جابر شعبانپور
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید جابر شعبانپور (۱۳۴۱ بابل _ ۱۳۶۵/۲/۸ جزیره مجنون) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش معصومه چوپان شفیعی و پدرش کریم نام داشت.جابر شعبانپور در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار در سال ۱۳۶۲ با خانم فاطمه طاهری ازدواج کردند و از ایشان دو فرزند پسر "محمد مهدی ، جابر" به یادگار ماندجابر شعبانپور در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۵ نصر و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۲/۸ هجری شمسی در منطقه
جزیره مجنون شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
آقاملک به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
بابل، لاله آباد، آقاملك. اين نشانى زادگاه جابر است. مىتوانست كدخدايى كند توى روستاىشان. همه چيزِ كدخدا شدن را داشت؛ خانه، زمين، آب و هواى خوب، دليرى، هوش و ادب. برادر و خواهرهايى كه همه دوستش داشتند و حاضر بودند گوش به فرمانش باشند. نوجوان كه بود، مثل يك آدم بزرگ حرمت داشت توى روستا. مكتب رفته بود و قرآن را با صوت زيبا مىخواند. صداى اذان كه توى ده مىپيچيد، خيلى تندوتيز مىرفت سراغ پدرش كه بروند حاج ماشاءالله را ببرند مسجد. حاج ماشاءالله، روحانى ده بود. حاجى نبود، اما هر هفته مىرفت بابل و امامزاده قاسم را زيارت مىكرد. دوبار هم مشهد رفته بود. قبلترها جابر وقتى مسجد مىآمد همهاش منتظر بود نماز تمام بشود و حاج ماشاءالله شكرپنيرِ جايزهاش را بدهد. مىگرفت و مىگذاشت كنار لپش. وقت برگشتن، آيتالكرسى را بايد از حفظ مىخواند براى پدر؛ با همان شكر پنير و دهان آب افتاده. روزها گذشت. درس و مدرسه را تا متوسطه خواند. حالا همسن و سالها يكى يكى مىرفتند شهر براى كار يا نشستن پشت ميز اداره؛ چيزى كه براى جابر مثل تُنگ بود براى ماهى. شبها پشت درِ بهارخواب دراز مىكشيد و غرق مىشد توى ستاره ها. زير لب «رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا» مىخواند. پشت ميز اداره نشستن كه اين همه ستاره نمىخواست. حاج ماشاءالله يادش داده بود. گفته بود وقت سحر، آسمان را نگاه كند و اين آيه را بخواند. فكر كرد شايد اگر حاج ماشاءالله نبود. خيلى چيزها را بلد نمىشد. روزى از روزهاى پانزدهسالگى به پدرش گفت كه تصميمش را گرفته؛ بايد درس دين بخواند و بايد برود قم. رفت؛ اجازه گرفت و رفت. با همه وجود، خودش را وقف دين كرد. شب و روزش شد خواندن ادبيات، فقه، اصول، منطق و اعتقادات. هجده ساله كه شد، انقلاب شد. كودكِ انقلاب، هنوز يك ساله نشده بود كه صدام به ايران حمله كرد. بعد از چند ماه، شلوغىهاى جنگ به قم هم رسيد. رزمندهها دستهدسته از مسجد، محل، حوزه و بازار راهى جبهه شدند. خبر رسيد كه سوسنگرد سقوط كرده است. جابر زنده بود و دشمن تا سوسنگرد پيش آمده بود. خونش به جوش آمده بود و قلبش در آتش غيرت مىسوخت. مادرش اما پيغام فرستاد كه بايد برگردد آقا ملك. قم شلوغ شده بود. دل مادر شور مىزد. پسر آخر را جور ديگرى دوست داشت. جابر قبول كرد. شايد مىتوانست پدر و مادر را راضى كند. وقتى كه رسيد، غروب بود. مادر و پدر و برادرها آمده بودند بيرون ده براى استقبال. يكراست رفتند مسجد. صفهاى نماز شلوغتر از هميشه بود. بعد از مسجد، خانه نرفتند. يك گلدان شب بو و يك ظرف حلواى محلى دادند دست جابر. جنگ و شلوغى قم بهانه بود. مادر مىخواست جابرش را سروسامان بدهد. مىخواست پسر آخرش هم داماد بشود. جابر اما شرط گذاشت؛ هم براى عروس و هم براى پدر و مادرش. شرط اين بود كه چند هفتهاى جبهه برود و بعد بيايد. قبول كردند. جابر داماد شد. شب عروسى، بيست ساله شده بود. بعد از سالها دوباره آسمان آقاملك را نگاه مىكرد و تسبيح مىگفت. طلبگى، ازدواج بدون تشريفات، لبخند رضايت مادر و اجازه جبهه. بهقدرى بهخاطر اين نعمتها شكرگزار بود كه نمىتوانست چيز ديگرى بگويد. تسبيح مىگفت و اشك مىريخت. آن شب مهتاب بود. با خودش فكر كرد چه خاطرههايى از اين بهارخواب كوچك دارد. پنج ماه بعد، وقتى توى همين بهارخواب دراز مىكشيد، ستارهها را نمىديد. فرداى آن روز جابر برگشت قم. يك هفته بعد هم سوسنگرد بود. مسئوليتش تبليغ بود. امام اما فرمان داده بود هركس مىتواند، نبرد كند. داوطلب شد و رفت خط مقدم. وقتى پياده شد، يكراست رفت پشت خاكريز كه فرمانده را ببيند. از ميان تيرها و خمپارههاى دشمن، ايستاده راه مىرفت؛ يعنى ترس برايش معنا و مفهوم نداشت. يك هفته بعد هم همينطور باوقار مىرفت سمت آمبولانس. صورتش باندپيچى شده بود و سينهاش سرخ مىشد با خونى كه از چانهاش مىريخت. استخوان فك بر اثر تركش مجروح شد. از آمبولانس تا سوسنگرد بيهوش شد. در بيمارستان خرمشهر معلوم شد نمىتواند برگردد خط. جابر را فرستادند قم؛ بعد هم آقا ملك. آب و غذا را تنها نمىتوانست بخورد. ماه رمضان بود و كسى بايد كمك مىكرد براى افطار و سحر. از مينىبوس تا خانه را با پيكان پدر آمدند. راهى نبود، اما خوابش برد از ضعف. با صداى شيون بيدار شد؛ مادر و فاطمه و خواهرها. شب اما همه آرام شدند؛ همه را آرام كرد. شام را كه خوردند، نشست توى بهارخواب. دستى كشيد به صورت و گردنش كه بانداژ شده بود. چشم هاش را بست و گفت: ربنا ما خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا. بعد از ماه رمضان با فاطمه برگشتند قم. نزديك به يك سال طول كشيد تا جابر بتواند آب و غذا بخورد و حرف بزند. توى اين مدت فقط توانسته بود درس بخواند. تلاش مىكرد تا فاطمه را راضى كند براى رفتن مجددش به جبهه. درس را تمام كرد، اما فاطمه راضى نشد. قول گرفت از جابر تا دنيا آمدن پسرشان حرفش را نزند، حرف جبهه را نزد اما روزهاى كمترى بود كه كسى از دوستانش، از همحجرههاى قديم، از جوانهاى مسجد يا همسايهها، عطر و بوى جبهه را در خاطرش زنده نكند. صبر كرد. حسين كه متولد شد، دوباره رفت جبهه. هنوز شير مىخورد پسرش. گفت كه چند ماه مىرود و برمىگردد. راست مىگفت؛ بعد از شش ماه برگشت، اما با پاى خودش نه؛ يك عصاى دو قلو زده بود زير بغلش. پاى راستش توى گچ بود. حسين را كه بغل كرد، قلبش تند مىزد؛ چقدر بزرگ شده بود و پر سر و صدا و تپل! يك سال بعد، وقتى شام را در آقا ملك، جابر پخت، همه ترجيح دادند نون و پنير بخورند، الّا حسين؛ فقط او بود كه مىتوانست مخلوط شير و تخم مرغ نيم پز را پايين بدهد. پدر بزرگ و عموها مىخنديدند و بچه لب و دهنش را تاب مىداد. جابر هم ژست جدى گرفته بود و بلند بلند با پسرش حرف مىزد: بخور. آفرين پسر خوب. محلشان نگذار. چشم ندارند ببينند پدرت آشپزى بلد است. جابر آن شب آشپزى را بهانه كرد تا همه را دور هم جمع كند. به برادرها و خواهرها چيزى نگفت. شب اما قبل از خواب، مادرش را با يك سينى كوچك كاهو و سكنجبين برد توى بهارخواب. مادر را نشاند روى صندلى و مژده نوه جديدش را به او داد. بعد خواهرش را صدا كرد تا دوربين را بياورد و از آنها عكس دونفره بگيرد. دوربين عكاسى را كه مادر ديد، بغضش گرفت. - آخرش از تو يك عكس مىماند براى من. - اين همه دلشوره از كجا مىآيد مادر؟ به دلت بد راه نده! بىجابر نمىشوى. - اينهمه يكدندگى تو از كجا مىآيد؟ تو زنِ پابهماه ندارى مگر؟ جابر آن لحظه سرش را پايين انداخت و خنديد. بعداً اما جواب مادر را داد: - اينجانب جابر شعبانپور براى پاسدارى از حرمت خون شهيدان و برقرار نمودن پرچم «لا اله الا الله» بر تمام جهان، و عشق و علاقهاى كه به اسلامِ حضرت على عليه السلام اين مكتب انسانساز داشته و دارم و براى لبيك گفتن به نداى «هل من ناصر ينصرنى» امام حسين زمان (عليه السلام)، خمينى عزيز و يارى نمودن به برادران پاسدار و سرباز، دو لشكر خستگىناپذير، بهسوى جبهه روانه شدم.... براى از دست دادنم ناراحت نباشيد، بلكه بايد خوشحال باشيد كه من به آرزوى ديرينهاى كه مدتها دنبال آن مىگشتم كه همان ملاقات با خدا و بازگشت بهسوى اوست، رسيدم و اين را هم بدانيد كه آخر، هر كسى يك معبود و معشوقى دارد و من به معبودم، الله و عشقى كه به او مىورزيدم، رسيدم. جابر در ارديبهشت ۱۳۶۵ به معشوق خود رسيد؛ با سينهاى چاك و در جزيره مجنون. يك يادگار اما براى قوت قلب مادر گذاشت. خردادماه همان سال، وقتى آفتاب آقاملك بالا آمد و مادرش بازو در بازوى خواهرها براى تشييع پسرش راه مىرفت، نوزادى روى سينه داشت؛ پسرى با پيشانى بلند و نامى بزرگ؛ جابر.