سیدقاسم فضلی رمی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید سیدقاسم فضلی رمی (۱۳۴۷ بابل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش سیدابراهیم نام داشت.سیدقاسم فضلی رمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.سیدقاسم فضلی رمی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۱۸ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها
مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۶/۴/۱۴ تشییع در گلزار شهدای
رمنت به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
باد شديدى مىوزيد و باران را بر دروديوار حياط و شيشه پنجره اتاقمان مىكوبيد. رعدوبرق كه مىزد ما هفتخواهران به هم نگاه مىكرديم و از خطوط سايههاى كجومعوج صورتمان و چشمان نگرانمان متوجه مىشديم كه ترسيدهايم. نمىدانم اين ترس ناشى از طوفان بىموقع آن شب بود، يا از افتادن عكس قاسم؟ قاسم با چهره مهربان هميشگىاش توى قاب عكس به ما هفتخواهران لبخندمىزد و ما در خيال خود براى قاسم عروسى مىگرفتيم. آرزو داشتيم عروسىاش را ببينيم. همانطور كه مادر آرزويش را داشت. وقتى آنروز با قاسم صحبت مىكرد، ما آنجا بوديم، در اتاق كنارى حسينيه صحبتهايشان را مىشنيديم. روز قبل پدر از مادر خواسته بود كه به ازدواج راضىاش كند. مادر گفته بود آنقدر كه به درس و كتاب و نماز و جبهه مشغول است كه اصلاً به ازدواج فكرنمىكند. پدر گفته بود حالا تيرى بينداز شايد گرفت. و حالا ما داشتيم صدايشان را از اتاق حسينيه مىشنيديم... مىخواستم بگويم اگر حضرت قاسم و حضرت علىاكبر ازدواج مىكردند نسلشان بيشتر مىشد. قاسم گفت: ببين مادر مىدانم آرزو دارى؟ اما همين حضرت قاسم پسر امام حسن عليه السلام و حضرت علىاكبر پسر امام حسين عليه السلام مىدانى چه مقامى دارند؟ اگر شهيد نمىشدند شايد از خودشان و نسلشان امامزادهاى داشتيم. ولى الآن بيشتر از هر امامزادهاى مقام دارند. حيات ظاهرى ندارند، اما بهتر از هر آدم زندهاى به ديگران درس زندگى مىدهند. مادر مىگفت: پس لااقل بگذار نشونى ببريم تا بماند بعد از اينكه از جبهه برگشتى عقد كنيم قاسم مىگفت: نه مادر صبر كن. امسال فقط سال جنگ است بايد بروم جبهه، سال بعد سال درس است و ادامه درسهايم توى حوزه، اگه زنده ماندم ان شاءالله سال سوم عروسى مىگيريم. ما هفت خواهر خداخدا مىكرديم كه هرچه زودتر سال سوم سر برسد و براى تنها برادرمان عروسى بگيريم. حتى نقشه مىكشيديم كه چهجور دست بزنيم و شادى كنيم كه قاسم از دستمان ناراحت نشود. چون اصلاً از عروسىهايى كه بزنوبرقص بود خوشش نمىآمد. پيش آمده بود كه در اين موارد بلند مىشد و مىرفت سراغ همسايه و تذكر مىداد كه صداى ساز و آوازشان را كم كنند كه باعث آزار مردم نشود. مادر مىگفت: نرو قاسم درگيرى پيش مياد. مىگفت: به نظرم الآن وقتش هست كه بگويم چون مىدانم تأثير مىگذاره. رفته بود به همسايه گفته بود. يكى گفت: وقتى عروسى شد حتماً طلبهها را دعوت مىكند. ما گفتيم حتماً مىگفت: هر جور شده بايد توى خانه يك اتاق حسينيه درست كنيم. خودش رفت دنبال مصالح، آجر آورد، سيمان و ماسه آورد و ملاط درست كرد و با پدر به بنا كمك كردند تا حسينيه ساخته شد. گاهى طلبهها را دعوت مىكرد. مثل آن روز كه گفت: امروز سهچهار نفر از طلبهها ميهمانمان هستند. مادر مىخواست براى آنها غاز بكشد اما قاسم گفت سادهتر بگير. قاسم گفت: بعد از نماز مىآيند و خودش هم نمازش را خواند و بعد آمدند. بهجاى سه چهار نفر، هفت، هشت نفر بودند. مادر حساب اين وقتها را داشت و بيشتر غذا درست كرده بود. بعد از خوردن ناهار گفتند و صحبت كردند و لابهلاى صحبتهايشان گاهى حرف بامزهاى مىزدند. خواهر كوچكمان خواب بود. توى خواب مظلوميت خاصى داشت. توى نامهاش به من كه از همه خواهرها بزرگتر بودم گفته بود: شما خواهرها موقع نمازخواندن همهتان بهرديف بايستيد نماز بخوانيد بگذاريد خواهرهاى كوچكتان از شما ياد بگيرند. به مادر مىگفت: هر موقع دخترهاى كوچك گريه كردند به آنها برس. نشنوم ديگه عكس و اوركت كهنهام را دست بگيرى و گريه كنى. قاب عكس، روى ديوار بود. هركدام كه به آن نگاه مىكرديم پيش خودمان مىگفتيم دارد به من نگاه مىكند. به من نگاه مىكرد به من خواهر بزرگ. ياد روزى افتادم كه هنوز نوجوان بوديم. توى روستايمان رمنت به همراه مردم راهپيمايى مىكرديم. جمعيت كفنپوشان از محلههاى مختلف مىآمدند و به راهپيمايى مىپيوستند. بعد سيل جمعيت مىرفت بهطرف بابل. اما پدر به من و قاسم مىگفت فقط تا آخر محلهمان بياييد و برگرديد. خودش مىرفت با جمعيت. دلمان مىخواست همراه پدر مىرفتيم. قاب عكس درست روى ديوار بود. نمىدانم رعد برق هفتم يا هشتم بود كه تندباد، لتِ پنجره را به ديوار اتاق كوبيد و قاب عكس از روى ديوار سقوط كرد. پدر سراسيمه بلند شد. تازه آن موقع بود كه فهميديم آنها هم نخوابيدهاند. مادر رفت خرده شيشههاى عكس را از زمين جمع كند كه دستش به لبه تيز شيشه بريده شد و خون زد بيرون. پدر با دستمالى انگشتش را بست. خون كه بند آمد، در دلمان آرزو كرديم كه همين روزها قاسم برگردد. وقتى مىخواست برود. پدر گفت: بگذار من بهجاى تو بروم جبهه. قاسم گفت: اگر تو بروى و شهيد بشوى مادرم بدون شوهر مىماند. خواهرهايم يتيم مىمانند. همهشان بىسرپرست مىشوند اما اگر من بروم و برنگردم شما فقط يك پسر از دست مىدهيد و مىدانم خداوند به شما و مادر صبر مىدهد. ديگر پدر نتوانسته بود چيزى بگويد و رفت. رفتنى كه ما خواهرها را نگران مىكرد و منتظر مىشديم تا تنها برادرمان برگردد. انتظارى كه طولانى شد. برخى شبها مگر صبح مىشد. با صداى خروسخوان بيدار مىشديم. پدر، ما خواهرهاى بزرگتر را صدا مىزد براى نماز. حرفِ قاسم توى گوشمان مانده بود: وقتى صدايتان زدند براى نماز بيدار شويد. بيدار مىشديم و نماز مىخوانديم تازه مىفهميديم پدر و مادر تا صبح خوابشان نبرده است يك روز پدر را ديدم كه از خانه بيرون رفت و بعد از ساعتى برگشت. ناراحت به نظر مىرسيد. درست مثل زمانى كه كرم ساقهخوار افتاده باشد توى شاليزار و همه ساقهها را خورده باشد. بالاخره از راز مگوى صورتش فهميديم كه براى قاسم اتفاقى افتاده. اول به مادر و بعد به ما خواهرها گفتند كه قاسم شهيد شده. ما باور نمىكرديم و مىگفتيم: دروغ است قاسم همين روزها برمىگردد. تا اينكه دوست همرزمش علىنيا برگشت و گفت كه در كربلاى ۵ چه گذشت: آنشب انگار عراقىها ديوانه شده بودند. ديوانه بودند ديوانهتر شده بودند. مدام آتش مىريختند سرمان. با خمپاره با دوشكا با توپ با تمام سازوبرگشان. توى كمين بوديم، از سنگر نمىتوانستيم خارج شويم تا اينكه قاسم آمد بالاسرمان و گفتيم فشنگمان تمامشده، به ما فشنگ برسان دقايقى بعد قاسم با جعبۀ فشنگ پيش ما برگشت. صورتش را كه ديدم انگار نور مهتاب به صورتش تابيده بود اما مهتابى در كار نبود. هرچه بود آتش و تركش و لرزش شديد سنگر و زمين اطرافمان بود. صبح آتش كمتر شده بود. حوالى ظهر رفتيم براى وضو گرفتن. سينهخيز رفتيم سراغ منبع آب. آب تمامشده بود. تيمم كرديم و نماز را بهجا آورديم. قاسم در كنارمان بود و حواسش به روبهرو. گفت: بروم ببينم آن جلو چهخبر است. بلند شد و هنوز چند قدمى نرفته بود كه افتاد بر زمين. به سراغش رفتيم خون از لاى كلاه آهنىاش بر روى صورتش مىريخت. كلاه را برداشتم و چفيه را روى سر خونينش گذاشتم. تير مستقيم خورده بود كلاه آهنى را سوراخ كرده بود و خورده بود به جمجمه قاسم. بعد آتش دشمن و درگيرى شديد شد و ما عقبنشينى كرديم پيكر قاسم و ديگران ماند روى زمين. ما خواهرها مىگفتيم برمىگردد. حتماً نجاتش دادهاند و برمىگردد. چهار ماه بعد از بنياد خبر آوردند كه مىتوانيد برايش مراسم بگيريد. گفتند قاسم مفقود الجسد است. يعنى شهادتش محرز شده امّا جنازهاش را نتوانستهاند بياورند. ما خواهران به همراه پدر و مادرمان در انتظار مانديم تا شايد خبرى از قاسم برسد. ما با خوابها و آرزوها و انتظارها زندگى را سپرى كرديم و لحظهاى از ياد قاسم غافل نبوديم. تا اينكه بعد از دوازده سال برگشت. با مادر به حسينيه عاشقان بابل رفتيم. مادر خواست با قاسم تنها بماند تا بااستخوانهاى قاسم دردودل كند: آخر برگشتى مادر؟ پس چرا اينقدر دير؟ مگه نمىگفتى زود برمىگردم مادر با استخوانهاى قاسم دردودل مىكرد. پدر به هنگام تشييعجنازه، چاووشى امام حسين مىخواند. همان جورى كه قاسم توى نامهاش سفارش كرده بود. گفته بود: مادر غسل دهد. خواهر بزرگ كه من باشم آب بريزد، ديگر خواهرها هركدام مشتى خاك بر مزارم بريزند. اما مگر ما دلمان مىآمد روى تنها برادرمان خاك بريزيم. وقتى از مزار برگشتيم فكر كرديم قاسم را براى هميشه گم كردهايم ولى وقتى از كنار مسجد و كتابخانه گذشتيم فهميديم ما قاسم را گم نكردهايم، بلكه تازه پيدايش كردهايم، هميشه سفارشمان مىكرد به خواندن كتاب و نماز. مىگفت: وقت را هدر ندهيد زندگى كوتاه است.