حمید شامخی امیری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید حمید شامخی امیری (۱۳۴۳ بابل _ ۱۳۶۵ عراق) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمد نام داشت.حمید شامخی امیری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.حمید شامخی امیری در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۲/۹ هجری شمسی در جاده
فاو / بصره و در
عملیات تکمیلی والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امیرکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
حرف معلم تمام شد. دست بلند كرد و ايستاد. چندنفرى با استرس نگاهشان را به حميد دوخته بودند و بعضى هم بىخيال. شروع كرد. صدايش اما آرام بود. جواب معلم را تمام و كمال داد. براى برخى بچههاى دبيرستان شايد حتى باورش هم سخت بود كه دانشآموزى مقابل حرفهاى يك معلمِ طاغوتى بايستد. از لحن آرامش بود و يا از شانس خوبش، هرچه كه بود به خير گذشت. معلم بحث را عوض كرد وبه درس ادامه داد. از نوجوانهايى بود كه هنوز به سن تكليف نرسيده نماز مىخواند و اهل منبر و نماز جماعت بود. هرجوركه بود خودش را به مسجد مىرساند. مادر با كارهايش مشكلى نداشت اما كم سن وسال بود و دوره خفقان. حكومت به نماز و منبر مردم هم كار داشت، سخت مىگرفتند، بعضى برنامهها بايد پنهانى برگزار مىشد. اما حميد ترسى نداشت. مادر دلنگران كارهايش بود اما راضىاش مىكرد. مىگفت در راه خانه خدا كه آدم بد نمىبيند! لذت مىبرد از كار روحانيون و مبارزانى كه به روشنگرى مىپرداختند. تأثير مىگرفت و دنبال پيدا كردن جوابى براى سوالهايش بود. آنقدر كه گاهى صبر نمىكرد تا پدر از سركار بيايد. راه مىافتاد به سمت آهنگرى پدر تا زودتر به جواب برسد. آقا محمد آهنگر از تجربه سيرابش مىكرد. شبهاى بسيارى را تا صبح نمىخوابيد. دبيرستانى بود كه سخنرانى گوش مىداد، كتاب مىخواند و خلاصهبردارى مىكرد. صدايش درنمىآمد، برق اتاق را هم خاموش مىكرد وبا يك چراغ كوچك كمنور كارش را انجام مىداد تا مزاحمتى براى پدر خسته از كار برگشته ايجاد نكند. صبح كه اهل خانه براى نماز بيدار مىشدند تازه مىفهميدند كه حميد شب را نخوابيده. مبارزات به اوج خود رسيده بود و كمكم داشت به ثمر مىرسيد. همان روزها هم بعضى بچهها فقط پى درس ومشق بودند و كارى به اوضاع مملكت نداشتند، حميد اما مدلش اينطور نبود. گاهى پيش مىآمد كه با رفقا مدرسه را تعطيل مىكردند براى اينكه به راهپيمايىها برسند. روزهاى خوش انقلاب وجشن و شادى حميد و دوستانش زياد طولانى نشد. هنوز هم جبهه حق وباطل مبارز مىطلبيد و هنوز هم... روزهاى اول جنگ، با دومين اعزام كميته انقلاب اسلامى به جزيره مينو رفت. كميتهها آن زمان در مساجد داير بود و سرپرست كميتهها هم اغلب از بين روحانيون انتخاب مىشدند و وظيفهشان تأمين امنيت بود. جزيره مينو چون در بين آبهاى اروند قرار داشت شرايط خوبى براى رفت و آمد دشمن مهيا كرده بود و موقعيت امنيتى خاصى داشت. حميد طى دوازده بارى كه به خط اعزام شد در مناطق زيادى حضور يافت؛ پاسگاه زيد، تپههاى ميشداغ، شلمچه و عملياتهايى چون رمضان، فتحالمبين، كربلاى ۵ و.... خلاصه هرجا كه كارى لازم بود او حاضر بود. پسر عمه حميد مىگفت در عمليات رمضان با يك گردان از بچههاى بابل به خاكريز دشمن زده بوديم. عمليات لو رفته بود و مسير كاملاً مينگذارى شده بود. بچهها جلو مىرفتند، اما خيلى تلفات مىداديم. هيچكس عقبنشينى نكرد. اميدوار بوديم وجلو مىرفتيم تا اينكه تانكهاى عراقى متوقفمان كردند. يك لحظه از دلم گذشت كاش حميد اينجابود و راه را باز مىكرد. حميد آرپىجىزن بود. هنوز حرف دلم تمام نشده بود كه حميد ازپشت تپهها آرپىجى بر دوش از راه رسيد و راه را باز كرد. انگار از همان زمان كه مادر قبل از شروع دبستان، حميد را براى يادگيرى قرآن به مكتب فرستاد و دعا كرد كه به بركت قرآن پسرش هميشه درهمين راه بماند خدا دعايش را اجابت كرده بود. و اين راه گاهى مبارز مىخواهد و گاه مبلغ! گاهى هم بايد مثل حميد هم مبلغ خوبى باشى و هم بجنگى. توى وصيتنامهاش نوشته بود كه براى پيشبرد اهداف بايد در يك دست سلاح و در دست ديگرمان قرآن باشد. خودش هم سال ۶۲ راهى حوزه علميه قم شد. نه جبهه بهانه درس نخواندن بود و نه درس مانع مبارزه. از خط كه برمىگشت به درس و بحث حوزه هم مىرسيد. شبها را بيدار بود، نمازمىخواند و گريه مىكرد. اين اواخر، بيشتر! پرپر شدن بچهها حسابى داغدارش مىكرد. اهل دنيا نبود امّا. دفعۀ آخر اما جور ديگرى بود. پدر مىدانست كه اين بار، علىاكبرش را به ميدان مىفرستد و مىدانست كه راهى جز اين نيست. پاسخ هر كس كه با رفتنش مخالفت مىكرد زيارت وارث بود. اين قسمت زيارت وارث را زياد مىخواند «فَيَا لَيْتَنِى كُنْتُ مَعَكُمْ فَاَفُوزُ فَوْزاً عَظِيماً؛ پس اى كاش من با شما بودم و همراه با شما رستگار مىشدم». مىخنديد و مىگفت «نكند شعار بدهيم؟! ويا شايد هم بايد ما طلبهها روضهاش را بخوانيم وبقيه عمل كنند.» مادر قد وبالاى جوانش را برانداز كرد، ريشهاى مشكى پرپشتى كه صورتش را پوشانده بود، با آن قد بلند وهيكل مردانه بيشتر ازيك پسر ۲۲ ساله مىنمود. بازهم برايش دعا كرد، مثل همان روزى كه او را به مكتب قرآنآموزى گذاشت و دعا كرد كه هميشه در همين راه بماند. دعاى مادر هم كه برو وبرگرد ندارد. در همين راه ماند و درعمليات والفجر ۸ جوابش را گرفت وبراى ۲۲ سال زندگى پربركتش عاقبتى خوش رقم زد و در خاك اميركلا براى هميشه آرام گرفت. اما اين قلب ناآرام پدر است كه هر هفته سرمزار او آرام مىگيرد، مخصوصاً وقتى دلش لكزده براى يك سفركربلا. حميد خودش گفته بود «اگر كربلا را مىخواهيم، كربلا به آسانى بهدست نمىآيد. كربلا رفتن جان ومال و دست و پا دادن مىخواهد.» پدر كه از پاره جانش گذشت؛ بگو يك سفر كربلا بطلبند...