• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدهاشم بردبار

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



نهم اسفند ۱۳۴۳، در روستای بی‌نمد از توابع شهرستان فریدونکنار به دنیا آمد. پنجمین فرزند خانواده بود. پدرش سیدیوسف و مادرش محرم فیروزکوهی کریمی نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. سپس در حوزه علمیه آیت‌الله گلپایگانی قم و مدرسه علوی تحصیل کرد و سپس در حوزه علمیه گرگان به تحصیل پرداخت. مجرد بود. از طرف دفتر تبلیغات اسلامی قم به عنوان بسیجی با تخصص تک‌تیرانداز در جبهه حضور یافت و در لشکر ۱۷ علی بن ابی‌طالب به کارگیری شد. بیست و پنجم آبان ۱۳۶۱ در منطقه عین‌خوش (حمیدیه) بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر و سینه به شهادت رسید. سی‌ام آبان ۱۳۶۱ در گلزار شهدای روستای بی‌نمد به خاک سپرده شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

اشك روى صورتم خشك نمى‌شود. هرگز پاييز ۶۱ را اين‌طور تصور نكرده بودم. فكرش را هم نمى‌كردم عمليات محرم اين‌طور روى زندگى من تأثيرگذار باشد. دارم با پاهاى خودم از منطقۀ عين‌خوش دور مى‌شوم، درحالى‌كه حتى نتوانسته‌ام تن خونين رفيق روزهاى كودكى‌ام را با خود ببرم. حتى زير اين آتش‌بازىِ دشمن فرصت نكرده‌ام او را پيدا كنم. به آمل كه برسم، با چه رويى سرم را بالا بياورم و جواب سؤال سيد يوسف را بدهم، وقتى از من بپرسد: از پسرم چه خبر؟! با چه رويى بروم نانوايى برادرش و بگويم كه هاشم را روى خاك‌هاى عين‌خوش رها كرده و دست خالى برگشته‌ام!؟ كاش فرمانده به حرفم گوش مى‌داد! كاش مى‌شد دوباره برگرديم پايين تپه و خاك‌ها را بگرديم! هيچ‌كس حال مرا نمى‌فهمد. هيچ‌كس باورش نمى‌شود من دارم بوى هاشم را مى‌شنوم؛ هاشم دارد ما را مى‌بيند؛ دارد صداى ما را مى‌شنود. كاش مى‌شد فرمانده را راضى كنم كه برگرديم...! اما اگر اصرار كنم، خيال مى‌كنند به‌خاطر دوستى من و سيد هاشم است. شايد هم حق با آن‌ها باشد. هاشم از سال ۴۳ كه چشم‌هايش را به روى طبيعت سبز شمال باز كرد، تا حالا كه هجده سالش شده، براى من عزيز بود. چيزى مثل برادر. با آنكه الان برادر و پدرش هم در جبهه هستند؛ اما خيال مى‌كنم من از همۀ دنيا به هاشم نزديك‌ترم. از بس صداى نفس‌هايش را در گوش خود احساس مى‌كنم. يكى از بچه‌ها دارد به فرمانده مى‌گويد كه به چشم خودش ديده تركش به قلب هاشم خورده. رزمنده‌اى ديگر از تركشى كه به پاى او خورده، حرف مى‌زند. نمى‌دانم براى هاشم چه اتفاقى افتاده؛ اما يقين دارم دارد ما را مى‌بيند و اگر به عقب برگرديم، پيدايش مى‌كنيم. صدايش شبيه همان نوحه‌هايى است كه در مسجد محله مى‌خواند. از همان آغاز نوجوانى پدرش دستش را گرفته و او را برده بود حوزۀ رُستمكلاىِ بهشهر و نشانده بودش پاى درس آيت‌اللّه ايازى. بعد از مدتى هم او را برد حوزۀ آيت‌اللّه گلپايگانى در گرگان. يك‌سال بعد هم راهى قم شد و ميان حجره‌هاى سادۀ آن درس‌هاى دينى را ادامه داد. با وجود اين بارها به جبهه آمده. با اينكه وقت آخرين اعزام، پدرش او را نصيحت كرد كه برگردد حوزه و بنشيند پاى درس و بحثش. سيد يوسف گفته بود: من و برادرت به جاى تو در جبهه خواهيم ماند. آن‌وقت هاشم نگاهش را انداخته بود به بندهاى پوتينش: نمى‌شود بابا! هركسى فقط جاى خودش مى‌تواند جهاد كند! هاشم خيلى زود بزرگ شد. هميشه منتظر بودم تا عمامۀ سياه را روى سرش ببينم. بار آخرى كه به مرخصى رفته بوديم، در خانه چادر مشكى مادرش را برداشت و آن را جاى عمامه پيچيد و بالاى سرش گذاشت. با همان حالت عكسى گرفت. همه‌اش خيال مى‌كنم اين عكس را به‌زودى روى حجله‌اش خواهم ديد. آخرين شب‌هاى آبان است و خستگى پاهايم را سست كرده. دلم مى‌خواهد همين‌جا بمانم. اصلاً دلم مى‌خواهد براى اولين بار از فرمان سرپيچى كنم و برگردم تپه‌هاى پشت سر. آن‌وقت ميان خاك‌ريزها، سنگرها و كانال‌ها، آن‌قدر با همين انگشت‌هايم زمين را بكنم تا هاشم را پيدا كنم. به سرم مى‌زند كه بى‌اجازۀ فرمانده برگردم عقب. هنوز چهار روز نيست كه هاشم از مرخصى آمده به منطقۀ چنگوله. من در لشكر ۲۵ كربلا دارم پابه‌پاى رزمنده‌ها برمى‌گردم عقب. درحالى‌كه هاشم را پشت سرم جاگذاشته‌ام. هاشم داوطلبانه آمده است. تك‌تيرانداز بود و گذشته از وظيفۀ تبليغى و آن نوحه‌خوانى‌هاى دل‌نشين، فنون رزم را هم مى‌دانست. اين بار كه از مرخصى به جبهه برگشت، لباس نو به تن داشت. مى‌گفت از برادرش خواسته با هم بروند لباس نو بخرند. آن‌وقت برادرش همين لباس را به او داده. اولين بارى بود كه هاشم را با لباس نو مى‌ديدم. صداى فرمانده مرا از عالَم افكارم بيرون مى‌كشد. روكرده به من و با صدايى حيران مى‌پرسد: شما هم شنيديد؟ جز من، بقيۀ رزمنده‌ها هم سر تكان مى‌دهند. هيچ‌كدام ما چيزى نشنيده‌ايم. شايد خستگى عمليات، فرمانده را از هم از پاى انداخته. پشت سر او قدم برمى‌دارم. داريم به راه ادامه مى‌دهيم. ناگهان مى‌ايستد. دوباره رويش را به عقب برمى‌گرداند و اين‌بار با صدايى متحيرتر سؤالش را تكرار مى‌كند: اما من مثل بقيه چيزى نشنيده‌ام. براى همين سر تكان مى‌دهم؛ اما پاهايم جلو نمى‌رود. دلم مى‌خواهد برگردم. فرمانده دوباره به قدم‌هاى خود ادامه مى‌دهد. ناگهان نگاهش را برمى‌گرداند عقب و خيره مى‌شود به تپه. من هم مثل او زل زده‌ام به نورى كه از پايين تپه به چشم مى‌آيد. فرمانده خيره مى‌شود به نگاه پر از اشك من و بعد رو به بچه‌ها مى‌گويد: برويم ببينيم اين نور چيست‌؟ با شتاب به‌طرف تپه برمى‌گرديم. از اينجا به بعد، پاهاى من دارند مرا با خود مى‌كشانند. پاهايى كه زودتر از خودم حركت مى‌كنند. رد نور را دنبال مى‌كنم. مى‌رسم زير تپه. چشمۀ نور در يك هالۀ سر تمام مى‌شود. پاهايم در هم قفل شده‌اند. درست مثل چشم‌هاى فرمانده و بچه‌ها! اين سر سيد هاشم است كه از خاك بيرون آمده. روى زمين زانو مى‌زنم و شروع مى‌كنم به كنار زدن خاك‌ها. دقيقه‌اى طول نمى‌كشد كه به كمك هم، تن غرق خون هاشم را از زير خاك‌هاى سرد بيرون مى‌كشيم. لباسش هنوز هم سالم است و نو! اما خون از سينه‌اش فوران دارد. شايعه‌ها درست بود. تركشى خورده است وسط قلب سيد. تركشى هم پايش را از هم دريده. خودم را در گلزار شهداى بى‌نمد پيدا مى‌كنم. شانه‌به‌شانۀ پدرش كنار مزار نشسته‌ام و به وصيت‌نامۀ هاشم گوش مى‌دهم: «از پدرم خيلى‌تشكر مى‌كنم كه همچون ابراهيم عليه السلام فرزندش اسماعيل را براى قربانى در راه خدا فرستاد.» شانه‌هاى پدرش مثل توفان مى‌لرزد و من ميان آهنگ آن، صداى هاشم را جست‌وجو مى‌كنم.






جعبه ابزار