• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدقاسم موسوی سیدجلالی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید سیدقاسم موسوی سیدجلالی (۱۳۴۲ بابل _ ۱۳۶۱ کوشک) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سیدحسن نام داشت.سیدقاسم موسوی سیدجلالی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدقاسم موسوی سیدجلالی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۵/۲۸ هجری شمسی در منطقه کوشک شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای معتمدی بابل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

قاسم جان! نور آفتاب از بین شاخههای در هم تنیده مو که سقف حیاط را پوشانده بود روی سبزه های کف حیاط می تابید و فضای آنجا را شرجی میکرد پدرت در حال هرس کردن شمشادهای دور تا دور حیاط بود و بوی سبزه و گل و گیاه همه جا را پر کرده بود. شلنگ را در باغچه رها کردم و لب حوض .نشستم بوی خاك خيس خورده باغچه مشامم را پر کرده بود این بو سال ۴۲ را به یاد من می آورد که تو در روستای رستمکلا و در همین خانه به دنیا آمدی آن روز هم حیاط را آب و جارو کرده بودیم تو با آمدنت رنگ و بوی دیگری به زندگی ما بخشیدی از همان نوزادی ات خنده رو و صبور بودی. تا نگاهم به دم و بازدم ماهیهای سرخ و سیاه در آب حوض افتاد دوران نوزادی ات را به یاد آوردم وقتی که به تو شیر میدادم و تو با حرص و ولع میخوردی میخندیدم لپت را میکشیدم بعد هم کلی قربان صدقه ات میرفتم و صورتت را غرق بوسه میکردم چقدر زود گذشت آن روزها برعکس این پانزده ماهی که جبهه بودی و برای من به اندازه پانزده سال گذشت اکنون هشتمین باری است که به جبهه رفته ای وقتی وصیت کردی که اگر شهید ،شدی برایت گریه نکنیم حرفت را به شوخی گرفتم و گفتم مگر میشود گریه نکنیم؟! با خودم فکر میکردم مانند دفعههای قبل به سلامت برمی گردی تو گفتی میروی تا راه کربلا را باز کنی و اگر در جبهه ها خونت ریخته شود ارزش دارد که خانواده و مردمت در آرامش زندگی کنند؛ ولی من بدون ،پسرم آرامشی نداشتم اما به هر حال تکلیفی بود که روی شانه های ما سنگینی میکرد نمی توانستم به خاطر دل خودم از تو بخواهم به دشمن پشت کنی و به خانه برگردی آن روز صبح از وقتی بیدار شدم دلشوره داشتم؛ گویی در دلم رخت میشستند هر قدر با کارهای خانه خودم را سرگرم میکردم تا دلشوره ام را فراموش کنم بیفایده بود ،دلم مدام ساز خودش را میزد هرازگاهی تصویر رفتنت در برابر چشمانم جان میگرفت و بی تابم می کرد. لحظه ای را به یاد میآورم که هنوز از در حیاط نگذشته بودی برگشتی و نگاهم کردی نمیدانم چه در نگاهت بود که گویی بنایی در وجودم !فروریخت دلم میخواست مانند بچگیهایت به تو گوشزد میکردم که نباید پایت را از در حیاط بیرون بگذاری، ولی افسوس جنگ بود اگر تو و امثال تو به جبهه نمیرفتید دشمن درون خانه های ما می آمد! گویی همین دیروز بود که روی ایوان خانه سجاده ات را پهن میکردی و به تقلید از پدرت به نماز می ایستادی سپس قرآن را ورق میزدی و از حفظ و دست و پا ،شکسته سورۀ توحید را میخواندی از همان کودکی به نماز و قرآن بسیار اهمیت میدادی وقتی تحصیلات راهنمایی را تمام ،کردی به حوزۀ علمیۀ رستم کلا رفتی و ثبت نام کردی وقتی برای ادامۀ تحصیل عازم قم شدی، هربار که به بابل برمی گشتی، انبوهی از اعلامیه های امام رحمه الله را در وسایل و لباسهایت پنهان کرده بودی تا آنها را به دست مردم برسانی. هر کجا هم که اعلامیهایی از منافقان بر در و دیوار می دیدی بی پروا پاره میکردی. در هیاهوی روزهای انقلاب چندبار ساواك تعقیبت کرده بود اما هر بار جان سالم به در برده بودی هرگز خوشحالی ات را در روزهای پیروزی انقلاب فراموش نمیکنم آن روزها سر از پا نمیشناختی و عزمت را جزم کرده بودی که حامی انقلاب و مردمت باشی. هنوز شیرینی پیروزی را نچشیده بودیم که صدام از راه رسید تا کاممان را تلخ !کند تازه لمعتین را در حوزۀ علمیه به پایان رسانده بودی که جنگ شروع شده مردم را تشویق میکردی جبهه ها را پر کنند؛ خودت هم دوره های آموزش نظامی را گذراندی و از طریق بسیج راهی جبهه شدی یکی از همرزم هایت برایم تعریف کرده بود که تو در جزیره مجنون امدادگر عملیاتی بودی با آنکه تیر و ترکش به خودت اصابت کرده بود ولی اسرای عراقی را به پشت خط منتقل کردی بدون آنکه آب در دلشان تکان بخورد! وقتی هم در بیمارستان بستری ،شدی خودت را بسیجی معرفی کردی و نگفتی روحانی هستی مبادا در رسیدگی میان تو و دیگران مجروحها، تفاوتی قائل شوند وقتی مرخصی گرفتی و برگشتی برایم تعریف کردی آنجا هم چندبار مرگ از بیخ گوشت گذشته بود و امانت داده بود اما تو بر عکس من خوشحال نبودی؛ چون فکر میکردی خدا تو را لایق شهادت ندانسته بود. با خودم عهد بسته بودم اگر این بار به سلامت از جبهه ،برگردی برایت آستینهایم را بالا بزنم خوب میدانستم وقتهایی هم که خانه بودی، دلت پیش هم سنگرهایت بود موقع غذا آنها را یاد میکردی و شبها دلت نمیآمد در جای گرم و نرم بخوابی؛ چون میدانستی آنها روی خاک میخوابند و بعضی روزها برای سیر کردن شکمشان نان خشک هم پیدا نمیکنند خودت که هیچ غذا به کام من هم زهر میشد و با خودم فکر میکردم چطور در جبهه با شکم گرسنه توان جنگیدن دارید؟! تو رفتی و اینبار هیچ خبری از تو نشد حتی دیگر نامه ای برای ما نفرستادی اما به این باور رسیده بودم که به قول خودت، ضدضربه شده ای و هیچ اتفاقی برایت نمی افتد ولی نمیدانستم چرا آن روز از صبح دلشوره داشتم و با خودم فکر میکردم که نزديك است بند دلم پاره شود؟! دستم را در حوض فرو کردم خنکی ،آب کمی حالم را جا آورد. بعد برخاستم و شیرآب را بستم؛ شلنگ را هم دور شیر پیچیدم و به طرف پله های ایوان رفتم در این هنگام زنگ خانه به صدا درآمد و قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد. پدرت دستکشهای باغبانی اش را از دستهایش بیرون آورد و آنها را به شاخه ای آویخت نگاهی به من انداخت و به سرعت به طرف در حیاط رفت. صدای نامفهوم مردی را شنیدم که به نظرم غریبه میآمد دلم در سینه ریخت وقتی پدرت در حیاط را بست، شانه هایش آویزان شده بود و من اطمینان پیدا کردم که دلشوره امروزم بی دلیل نبود وقتی ساک تو را در دستش دیدم زانوهایم لرزید و چشمانم سیاهی رفت با خودم فکر کردم حتماً اشتباهی پیش آمده؛ اما نه... اشتباهی پيش نيامده بود. از همان كودكى كه ساده و بى‌آلايش بودی و زرق و برق دنیا توجهت را جلب نمی کرد باید میفهمیدم مدت زیادی مسافر این دنیا نیستی. روز بیست و هشتم مرداد ۱۳۶۱ در منطقه عملیاتی شلمچه ترکش خمپاره به سینه ات اصابت کرد و در سن نوزده سالگی شهید شدی. پیکرت را در ارامگاه معتمدی بابل به خاک سپردیم سیدقاسم پسرم هنوز هم بعد از گذشت ماه ها یک پایم خانه است و پای دیگرم سر مزارت.






جعبه ابزار