• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

سیدعلی اکبر آقامیری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



سوم مرداد ۱۳۴۸، در روستای عرب‌خیل از توابع شهرستان بابلسر متولد شد. چهارمین فرزند خانواده بود. پدرش میرمسلم و مادرش رقیه رجب‌پور نام داشت. تحصیلات خود را تا پایان دوره راهنمایی ادامه داد، سپس در حوزه‌های علمیه جعفریه رستم‌کلا، خاتم‌الانبیاء (صدر) بابل و مدرسه علمیه رسول اکرم قم تا سطح دو تحصیل کرد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا، گردان یا رسول‌الله، در سمت پیک گردان در جبهه حضور یافت. بیست و یکم خرداد ۱۳۶۶ در منطقه ماووت عراق طی عملیات کربلای ۱۰ بر اثر اصابت ترکش به تمام بدن به شهادت رسید. پیکرش حدود پنج ماه مفقودالاثر بودن در پانزدهم آذر ۱۳۶۶ در گلزار شهدای عربخیل به خاک سپرده شد. (با تابلوی مدرسه علمیه رسول اکرم قم عکس دارد)

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مرد سرش را انداخت پايين و گفت: - حل نمى‌شد، حاج‌خانم! نخواهيد كه باز كنم. حاج‌خانم سرش را به زير انداخته بود و اشك از چشمانش مى‌آمد. مرد گفت: - واقعاً طاقتمان را طاق كرده بود؛ داشت زندگى‌مان از هم مى‌پاشيد. حاج‌خانم هيچ جوابى نمى‌داد. درواقع نمى‌خواست باور كند. او انتظار داشت كه به‌جاى اين مرد غريبه، سيدعلى‌اكبر مقابلش ايستاده باشد؛ با ساكى پر از چترهاى منور، پوكه‌هاى فشنگ و كتاب‌هاى لمعه و.... مرد غريبه كادويى را با انگشت به‌سمت جلو هل داد و گفت: - وقتى در خواب ديدم كه سيد بزرگوار مشكلم را حل كرده، باور نكردم. چون لاينحل بود. حاج‌خانم با احساس بدى به جعبۀ كادوپيچ‌شده نگاه كرد. مرد غريبه گفت: - اما وقتى مشكل حل شد، با خودم عهد كردم كه حتماً براى خانوادۀ سيد، يك نذرى بياورم. حاج‌خانم غرق در افكار خودش بود. نگاهش را از كادو برنمى‌داشت؛ اما به اين فكر كرد كه نبايد اين مسئله را باور كند. اگر كادو را مى‌پذيرفت، پس بايد شهادت سيدعلى‌اكبر را باور مى‌كرد؛ اما سيد هنوز مفقودالاثر بود. بااين‌حال، بعد از رفتن مرد بود كه حاج‌خانم بى‌تاب‌تر شد. حاج‌آقا از جبهه آمده بود و دلدارى مى‌داد كه «مگر وصيت پسرت را نخوانده‌اى كه از خدا خواسته است كه مثل مادرش فاطمۀ زهرا عليها السلام مزارى ناپيدا داشته باشد؟» اين بند از وصيت را بارها خوانده بود. هيچ دلش نمى‌خواست به اين فكر كند كه سيدعلى‌اكبر از خدا خواسته است مثل مادرش شهيد شود. تحمل فكر كردن به آن را نداشت. بااينكه اين قسمت را بارها خوانده بود، باز معلوم نبود كه چه بر سر سيدعلى‌اكبر آمده است. از كجا معلوم؛ شايد همين الآن در بزند و از ماووت عراق برگردد؛ يا شايد راديو اسمش را همين لحظه خوانده باشد و ما بى‌خبر باشيم. او حتى نمى‌خواست آخرين اعزام سيدعلى‌اكبر را به‌ياد بياورد: هركه از راه مى‌رسيد، با صراحت يا كنايه، به حاج‌خانم مى‌گفت كه سيد على‌اكبر برنخواهد گشت. خاله‌سكينه به بقّال محله گفته بود كه اين بار آخر است كه اين سيد هفده‌ساله را مى‌بينى. بقّال هم گذاشته بود كف دست حاج‌خانم. خاله‌سكينه گفته بود: «نديدى، صورت سيد مثل دانه‌هاى انار گر گرفته و سرخ شده بود؟!». حاج‌خانم شنيده بود كه او قبل از عمليات «كربلاى ۸» با رفيقش عباس نيكزاد به مشهد رفته بود و عباس براى همه تعريف كرده بود كه سيد سرش را به ديوار حرم گذاشت و آن‌قدر گريه كرد كه وقتى صورتش را برداشت، از ورم چشم‌هايش ترسيدم و فهميدم كه سيد از امام رضا عليه السلام شهادتش را خواسته است؛ آن‌هم شهادتى مثل مادرش. حاج‌خانم تمام هديه‌اى را كه مرد همسايه آورده بود، براى خيريه خرج كرد تا صدقه‌اى باشد براى بازگشت سيد. به او يادآورى مى‌كردند كه سيد قبل از رفتنش براى خودش خرما پخش كرده و فاتحه گرفته است؛ ولى گوشش بدهكار اين حرف‌ها نبود. مى‌گفتند: «يادت هست كه وقتى خبر شهادت پسرعمويش را شنيد، از سر شب تا به صبح گريه كرد و حسرت خورد كه از قافلۀ شهدا جا مانده است»؛ ولى او به هيچ يك از اين حرف‌ها جوابى نمى‌داد. تا اينكه در يك حالت خواب و بيدار، سيد پيش چشمش حاضر شد و با او صحبت كرد. خدايا! مگر بچۀ من مفقود نيست‌؟ پس اينجا چه‌كار مى‌كند؟ بعد از اين حرف زدن با سيد بود كه حاج‌خانم چادر پوشيده و يك راست رفت به ترمينال و بليت قم را گرفت. چطور سيد مى‌توانس به مشهد برود و از امام رضا عليه السلام بخواهد تا مثل مادرش شهيد شود، ولى او نتواند به قم برود و از حضرت معصومه عليها السلام بخواهد كه سيد برگردد؟ «اى دختر موسى‌بن‌جعفر! درست كه سيد دعا كرده است تا مثل مادرش شهيد شود و مثل مادرش ناپيدا باشد، اما مگر من مادرش نيستم‌؟! مگر من حقى از او ندارم‌؟! شما به حرف من گوش نمى‌كنيد؟! من از شما خواهش مى‌كنم، تمنا مى‌كنم تكليف سيد را مشخص كنيد. اگر واقعاً راست مى‌گويند كه سيد شهيد شده، من پيكرش را مى‌خواهم. كارى هم ندارم كه آرزويش چه بوده!». وقتى حاج‌خانم از قم برگشت، طولى نكشيد كه پيكر سيد هم در ماووت پيدا شد. بعثى‌ها عقب‌نشينى كردند و پيكر سيد زير برف و گل و يخ خودش را نشان داد. حالا پيكر سيد بعد از نه ماه مفقودى مقابل حاج‌خانم بود. حاج‌خانم خواست تا روپوش را كنار بزند و صورت سيد را ببيند؛ اما نگذاشتند: «خانم اين كار را نكن!». برادر سيد اصرار كرد كه ما بايد سيد را ببنيم. حاج خانم از كجا باور كند كه اين پيكر متعلق به فرزندش است. قرآن و عكس امام را كه در جيب سيد بود، به آنها نشان دادند و گفتند: - اينها نشان نمى‌دهند كه اين جنازۀ خود سيد است‌؟! - چرا، اين قرآن و عكس امام هميشه با سيد بوده. - عكس ديگرى هم هست. عكس متعلق بود به پسر برادر سيد كه شهيد شده بود و او هميشه در جيبش نگه مى‌داشت. بااين‌حال روپوش را از روى پاى سيد كنار زدند و كتانى‌هاى سيد مشخص شد. صداى گريه و شيون برخاست. حاج خانم گفت: - اين سيد من است؛ ولى من بايد صورتش را ببينم. چرا نمى‌گذاريد؟! آن‌ها بيخ گوش مردها چيزهايى گفتند. حالا همه به حاج‌خانم مى‌گفتند كه پيكر سيد را نگاه نكن. آن روز كسى به حاج‌خانم نگفت كه اين ممانعت براى آن است كه پيكر سيد سوخته است. وقتى پيكر مطهر سيد را در گلزار شهداى روستاى عرب‌خليل به خاك سپردند، آن بند از وصيت‌نامه‌اش را خواندند كه از خدا خواسته بود مثل مادرش حضرت زهرا عليها السلام به شهادت برسد؛ و آن‌گاه نواى جانسوز روضۀ بى‌بى دوعالم و درِ آتش‌گرفته، در فضاى گلزار پيچيد.






جعبه ابزار