀ جنوب شدى. اينبار مهرۀ كمرت آسيب ديد. وقتى به عيادتت آمدم از خاطرات جبهه برايم گفتى و اينكه براى قد كوتاهت با تو شوخى مىكردند تو مىخنديدى و من خوب مىدانستم كه پشت آن خندهها، هجوم درد را تاب مىآورى. نسيم ملايمى مىوزد و موجى لابهلاى سبزهها ايجاد مىكند. گويا آسمان هنوز هم قصد باريدن ندارد. چيزى به انتهاى جاده نمانده است. صداى تلاوت قرآن از گلزار شايستگان مىآيد. صوت قرآن خواندت در گوشم مىپيچد. ياد زمانى مىافتم كه در مراسم مذهبى حضور پيدا مىكردى. هنوز هم در سينهزنىهاى عزاى امام حسين عليه السلام و در نمازهاى جماعت از جاى خالى تو ياد مىكنند. به دو راهى جاده رسيدهام. لحظهاى سر جايم مىايستم. دست راست، گلزار شهداست و دست چپ، همان راهى است كه تو آخرين بار از همين راه به قصد رفتن به شلمچه، روستا را ترك كردى. بهار سال ۶۷ بود و پنج سال در حوزه درس خوانده بودى. بابا هنوز هم اميد داشت كه جنگ تمام شود تا تو برگردى و درسَت را ادامه بدهى. مدتى از رفتنت گذشته بود كه يكى از جوانهاى روستا خبر آورد بيستويكم تيرماه در عمليات پدافندى كه تخريبچى بودى، تركش خوردى و زخمى شدى. بابا از من خواست كه به مامان حرفى نزنم و خودش راهى اهواز شد. وقتى برگشت، تو همراهش آمده بودى، درحالىكه در تابوت، چشمهايت را براى هميشه به روى اين دنيا بسته بودى. چقدر زود گذشته بود! همان يوسفى كه در سن سيزده سالگى به جبهه رفته بود و بهخاطر قد كوتاهش او را مسخره كرده بودند، آنقدر قد كشيده بود كه حالا تابوت برايش كوچك بود! خودم را به مزارت مىرسانم و همانجا مىنشينم. قطرههاى باران روى سنگ قبرت مىچكد و با اشكهاى من درهم مىآميزد. ياد بابا مىافتم و اينكه كاش در خلوت خودش بغضش را بشكند، بلكه كمى سبك شود. خوب مىدانم امروز در نماز جمعه دوباره ذكر خير تو بوده كه بابا اينطور در فكر فرو رفته است. يوسف جان! با آن كه سه ماه از شهادتت گذشته، در تمام اين مدت، من فقط يكبار گريۀ بابا را ديدهام و آن هم وقتى بود كه وصيتنامهات را برايش خواندم: - پدر جان! تو مرا عصاى دست خويش مىدانستى. البته حق داشتى؛ ولى پدر عزيزم، مصلحت دين و ايثار در راه حق، از همۀ امور زندگى والاتر است. من اميد رضايتِ شما، عفو و بخشش و جود شما را دارم.