• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

جمشید جهانی بهنمیری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید جمشید جهانی بهنمیری (۱۳۴۵ بابلسر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد شهرستان بابلسر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش رجبعلی نام داشت.جمشید جهانی بهنمیری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. جمشید جهانی بهنمیری در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۲۱ هجری شمسی در منطقه شلمچه و در عملیات کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای بهنمیر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

حالا آقاجان به رحمت خدا رفته، حاجيه‌خانم ولى شكرخدا سايه‌شان بالاى سر ما هست. خودش از پسرش تعريف كند بهتر است. اگر بگويم اين حاجيه‌زينب چطور پنج تا بچه را بزرگ كرده سخت باورتان مى‌شود. آقاجان مى‌رفت صحرا كار مى‌كرد. حاجيه‌زينب هم همراهش مى‌رفت. زن‌هاى توى روستا همينند. خانه كار مى‌كنند، بيرون كار مى‌كنند، بچه بزرگ مى‌كنند. همه هنرى را بايد بلد باشند تا بهشان بگويند زن. حاجيه‌زينب هم همين‌طور بود. بين همۀ كار كردن‌هايش بچه هم به دنيا مى‌آورد و خم به ابرويش نمى‌آمد. البته، سخت هم است. بچه مراقبت مى‌خواهد. بچۀ كوچك‌تر را مى‌بستند پشتشان و با خودشان مى‌بردند صحرا. همان‌جا شيرش مى‌دادند، عوضش مى‌كردند. كمى‌كه از آب و گل در مى‌آمد ديگر مى‌گذاشتندش خانه. يك بچۀ بزرگ‌تر اگر بود مى‌شد مادر خواهر و برادر كوچك‌ترش. همين جمشيد كوچك بود. چند سالش را يادم نيست. حاجيه‌خانم هم يادش نبود. خلاصه آن‌قدرى بود كه شير نخورد و همراه حاجيه‌زينب صحرا نرود. گذاشته بودش خانه و خودش رفته بود صحرا دنبال زمين. جمشيد هم تشنه‌اش شده. بچه بوده و سرش نمى‌شده ديگر. مى‌رود طرف ظرف نفت. آن موقع نفت توى خانه‌ها دم دست بود. خانه با همين بخارى‌هاى نفتى گرم مى‌شد. خلاصه بچه ظرف نفت را سر مى‌كشد تا تشنگى‌اش برطرف شود. حاجيه‌زينب و آقاجان كه برمى‌گردند خانه مى‌بينند بچه رو به راه نيست. اين طرف و آن طرف را نگاه مى‌كنند و كار خدا چشمشان مى‌افتد به ظرف نفت كه درش برداشته شده و كم شده. بچه را مى‌برند دكتر. به چه دردسرى را نمى‌دانم. توى حاجى‌كلا كه دكتر پيدا نمى‌شود. لابد رفتند بهنمير. شكرخدا زود به دادش رسيده بودند و طوريش نشده بود. نمى‌شد خانه نشست پيش بچه‌ها. آن موقع‌ها زن و شوهر هردو سر زمين كار مى‌كردند و نان شبشان را به زحمت به دست مى‌آوردند. لباس و اين چيزها را هم خود حاجيه‌زينب براى بچه‌ها سرهم مى‌كرد. چقدر دوست داشت لباس تميز و نو تنمان كنيم. ندارى مى‌دانيد يعنى چه‌؟ نداشتيم. همين جمشيد لباسش كهنه و نخ‌نما شده بود. پول نداشتيم لباس نو بخريم به كنار. به قدر بشور و بپوش هم لباس نداشت. همان لباس كهنه را توى حمام مى‌شست و خيس‌خيس مى‌پوشيد تا در تنش خشك شود. براى همين است لباس‌هايش هم برايمان عزيز است، خيلى عزيز. يك‌لحظه هم از تن جمشيد جدا نشد. من برادر بزرگ‌تر بودم. جمشيد ولى به من نگاه نمى‌كرد توى كار. دوم نظرى بود. اقتصاد مى‌خواند. بعد همان سال رفت حوزه. چهارتا برادر بوديم. اين يكى‌مان شد طلبه. هميشه اذيتش مى‌كرديم. خيلى بدخط بود آخر. طلبۀ بدخط كه نمى‌شود! نامه مى‌نوشت از جبهه برايمان كه اگر زير آفتاب مى‌گرفتيم راه مى‌رفت، بس‌كه خرچنگ قورباغه بود! خودش هم مى‌خنديد. مى‌گفت: مى‌دانم بدخطم؛ چه كار كنم. خط من خوب نمى‌شود. نمى‌دانم چرا. فرصت تمرين نداشت وگرنه من مطمئنم اگر وقت مى‌گذاشت مى‌شد. كار نشد ندارد. ديگر توى نامه جوابش را مى‌دادم كه محض رضاى خدا خوش‌خطتر بنويس پسر! كلى زحمت مى‌كشيديم از اول تا آخر نامه را بخوانيم. طفلك چيزى نمى‌گفت. توى چهارخط نامه كلى معذرت خواهى كرد بابت خطش. مى‌گفت مى‌دانم به خاطر خطم حوصله نمى‌كنيد تا آخر نامه‌ام را بخوانيد. همه باهم جبهه بوديم يك مدت. من رفته بودم. برادر نقى هم جبهه بود. جمشيد را گذاشته بوديم خانه پيش آقاجان و حاجيه‌زينب كه يك روز ديدم اينكه از دور دارد مى‌آيد جمشيد ماست. بغلش كردم كه تو ديگر براى چى آمدى آخر. ما دوتا جبهه بوديم. تو مى‌ماندى لااقل خانه. آقاجان و حاجيه‌زينب را با دوتا بچه تنها نمى‌گذاشتى. زير بار حرفم نرفت. گفت: آن‌ها خدا را دارند. اينجا به ما بيشتر احتياج است تا سر زمين. خودش كه آمد جبهه قيد درس و حوزه و همه‌چيز را زده بود، ولى آدمى نبود كه به اين چيزها فكر نكند. هميشه به برادرها سفارش درس و دانشگاه را مى‌كرد. هم حوزه هم دانشگاه. يك موقع يك چيزهايى مى‌گفت من كه برادرش بودم نمى‌فهميدم از كجا ياد گرفته. ما توى يك روستا زندگى مى‌كرديم توى شمال كه اگر بچه‌هايش ديپلم مى‌گرفتند شاخ غول را شكسته بودند. حالا پسر رجبعلى حرف‌هايى مى‌زد كه توى هيچ دانشگاهى ياد بچه‌هاى مردم نمى‌دادند. شما فكرش را بكنيد يك بچۀ روستايى كشاورز طورى از ايستادن جلوى قدرت غرب و شرق حرف مى‌زند كه آدم فكر مى‌كند لابد بچۀ پادشاهى، وزيرى چيزى باشد. اين‌ها همه به خاطر عشق و علاقه‌اش بود. عشق بود كه اين‌طور شجاعش كرده بود. بزرگش كرده بود. جمشيد عاشق امام خمينى بود. وقتى رفت جبهه همان اول به حاجيه‌زينب گفت اگر جنازه‌ام برنگشت ناراحت نشويد. همين هم شد. كربلاى پنج شلمچه رفت. بدنش هم رفت. حاجيه‌زينب را كه ديديد؟ شب و روزش عين هم شده بود. چشم به در نشسته بود و فقط گريه مى‌كرد. آدم به جايى مى‌رسد كه به مادرهايى كه بچه‌شان قبر دارد حسودى مى‌كند. ديديم آرام‌بشو نيست. لباس‌ها هميشه چاره‌ساز بودند. يك دست پيراهن و يك دست شلوارش را پسمان دادند با يك‌سرى خورده‌ريز. همان‌ها را دفن كرديم توى گلزار شهداى بازارسر. همان قبر نور را برگرداند به چشم حاجيه‌زينب. روزى صدبار مى‌شستش و دستمالش مى‌كشيد. دل بستن به قبر بدون جنازه، آدم را ياد گهوارۀ بدون بچه مى‌اندازد كه مادرى دلخوش، تكان تكانش مى‌دهد....






جعبه ابزار