اصغر ترکمان
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید اصغر ترکمان (۱۳۴۹ قائمشهر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان قائمشهر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی داد نام داشت.اصغر ترکمان در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. اصغر ترکمان در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۹ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات تکمیلی کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
کوچکسرا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
آن روز كه من پيكر على برادر بزرگشان را ديدم، اصلاً متوجه نشدم؛ بدنش مانند گوشتى بود كه در دستگاه چرخگوشت انداخته باشند و اين بدن تكهتكه دل سنگ را ريش مىكرد. مىگويند، شعيب نبى آنقدر گريست كه كور شد؛ او را شفا دادند؛ دوباره گريست تا كور شد و دوباره شفايش دادند و دوباره گريست تا كور شد. به او گفتند: «اگر از ترس جهنم مىگريستى، خداوند بدنت را بر آتش جهنم حرام كرد؛ اگر از شوق بهشت است، خداوند بهشت را بر تو واجب كرده است؛ پس ديگر گريان نباش». عرض كرد: «من از ترس جهنم گريه نمىكنم و شوق بهشت هم ندارم». خطاب آمد: «پس چه مىخواهى؟» من نيمههاى شب اصغر برادر كوچكشان را ديدم كه بيرون از چادر زار مىزد و چنان مىگريست كه من پنداشتم، بهزودى كور خواهد شد يا اينكه جانش از بدن مفارقت مىكند. گريه هم حدى دارد، آخر چه مىخواهى اصغر؟ به او دلدارى دادم كه ما پيروز خواهيم شد؛ انتقام خواهيم گرفت؛ خدا به مجاهدان چه وعدههاى بزرگى كه نداده است؛ تو طلبه هستى و خودت مىدانى كه نبايد به جسمت صدمه بزنى. خانوادۀ آنها در كوچكسر زندگى مىكرد و اصغر فرزند پنجم بود. بچهها هم در جبهه بودند، و هم در حوزه. وقتى على شهيد شد، اصغر كه از ديگران كمحرفتر بود و كمتر از حوزۀ علميۀ امام جعفر صادق عليه السلام قائمشهر به خانه مىرفت و همۀ همتش معطوف درسهايش بود ۱۷ ارديبهشت ۶۵ به عنوان نيروى تبليغاتى به كربلاى ۴ آمد. او دورۀ پدافند هوايى را گذرانده بود. سه ماه در شط على، در آن گرماى شديد تابستان هور، تحمل كرد. بايد ۲۲ بهمن ۶۵ هم ملبس مىشد؛ ولى پول نداشت تا عمامه بگيرد. مادرش تعريف كرد كه وقتى داشتيم ناهار مىخورديم، اصغر آمد. نهار تعارفش كرديم و نخورد و گفت روزهام. سپس گفت كه براى خريدن پارچۀ عمامه پول ندارم و مقدارى پول براى خريد پارچه مىگيرد. ما نيز به او نصيحت مىكرديم كه مدرسه سنگر است. تو درست خوب است و...؛ اما امام فرمان داده بود و نيرويى صدهزار نفره بايد به فرمان امام لبيك مىگفتند. اگر حرف امام خمينى را روى سنگ مىگذاشتى، سنگ نيز به جنبش و خروش مىافتاد، چه برسد به طلبهها. ۱۹ اسفند، وقتى شب رزمندهها را تقسيم كردند، قسمت اصغر نشد كه به خط مقدم برود و من نيمههاىشب بيرون از چادر اصغر را ديدم كه چگونه زار مىزد و مىگريست. به شعيب ندا آمد كه اگر از شوق بهشت گريه مىكنى، بهشت بر تو واجب شده است و اگر از ترس از جهنم است، بر بدنت حرام؛ اما شعيب گفت: «من از محبت است كه گريه مىكنم؛ مىخواهم خودت را ببينم يا بُكش يا به وصل برسان». من به اصغر گفتم: «چه مىخواهى كه اينطور گريه مىكنى، پيروز ما هستيم و بهزودى دشمن را سرجايش مىنشانيم». گفت: «من مرگ در راه خدا را مىخواهم». گفتم: «مرگ در راه خدا؟ به اين زودى؟ تو متولد ۴۹ هستى و ۱۶ سال كه بيشتر ندارى. مرگ در راه خدا را بگذار پس از اين پيروزىها». او گفت: «من پيروزى نمىخواهم، از شكست هم نمىترسم. من مرگ در راهش را مىخواهم». به شعيب خطاب آمد: «اكنون كه چنين است، من موسى كليمم را مأمور مىكنم تا سالها خدمتگزار و چوپانت شود». وقتى اصغر فهميد نوبت رفتن او به خط نرسيده و در گروه انتظار است، چنان منقلب شد كه من پنداشتم اكنون جان مىدهد. بهسرعت خودم را به فرمانده رساندم و از او خواستم كه اجازه دهد اصغر به خط مقدم اعزام شود. فرمانده گفت: «نه». گفتم: «خودت بيا و حال اصغر را ببين. خونش گردن خودت مىافتد». به فرمانده گفتم: «انگار روح در بدن اصغر نيست». فرمانده آمد و فقط كافى بود كه به صورت اصغر نگاه كند. هيچكس شك نداشت كه آن شب، با اين قيافه، كسى از خط برنمىگردد. او فقط جسمى متحرك بود و گويى روحش زودتر از خودش به ملاقات خدا خوانده شده بود. وقتىمن با موتور او را به خط مقدم بردم، همان عمامهاى بر سرش بود كه پولش را از مادرش قرض كرده بود. يك بار هم باد عمامه را برد و به زمين انداخت؛ موتور را نگه داشتم و گشتيم تا پيدايش كرديم. خدا را شكر كه پارچه باز نشده بود. وقتى موتور در خط ايستاد، رزمندهها اصغر را دوره كردند و از او خواستند تا برايشان موعظه كند. او هم شروع كرد به حرفزدن، حرفزدنى كه گويى اراده كمترين نقش را در آن بازى مىكرد و كس ديگرى سخن مىگفت براى كس ديگرى. پس از اين صحبتها، بچهها سنگر اصغر را به او نشان دادند. او به سنگر رفت تا در سنگرى همچون گهواره، بخوابد. ساعت دو نصف شب آتش دشمن شروع شد؛ چنان سنگين كه بسيارى مجروح و شهيد شدند؛ وقتى آتش خوابيد اصغر را بهياد آورديم. بالاى سرش دويدم. وقتى به حنجر تيرخوردهاش خيره شدم، پيكر ارباًارباى برادرش على را به ياد آوردم؛ پيكر اصغر را در امامزاده صالح كوچكسرا به خاك سپردند تا اهالى مازندران هميشه از هم بپرسيم كه اين بچهها چه معاملهاى با اربابان خودشان امام حسين و اولادش كردهاند كه هركدام متناسب با اسمشان، شهيد شدند؟