جواد (حسن) معصومی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید جواد معصومی "حسن" (۱۳۴۴ قائمشهر _ ۱۳۶۵/۰۹/۳۰ هفت تپه) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش هاجر؟ و پدرش میرزا احمد نام داشت.جواد معصومی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه «سرپل طالار» در یک کیلومتری منزل خود به پایان رساند. تحصیلات را در
حوزهی علمیه امام جعفر صادق رستمکلا ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. جواد معصومی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۰۹/۳۰ هجری شمسی در منطقه
هفت تپه بر اثر اصابت ترکش به سینه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
؟ به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
معلم روى تختهسياه، بزرگ نوشت «شهادت»، گچ را كه جلوى تخته سياه انداخت چند سرفه كرد. چرخى زد و لنگلنگان به سمت صندلىاش برگشت. آرام روى آن نشست، دستش را به زانوى چپش، كه در پاى مصنوعى بود، گذاشت و رو به بچهها گفت: - مىدانيد! من هميشه مىگويم شهادت همينطورى يهويى نصيب هر كسى نمىشود؛ يعنى هر كسىكه مىخواهد شهيد شود اول در دنيا به همان درجه مىرسد بعد شهيد مىشود. چطور بگويم؟ يعنى اينطور نيست كه گنهكار و آلودهاى مثل من برود جبهه و قبل از حصول به آن درجۀ عظيم، شهيد شود. چند سرفه ديگر كرد. دستمال كاغذى را از جيبش درآورد و جلوى دهانش گرفت. از شدّت سرفه سرخ شده بود. كمىكه آرام شد دوباره گفت: - هر شهيدى را كه نگاه كنى اول پاك شده بعد خاك شده. همان دعايى كه خودشان مىكردند. البته، طبق روايات ما، با اولين قطرۀ خونى كه از شهيد روى زمين مىريزد همۀ گناهانش پاك مىشود. واقعاً شهادت لياقت مىخواهد. حسين از ميز اول دستش را بلند كرد و گفت: - آقا اجازه! اگر اينجوريه پس يعنى همه آنهايى كه از جنگ بر گشتند لياقت نداشتند؟ معلم لحظهاى مكث كرد. اشك در چشمانش حلقه زد. نفس عميقى كشيد تا سرفه سراغش نيايد. خودش را كنترل كرد و گفت: نه اينگونه نيست تعداد زيادى ماندند چون وظيفۀ بزرگترى داشتند. حالا نمىخواهم وارد اين بحث بشوم.... معلم از روى صندلى بلند شد، پنجره را باز كرد و نگاهى به بيرون انداخت. باد مىوزيد و گرد و خاك همهجا را برداشته بود. دوباره به سرفه افتاد. چندبار پشت سر هم سرفه كرد. بهنام، مبصر كلاس، دستش را بلند كرد و گفت: - آقا اجازه، اگر حالتون خوب نيست مىخواهيد به مدير بگوييم؟ - نه بهنامجان! خوبم. بگذاريد يه مثال بزنم براتون، حتما شهيد جواد معصومى را مىشناسيد. اگر توى نجار كلاى قديم بوده باشيد حتماً مىدونيد كى را مىگويم. من از بچگى با جواد بودم. البته، حسن صداش مىكرديم. بعضىها واقعاً از همون اولش كه به دنيا مىآيند يكجورهايى خاص هستند. سال ۱۳۴۴ به دنيا آمد؛ يعنى در زمانهاى كه اوج فساد و ابتذال بود، ولى با ديگران فرق مىكرد؛ يعنى هر كسى اگر بخواهد پاك باشد، هرجا كه باشد، مىتواند. بچهها قدر اين روزگار را بدانيد. چند سرفه كرد. اسپرى را از جيب كتش در آورد و تكان داد. سه پاف پىدرپى داخل دهانش خالى كرد و نفس عميقى كشيد. دوباره ادامه داد: - خوب بودن اين نيست كه هميشه سر به زير و ساكت و مثلاً با ادب باشيد. شهيد معصومى اينقدر پرجنبوجوش و باادب بود كه باورتان نمىشود. مواظب بود حق كسى ضايع نشود. بچهها مراقب حقالناس باشيد. حقالناس فقط با جبران حق به صاحبش بخشيده مىشود. ما راهنمايى و دبيرستان همكلاس بوديم. صدايش خيلى خوب بود. قرآن و دعا و مداحى مىخواند؛ يعنى يك پاى كارهاى مسجد جواد بود. خيلى فوتبالش خوب بود. اين را گفتم كه بدانيد آن خوب بودنى خوب است كه در زندگى روزمره باشد؛ يعنى مرد آن است كه توى همين شرايط خوب باشد. نه اينكه مثل مرتاضها از مردم و زندگى جدا باشد و گناهى نكند. توى وصيتنامهاش گفته بود كه دلبستن به دنيا خوب نيست. دنيا پست و حقير و وسيلهاى براى آخرت است. آرش از آخر كلاس دست بلند كرد و گفت: - آقا اجازه! يعنى اگر ما درس بخونيم تا يه كارهاى بشيم و پولدار بشيم خوب نيست؟ معلم دوباره چند سرفه كرد. آب از بينى و چشمش راه افتاده بود. با دستمال پاك كرد و گفت: - نه. منظورم اين نبود. ببينيد بچهها، نگفت پولدار نشويد. نگفت فقير و بدبخت زندگى كنيد. گفت به دنيا دل نبنديد. البته، ائمه نيز همين را گفتند. من و جواد معصومى ديپلم كه گرفتيم اون رفت حوزه، من رفتم دانشگاه تربيت معلم. يكى مثل من مىتواند در هر جايگاهى كه هست خدمت كند، اما يكى مثل جواد كه رفت درس دين بخواند، مىتواند خوب بودن را به بقيه ياد بدهد؛ يعنى مثل رودخانهاى زلال بشود كه احكام الهى را توسط خودش در جامعه جريان بدهد. بچهها بايد تا جوان هستيد خوب و پاك باشيد. خدا جوان پاكدامن را خيلى دوست - نه بهنامجان! خوبم. بگذاريد يه مثال بزنم براتون، حتما شهيد جواد معصومى را مىشناسيد. اگر توى نجار كلاى قديم بوده باشيد حتماً مىدونيد كى را مىگويم. من از بچگى با جواد بودم. البته، حسن صداش مىكرديم. بعضىها واقعاً از همون اولش كه به دنيا مىآيند يكجورهايى خاص هستند. سال ۱۳۴۴ به دنيا آمد؛ يعنى در زمانهاى كه اوج فساد و ابتذال بود، ولى با ديگران فرق مىكرد؛ يعنى هر كسى اگر بخواهد پاك باشد، هرجا كه باشد، مىتواند. بچهها قدر اين روزگار را بدانيد. چند سرفه كرد. اسپرى را از جيب كتش در آورد و تكان داد. سه پاف پىدرپى داخل دهانش خالى كرد و نفس عميقى كشيد. دوباره ادامه داد: - خوب بودن اين نيست كه هميشه سر به زير و ساكت و مثلاً با ادب باشيد. شهيد معصومى اينقدر پرجنبوجوش و باادب بود كه باورتان نمىشود. مواظب بود حق كسى ضايع نشود. بچهها مراقب حقالناس باشيد. حقالناس فقط با جبران حق به صاحبش بخشيده مىشود. ما راهنمايى و دبيرستان همكلاس بوديم. صدايش خيلى خوب بود. قرآن و دعا و مداحى مىخواند؛ يعنى يك پاى كارهاى مسجد جواد بود. خيلى فوتبالش خوب بود. اين را گفتم كه بدانيد آن خوب بودنى خوب است كه در زندگى روزمره باشد؛ يعنى مرد آن است كه توى همين شرايط خوب باشد. نه اينكه مثل مرتاضها از مردم و زندگى جدا باشد و گناهى نكند. توى وصيتنامهاش گفته بود كه دلبستن به دنيا خوب نيست. دنيا پست و حقير و وسيلهاى براى آخرت است. آرش از آخر كلاس دست بلند كرد و گفت: - آقا اجازه! يعنى اگر ما درس بخونيم تا يه كارهاى بشيم و پولدار بشيم خوب نيست؟ معلم دوباره چند سرفه كرد. آب از بينى و چشمش راه افتاده بود. با دستمال پاك كرد و گفت: - نه. منظورم اين نبود. ببينيد بچهها، نگفت پولدار نشويد. نگفت فقير و بدبخت زندگى كنيد. گفت به دنيا دل نبنديد. البته، ائمه نيز همين را گفتند. من و جواد معصومى ديپلم كه گرفتيم اون رفت حوزه، من رفتم دانشگاه تربيت معلم. يكى مثل من مىتواند در هر جايگاهى كه هست خدمت كند، اما يكى مثل جواد كه رفت درس دين بخواند، مىتواند خوب بودن را به بقيه ياد بدهد؛ يعنى مثل رودخانهاى زلال بشود كه احكام الهى را توسط خودش در جامعه جريان بدهد. بچهها بايد تا جوان هستيد خوب و پاك باشيد. خدا جوان پاكدامن را خيلى دوست حتماً دقت کردید که بیشتر شهدای ما بین هفده تا بیست و پنج سال بودند. جواد بیست و یک سالش بود که شهید شد. البته به نظرم سن مهم نیست ممکن است کسی در بچگی آنقدر بزرگ شده باشد که دیگری در بزرگسالی هم به فهم و درك او نرسد. فقط حواستان به خدا باشد. هیچ کس را غیر از خدا دوست نداشته باشید... دوباره سرفه هایش شروع شد کتش را در آورد و به سمت صندلی رفت. کت را پشت صندلی انداخت و رو به بچه ها ایستاد عرفان دوباره دستش را بالا برد و گفت آقا اجازه یعنی ما با هیچ کس دوست نشویم؟ همه رفقایمان را کنار بگذاریم؟ معلم لبخندی زد و کم رمق تر از قبل گفت ـ نه منظورم این نیست بذارید یه قصه بگم من و جواد و ابراهیم ترابی سه تا رفیق بودیم خیلی با هم دوست بودیم همیشه دوست داشتیم با هم باشیم ابراهیم که شهید ،شد خیلی ناراحت شدیم جواد که حسابی ریخت به هم. اصلاً انگار دنیا برایش تنگ شده بود چون ابراهیم و جواد طلبه شده بودند و من آمده بودم دانشگاه علاقه شان به هم بیشتر بود آدم میتواند هر چیزی را دوست داشته باشد، اما به خاطر خدا. جواد توی محله و خانواده محبوب و زبانزد بود پدرش یک سال بعد از شهادت جواد مرحوم شد. ما می توانیم دوست شویم عاشق شویم اما همه اش به خاطر خدا باشد آن وقت خدا هم آدم را می خرد. دوباره سرفه های معلم شدید شد روی زانویش نشست و دستمالش را جلوی دهانش گرفت. بچه ها با نگرانی نگاهش میکردند احسان از میز اول عینك ته استکانیاش را جابه جا کرد و گفت: آقا، شهید جواد، چجوری شهید شد؟ معلم به دیوار کنار تخته سیاه تکیه داد و آرام گفت: آذرماه شصت و پنج شیمیایی شده بودم توی بیمارستان بستری بودم که گردانشان به هفت تپه اعزام شد. دقیق نمیدانم برای چی اما آمادگی برای عملیات کربلای چهار بود فرمانده دسته شده بود. ظاهراً يك تير به پشت سر جواد میخورد و مقداری از مغزش بیرون میریزد همان مقدار را همانجا دفن میکنند و برایش مزار میسازند وقتی جنازه اش آمد قائم شهر قیامت شد. اشکهای معلم سرازیر شد هق هقی کرد و دوباره سرفه اش گرفت شدت سرفه ها زیاد بود، با هر سرفه قامتش خم میشد تا اینکه روی زانوهایش وسط کلاس نشست. دستمال سفید را از جیبش در آورد و جلوی دهانش گرفت لکه های خون که روی دستمال ،پرید بهنام بلافاصله از کلاس بیرون دوید تا مدیر را صدا کند.