• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

اسماعیل شمس تبار

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید اسماعیل شمس تبار (۱۳۴۳ بابل _ ۱۳۶۱ سقز) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش خانعلی نام داشت.اسماعیل شمس تبار در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. اسماعیل شمس تبار در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۱/۴/۱۴ هجری شمسی در منطقه سقز شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای کامیکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

نان داغ در دست نزديك كوچۀ‌مان بودم كه فردى صدايم زد: «آقاى شمس‌تبار!» سر برگرداندم و مرد جوان را ديدم. پرسيد: شما فرزندى در خدمت داريد؟ - پسرم حيدر هنوز سربازى‌اش تمام نشده. چطور مگر؟ مرد از بابل آمده بود. تعريف كرد نامه‌اى براى من آمده و چون آدرسم را نداشتند، آن را به يكى از اقوام‌مان محمدتقى داده‌اند. در آخر گفت: از قم خبر داده‌اند كه چند شهيد مى‌خواهند بياورند. مرد از شهدا اطلاعى نداشت. با من دست داد و باعجله رفت. فكر كردم چه رابطه‌اى ميان آن نامه و شهدايى كه در راه است وجود دارد؛ هرچه انديشيدم، متوجه چيزى نشدم. به خانه رسيدم. نجيبه نان را از دستم گرفت و در سفره گذاشت. نيم‌ساعتى به اذن مانده بود و نجيبه مثل هر روز سفرۀ افطار را چيده بود؛ نگاهم كرد و گفت: بدجورى در فكر هستى‌؟ اتفاقى افتاده‌؟ - خدا عالم است. - از صبح دلم شور مى‌زند خانعلى! رنگ به چهره نداشت و گويى دل‌شوره‌اش بيش از اين حرف‌ها بود. افطار كه كردم، راه افتادم. نجيبه به سفره اشاره كرد: چند لقمه نان و پنير بيشتر نخوردى كجا مى‌روى‌؟ - دلم طاقت ندارد زن! مى‌روم قم. دل‌نگران اسماعيلم. نام اسماعيل را كه شنيد، ديگر اعتراضى نكرد؛ تا دم در بدرقه‌ام كرد و آرام اشك ريخت. - خدا بزرگ است. بر خودش توكل كن نجيبه! خوب مى‌دانستم كه دعا و توسل، دل او را آرام مى‌كند. سوار اتوبوس شدم. در طول راه، فكرم پيش اسماعيل بود. در تاريكى شب، نمى‌توانستم بفهمم كجاييم و چقدر از مسير باقى مانده. گاهى پلك‌هايم بر هم مى‌افتاد و گاهى هوشيار بودم. من به اين خواب و بيدارى‌ها مى‌گويم هپروت؛ به‌خصوص وقتى خاطرۀ كسى را در خود داشته باشد. چهرۀ مهربان و خنده‌روى اسماعيل مقابل چشمانم جان مى‌گرفت و سپس محو مى‌شد. در مدرسۀ راهنمايى ثبت‌نامش كرده بودم؛ اما قبول نمى‌كرد به مدرسه برود. به درس‌هاى مدرسه علاقه نداشت بلكه به دروس حوزه علاقه‌مند بود و با اصرار، رضايت من را به‌دست گرفت و به مدرسۀ علميۀ پاشاامير بخش‌بندى رفت. مدتى نيز در حوزۀ علميۀ رستم كلاى بهشهر درس خواند. مدتى نيز در حوزۀ قم بود. سه ماه تابستان كه حوزه تعطيل بود، به مازندران مى‌آمد و براى مردم روستا برنامه مى‌گذاشت؛ جوانان كاميكلا سخنرانى‌ها و كلاس قرآن و احكامش را دوست داشتند. اسماعيل مانند خورشيدى بود كه بر كاميكلا مى‌تابيد و دلگرم‌مان مى‌كرد. بارها پيش آمده بود وقتى از حوزه برمى‌گشت، نخست به خانۀ مرضيه مى‌رفت؛ خوشحالى او را مى‌ديد و سپس هردو به خانۀ‌مان مى‌آمدند. با مرضيه انس داشت و هردو به خانۀ اقوام سر مى‌زدند و از حال‌شان باخبر مى‌شدند. اسماعيل با حيدرقلى فرق داشت. حيدرقلى شجاعت اسماعيل را نداشت. اسماعيل بارها شبنامه و اعلاميه و عكس‌هاى امام خمينى رحمه الله را پخش كرده بود. حتى مأموران شاه دنبالش بودند؛ اما او دست‌بردار نبود. براى شناسايى منافقان، سخنرانى‌ها مى‌گذاشت و تهديدها مى‌شد. اين تهديدها كوچك‌ترين اثرى بر او نداشت و معتقد بود بايد مبارزه كرد: مبارزۀ مالى، جانى، قلمى. تبليغ را وظيفۀ اهل علم مى‌دانست و كمك در راه حق و جبهه را وظيفۀ ثروتمندان و وظيفۀ افراد داراى توان جسمى سنگين‌تر مى‌دانست و مى‌گفت: بايد در اين راه مبارزه و جان‌فشانى نمايند، كما اينكه در صدر اسلام اين جانفشانى‌ها بود. او به حرفش عمل مى‌كرد. وقتى ضد انقلاب‌ها مى‌خواستند به بيت امام خمينى رحمه الله حمله كنند، خونش به جوش آمده بود. مى‌ديد كه آنها پرتقال و سيب‌هاى پلاسيده به سمت مردم پرتاب مى‌كنند. پاسدارها جلو رفتند و ضد انقلاب‌ها را دستگير كردند. بعدازظهر همان روز در كنار مردم قم، تظاهرات و راهپيمايى باشكوهى برگزار كرد. خوب به ياد دارم كه چقدر اوضاع متشنج بود و اصلاً نمى‌شد بدون اسلحه از پايگاه بيرون رفت. منافقان مردم قم را به كشتن تهديد كرده بودند و قصدشان خالى كردن قم از مردم مبارز بود. در همان حال اسماعيل و انقلابيون با عكس امام رحمه الله در دست به خيابان‌ها ريختند. انقلاب پيروز شد؛ اما خيال اسماعيل آسوده نشد. تا مكاسب خوانده بود كه از جبهه‌رفتن گفت. هنوز حيدرقلى سرباز بود كه اسماعيل براى گرفتن اجازۀ رفتن پيش ما آمد. نجيبه گفت: بگذار برادرت از سربازى برگردد، بعد تو برو. اسماعيل چهره‌اش در هم شد. گفتم: از درست‌هايت عقب مى‌مانى. گفت: در همان جبهه، درسم را ادامه مى‌دهم. نجيبه طاقت ديدن ناراحتى اسماعيل را نداشت، من نيز همين‌طور. زودتر از روز اعزامش رفت. از بابل به حوزۀ علميۀ قم آمدم تا با او خداحافظى كنم؛ اما دوستانش گفتند: همين امروز رفت. نامه‌اش كه به دستم رسيد، فهميدم از قم مستقيم به سرپل‌ذهاب رفته. پنج روز آنجا بوده و بعد راهى كردستان شده. دوبار اعزام شد. قرار بود نخستين اعزامش ۴۵ روزه باشد. در نخستين اعزام به‌عنوان مبلغ رفت؛ اما در اعزام دومش در كنار رزمنده‌ها بود و در عمليات‌ها شركت مى‌كرد؛ خودش براى‌مان چنين تعريف كرده بود. نامه مى‌نوشت و در نامه‌هايش حرف‌ها مى‌زد؛ نيمۀ شعبان را تبريك مى‌گفت؛ از خبر عروسى آشنايان ابراز خوشحالى مى‌كرد؛ سلام مى‌رساند و تبريك مى‌گفت؛ به تك‌تك خواهر و برادرها و دايى و خاله و اقوام هم سلام مى‌رساند و اسم‌شان را نام مى‌برد تا مانند هميشه صلۀ رحمش را به جا آورد؛ چقدر از شنيدن خبر ثبت‌نام من و مادرش براى حج خوشحال شده و براى‌مان آرزوى سلامتى كرده بود. براى من احترام خاصى قائل بود؛ احترامى آميخته با ابهت. وقتى خجالت مى‌كشيد حرفِ دلش را به من بگويد، با مادرش حرف مى‌زد و براى من نامه مى‌نوشت. نامه‌هايى كه هميشه دوست‌شان دارم، بوى عشق مى‌دهند. وقتى چشمانم روى هم افتاد، خوابش را ديدم؛ مقابل ورودى سرسبز روستا ايستاده بودم كه اسماعيل آمد. دو خانم با چادر مشكى همراهش بودند. نسيم، گندمزار منطقۀ وليك را بالا و پايين مى‌برد. حتم دارم خوابم حكمتى دارد. به قم رسيدم و سراغ نامه رفتم. گفتند اسماعيل به شدت زخمى شده؛ اما نگفتند در كدام بيمارستان است. به سپاه بابل زنگ زدم تا ماجرا را دقيق بدانم. در جواب، مرا به بنياد شهيد معرفى كردند. ديگر خبردار شدم اتفاقى افتاده است. به آنجا رفتم و گفتم: تلفن بزنيد. طفره رفتند و گفتند: تلفن خراب است. خطها قطع شده‌اند. سرانجام فهميدم اسماعيل شهيد شده. روز نوزدهم رمضان بود و به حال پسرم غبطه خوردم. چه سعادتى برتر از اينكه در ايام شهادت مولا على عليه السلام شهيد شده بود. خواهش كردم با راديو و تلويزيون سارى تماس بگيرند و سحر، خبر شهادتش را اعلام كنند تا مردم روستاى كاميكلا بدانند و براى تشييع بيايند. آقاى ابوطالب شفقت زنگ زد و هماهنگ كرد. قرار شد اگر سحر راديو اعلام كند، فردا اسماعيل را تشييع كنيم و اگر اعلام نكردند، پس‌فردا. مانده بودم شب را چه كنم. جايى را براى ماندن نداشتم. آقاى شفقت مرا به خانه‌اش برد. تا سحر، قلبم آرام نبود. وصيت اسماعيل را خواندم: «برادران و خواهران عزيز، اين جمهورى اسلامى كه از انقلاب خونين كربلا سرچشمه گرفته است و راهش هم راه سرخ امام حسين عليه السلام است؛ آيا براى‌مان ننگ نيست كه در مقابل حملۀ دشمنان اسلام چون آمريكاى جنايتكار و اسرائيل غاصب و ساير ابرقدرت‌ها ساكت بنشينيم‌؟ ... بياييد قدرى فكر كنيد و ببينيد كه چه مى‌كنيد و چه كرده‌ايد؛ و بياييد دست‌دردست هم دهيم تا بيت‌المقدس، اولين قبله‌گاه مسلمين، را از چنگال اسرائيل غاصب و صهيونيسم بيرون آوريم....» به سفارش اسماعيل، بايد تنها سرمايه‌اش (كتاب‌هايش) را به كتابخانۀ كاميكلا اهدا كنم و كتاب‌هاى درسى حوزه‌اش را به حوزۀ قم. وسايلش را نيز بايد ميان طلبه‌هاى قم تقسيم كنم. فقط قرآن جيبى‌اش را براى خودم و نجيبه نگه دارم تا هر بار به ياد او بخوانيم و آرام شويم. سحر شد و راديو خبر شهادتش را اعلام نكرد. همراه آقاى شفقت براى روز ۲۱ ماه رمضان هماهنگ كرديم. ماه رمضان امسال براى مردم كاميكلا رنگ و بويى ديگر دارد. گلزار كاميكلا خورشيدى را در دلش جا مى‌دهد؛ خورشيدى كه مى‌گفت: ما كه بهتر از حضرت على‌اكبر عليه السلام نيستيم. او براى اسلام و در راه يارى امام حسين عليه السلام جان خود را فدا كرد.






جعبه ابزار