سیدمصطفی هاشمی رمی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیدمصطفی هاشمی رمی (۱۳۴۷ بابل _ ۱۳۶۷ خرمال) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش میرقلی نام داشت.سیدمصطفی هاشمی رمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدمصطفی هاشمی رمی عضورسمی
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته اطلاعات به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۷/۱/۱۳ هجری شمسی در منطقه
خرمال شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
معتمدی بابل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
- خوى بَد بدى، صدقه درها كن، تا بدى اون خو برطرف بوشه! نيمهشب صداى زن با صداى باران و صداى گريه مردش يكى شده بود، در مهمانخانه به سراغش رفته بود. - باز هم گريه؟ حيدركلا شده حيدركلاى گريان. مىگويم اگر خواب بد ديدى، صدقه بده تا بدى خوابت برطرف بشود. چهار سال درخت و چاه آب و زمين برنج حيدركلا با تو گريه مىكنند. مرد مىگويد: «اين بار خواب بد نبود؛ اين گريه از آن گريهها نيست». - «پس چه؟ بخواب مير قلى! صبح مىخواهى بروى سر زمين. اين مورىها يعنى چه؟ نديدى پسرت نوشته بود شما مىخواستيد من به سعادت برسم و رسيدم؟» مرد شالى را كه روى صورتش انداخته بود، روى لبهايش گذاشت و فكر كرد وقتى مصطفى را از خُرمال عراق آورده بودند، در حيدركلا كسى در خانه نمانده بود. - «يادت هست زينب؟ بهار بود، مردم خاك را ورز داده بودند براى نشا. گفتم آن شال را بياوريد به كمرش ببندم؛ شال سبز يادگارى دوست معلولش كه از امام رضا عليه السلام شفا گرفته بود». او هقهق زد و زن گفت: «هر وقت مىرفت، آن شال را همراهش داشت. وقت روضه، با آن عمامه مىبست و وقت اسلحه به دستگرفتن، دور كمرش مىبست». - انگار منتظر بود. شال را دور كمرش بستم؛ ولى وقتى مىخواستم خاك زير سرش بريزم، به شال چنگ زد». زن دستش را روى قلبش گذاشت. - «اين صحبتها را تمام كن. صبح شد. مگر من مادر نيستم؟ من چه بگويم؟ زنهاى همسايه گفتند كمرت را محكم ببند زينب. گفتند دارند پسرت را مىآورند. مات نگاهشان كردم. چرا مىآورند؟ از كجا مىآورند؟» با خود انديشيد آن راز ناگفته را پس از سالها به مردش بگويد. - «حالا چه كنم؟ بگذارم مورىام را همۀ حيدركلا بشنوند؟ مثل تو خون به دل بچههايت كنم؟ يادت نيست مصطفى چه نوشته بود؟ نوشته بود: مادرم، وقتى مىخواستم در نامه با تو حرف بزنم، كاغذم با اشك تار شد. براى اينكه تو با مادرهاى ديگر فرق داشتى. غذا نخوردى كه ما بخوريم. نپوشيدى كه ما بپوشيم و درس بخوانيم. شما بر گردن ما حق دارى». مير قلى به پنجره خيره شد. باران بر روى شيشهها ضرب گرفته بود. - «من جبهۀ مريوان بودم و مصطفى جنوب. هفتماه او را نديده بودم. چطور ببينم؟ دوازده بار اعزام و چهارسال جبهه كم نيست. از شانزدهسالگى. وقتى مىآمد، من نبودم. وقتى من مىآمدم، او نبود. آنقدر دلم برايش تنگ شده بود كه حتى از مجروح شدنش خوشحال شدم». و زن در سكوت به رازى فكر كرد كه تا آن روز مخفى كرده بود. - «فكر كردم بالاخره مصطفى را مىبينم. از جبهه زنگ زدم خانه تا حالش را بپرسم. گفتم: پسرم، مىدانى ما هفتماه است همديگر را نديدهايم. چند روز بمان تا من هم بيايم. مىخواست با انگشت قطع شده و شكم زخمى برگردد. گفتم: هنوز پدر نشدهاى كه بدانى بچه چقدر عزيز است. جواب داد: بابا، بچه هرچه عزيز باشد، از اسلام كه عزيزتر نيست!» زن به صداى ناودان گوش سپرد. - «مىدانم. تابستان همان سال بود. بيدار شدم و ديدم گريه مىكنيد. شب آمده بود و در اتاق خوابيده بود. بيدار شده بودى و بغلش كرده بودى و بلندبلند حرف مىزدى و گريه مىكردى. گفتم: «چه كار مىكنيد؟ صدايتان همۀ حيدركلا را بيدار كرد. پس يعقوب چطور چهل سال دورى از پسرش را طاقت آورد؟» مرد با بغض گفت: «من كه يعقوب نبودم. بودم؟... يك بار رفت سارى براى ديدن استادش. استادش روى كوه بود؛ خيلى دور. شبانه رفت و برگشت. چقدر گفتم: «پسرم، تو طلبهاى. شب بالباس روحانى خطرناك است». گفت: «بايد بروم بابا. حتى اگر يك كلمه از كسى چيزى ياد گرفتيم، بايد احترامش كنيم». - نوشته بود: مادر، از اينكه عصاى دستت نشدم، گريه نكن. بلكه مثل آقايمان حسين عليه السلام بر مظلوميت من گريه كن. چون دنيا دستبهدست داده تا ما را نابود كند. مرد آه كشيد. - تو كه نمىدانى امشب چه ديدم... بايد هم ببينم. پسرم كم آدمى كه نبود. مسئول گشت بود، فرمانده گروهان لشكر ۲۵ كربلا، تكتيرانداز كربلاى چهار و والفجر هشت. دوازده سالگى به حوزه رفت و در والفجر ده، شب تولد امام زمان او را آوردند. چقدر مؤمن بود، چقدر به من و تو محبت مىكرد! با ديدنش دلم ضعف مىرفت». - پس بايد در حيدركلا سرت را بالا بگيرى. نوشته بود: دعا مىكنم با شفاعت حضرت زهرا عليهاالسلام وارد بهشت بشويد. وصيتنامهاش را بياورم و دوباره برايت بخوانم؟ نوشته بود: يادم مىآيد من و چهار خواهر و برادرم را كول مىگرفتى و سر زمين كار مىكردى.... ميرقلى، تو نمىدانى يك بار مىخواستم چه كنم». مرد نشنيد. با بغض گفت: «نوشته بود: پدر عزيزم، از خدا برايت توفيق زيارت كربلا و مكه آرزو مىكنم». زن گفت: هميشه گله مىكردم تقصير من بود شما را مدرسه فرستادم؛ لباس كهنه پوشيدم تا شما درس بخوانيد، حالا كه بزرگ شديد، مرا فراموش كردهايد؛ تو هم كه طلبه و سپاهى شدهاى و رفتهاى و من ماندهام و دلتنگى... يادم رفته بود آن خواب را يادم رفته بود هنگامىكه او را باردار بودم مىخواستم با پول برنج از بين ببرمش». مرد خيره به قاب پنجره گفت: «يادت هست؟ خانه پر شد از مردم حيدركلا؛ مثل حالا باران بود. او همهجا را گرفته بود. روز سوم بود. غذا كم آمد؛ ولى آن نور يادت هست؟ غذا به همه رسيد و مردم نيمخورده همديگر را براى تبرك بردند». - «آفتاب كه زد برو و آن قبرهاى كندهشده را ببين؛ مگر مصطفى رفته و ما هميشه در اين دنيا ماندگاريم؟ مگر نگفت به هم مىرسيم؟» صداى زن لرزيد. - «نمىگذارى بالاخره آن راز را بگويم؟» به ابروهاى سفيد مرد نگاه كرد. - مصطفى را باردار بودم. فكر كردم دور از چشم تو چند گونى برنج بفروشم و با پولش بچه را از بين ببرم؛ فقير بوديم. يادت هست؟ صداى رعد بود. مردحرف زن را نشنيد. گفت: «مىگفت: بابا، بچهها هنگام جان دادن با لب تشنه، آب را به هم رد مىكنند و يكىيكى با ذكر يا حسين عليه السلام شهيد مىشوند». مرد خيره و با لبخند نگاهش كرد. زن گفت: «رفتيم و تا چشمم به گنبد طلاى امام غريب افتاد، آنقدر گريه كردم كه بيهوش شدم؛ از خواب كه بيدار شدم، از اين كار پشيمان شدم». مرد گوش كرد و با آرامش عجيبى گفت: «زينب!... شب خواب ديدم مصطفى مىگويد اينقدر گريه نكن بابا، من جايى هستم كه خيلىها آرزو مىكنند آنجا باشند؛ ولى نمىتوانند». مورىها كردن: مويه كردن و گريستن ورز دادن خاك: شخم زدن