از غدیر تا عاشورا؛ چگونه جامعه اسلامی به کربلا رسید؟
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
مقدمه: عاشورا یک حادثه دفعی نبود : خداوند متعال در سوره حشر، پس از بیان سرگذشت یهودیان بنینضیر و سرانجام آنان، خطاب به اهل بصیرت میفرماید: «فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ»؛ ای صاحبان بینش، عبرت بگیرید. این آیه یک حقیقت مهم را به ما میآموزد: قرآن تاریخ را برای قصهگویی نقل نمیکند. هدف قرآن از بیان حوادث گذشته، صرفاً اطلاعرسانی نیست؛ بلکه عبرتآموزی است. عبرت آن است که انسان از ظاهر رخدادها عبور کند و به ریشهها، علتها و عوامل پنهان پشت حوادث برسد. قرآن از ما نمیخواهد فقط تاریخ را بخوانیم؛ میخواهد تاریخ را بفهمیم. از همین رو، هنگامی که به عاشورا مینگریم، نباید تنها به این بسنده کنیم که چه کسانی شهید شدند و چه مصائبی بر خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله وارد آمد؛ بلکه باید بپرسیم چه عواملی جامعه اسلامی را به نقطهای رساند که فرزند رسول خدا را به شهادت برسانند؟ چه انحرافها و دگرگونیهایی رخ داد که کار به کربلا کشید؟ چگونه مردمی که خود را مسلمان میدانستند، نماز میخواندند، قرآن تلاوت میکردند و نام پیامبر را بر زبان جاری میساختند، در برابر فرزند او ایستادند؟ اگر عاشورا را تنها در محدوده یک روز و یک واقعه ببینیم، پاسخ این پرسشها را نخواهیم یافت. عاشورا حادثهای ناگهانی و یکشبه نبود؛ بلکه نتیجه یک جریان طولانی، محصول سالها تغییر فکری، فرهنگی و سیاسی در جامعه اسلامی بود. آری، اگر عاشورا را فقط مصیبت ببینیم، بر آن اشک میریزیم؛ اما اگر عاشورا را عبرت ببینیم، از آن درس میگیریم و در اصلاح خود و جامعهمان میکوشیم.
[ویرایش]
«برای درک چگونگیِ وقوع فاجعه کربلا، باید ابتدا به مبدأ حرکت، یعنی جامعهای که پیامبر اکرم (ص) بنا نهاد، بازگردیم. باید ببینیم حضرت در چه فضای غبارآلودی مبعوث شدند؛ در عصر جاهلیتی که در آن، ارزش زن تا حد متاعی کمبها –همتراز با شمشیر، زره و شتر– تنزل یافته بود. جامعهای که در آن نه از عواطف مادرانه خبری بود و نه از پیوندهای همسرانه؛ چرا که با مرگ مرد، زن نیز چون میراثی به دیگران میرسید. جامعهای که در آن، تولد دختر برای پدر، ننگی بود که تنها با زنده به گور کردن شسته میشد. فضایی لبریز از وحشیگری، که در آن زور، ملاک حق بود و ثروت، سنجهی احترام؛ جامعهای که در آن نژاد و تبار، بر کرامت انسانی سایه افکنده بود. در چنین وانفسایی، پیامبر (ص) مبعوث شد تا بذر «توحید» و «عدالت» را بکارد. او جامعهای ساخت که در آن، نه قومیت و قبیله، بلکه تقوا و انسانیت، تنها شاخص برتری بود؛ آنگونه که قرآن فریاد زد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ». پیامبر در مدتزمانی کوتاه، از قبایل پراکنده، امتی واحد و قدرتمند ساخت؛ اما ایشان تنها به ساختن «امروزِ» جامعه اکتفا نکرد، بلکه برای «آینده» نیز اندیشید. او با تدبیری الهی، در مناسبتهای گوناگون و سرانجام در غدیر خم، دست امیرالمؤمنین (ع) را برافراشت و با تکیه بر حدیث ثقلین، صراط مستقیم هدایت را برای امت ترسیم کرد. او میخواست جامعه اسلامی، بی راهنما نماند و از مسیر عدالت و معنویت منحرف نشود. اما در سال یازدهم هجری، با رحلت پیامبر (ص)، داغی بزرگ بر جان امت نشست. هنوز پیکر مطهر رسول خدا بر زمین بود که جریانی در سقیفه، مسیر دیگری را پیریزی کرد. با اینکه نسل پیامبر در میان مردم بود و قرآن در خانهها تلاوت میشد، آرامآرام شکافی میان «آرمانهای دوران نبوی» و «واقعیتهای سیاسی جامعه» پدید آمد. این تغییرات، ناگهانی نبود؛ هیچ جامعهای یکشبه به کربلا نمیرسد. کمکم حکومت از یک مسئولیت قدسی برای خدمت به خلق، به ابزاری برای قدرتطلبی تبدیل شد. روحیه سادهزیستی، جای خود را به اشرافیگری داد و ارزشهای جاهلی که پیامبر در نطفه خفه کرده بود، دوباره سر برآوردند. در آن سال یازدهم، کسی تصور نمیکرد که تنها پنجاه سال بعد، کار امت به جایی برسد که فرزندِ همان پیامبر، به جرم دفاع از حق، به مسلخ برود؛ آن هم به دست کسانی که خود را جانشینان رسول خدا مینامیدند! تاریخ به ما میآموزد که اگر جامعهای از ارزشهای بنیادین خود فاصله بگیرد، به جایی میرسد که زشتترین جنایتها در نگاهش عادی جلوه میکند. مشکلِ جامعه آن روز، فقدانِ قرآن نبود؛ بلکه دوری از «روحِ قرآن» بود. مشکل، فراموشیِ نام پیامبر نبود؛ بلکه بیرنگ شدن «پیامِ پیامبر» بود. برای فهم عاشورا، باید این مسیرِ انحطاط را شناخت؛ مسیری که از سقیفه آغاز شد و در سال ۶۱ هجری، در خاکِ خونین کربلا به انتها رسید.»
[ویرایش]
این بخش یکی از مهمترین حلقههای اتصال «رحلت پیامبر» به «عاشورا» است. باید نشان دهید که مشکل اصلی جامعه، کمبود مسلمان یا کمبود نمازگزار نبود؛ مشکل، ضعف بصیرت و دنیاطلبی بود. البته من آن جمله را کمی دقیقتر بیان میکنم: «یکی از ریشههای عاشورا را باید در صفین جستوجو کرد؛ آنجا که بسیاری از مردم در تشخیص حق و باطل دچار تردید شدند.» چون از نظر تاریخی عاشورا فقط از صفین آغاز نشد، اما صفین یکی از مهمترین نقاط عطف بود. میتوانید این بخش را چنین ارائه کنید:
پس از سالها، سرانجام مردم با امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بیعت کردند و حکومت به دست کسی رسید که از آغاز اسلام در کنار پیامبر بود. اما هنگامی که امام علی علیهالسلام حکومت را به دست گرفت، جامعه دیگر جامعه دوران پیامبر نبود. بیستوپنج سال از رحلت پیامبر گذشته بود. در این مدت، بسیاری از ارزشها تغییر کرده بود. گروهی به ثروتهای کلان رسیده بودند. برخی افراد به موقعیتهای ویژه عادت کرده بودند. تبعیضهایی در جامعه شکل گرفته بود. امام علی علیهالسلام تصمیم گرفت جامعه را به مسیر پیامبر بازگرداند. او میان عرب و عجم تفاوت نگذاشت. میان قریش و غیر قریش تفاوت نگذاشت. میان ثروتمند و فقیر تفاوت نگذاشت. بیتالمال را عادلانه تقسیم کرد. عدالت برای امام علی یک شعار نبود؛ شیوه حکومت او بود. اما عدالت همیشه طرفدار ندارد. بسیاری حاضرند با حاکم ظالمی که منافعشان را تأمین کند کنار بیایند، اما عدالت را تحمل نکنند. به همین دلیل از همان آغاز حکومت امیرالمؤمنین، مخالفتها شروع شد. جنگ جمل رخ داد. جنگ صفین رخ داد. جنگ نهروان رخ داد. سالهای حکومت امام علی علیهالسلام به جای آنکه صرف سازندگی جامعه شود، درگیر فتنهها و جنگهای داخلی شد. اما در میان همه این حوادث، صفین جایگاه ویژهای دارد. در صفین، سپاه امام علی علیهالسلام در آستانه پیروزی بود. اما هنگامی که قرآنها بر سر نیزه رفت، بسیاری از افراد حقیقت را تشخیص ندادند. عدهای ظاهر قرآن را دیدند، اما حقیقت قرآن را ندیدند. نام قرآن را دیدند، اما امام قرآن را نشناختند. در آنجا بود که یکی از خطرناکترین بیماریهای جامعه آشکار شد: بیماریِ نداشتن بصیرت. جامعهای که نتواند حق را از باطل تشخیص دهد، ممکن است روزی در برابر ولیّ خدا بایستد، در حالی که گمان میکند کار درستی انجام میدهد. همان مردمی که در صفین فریب شعارها را خوردند، نسلی را به وجود آوردند که چند دهه بعد فریب تبلیغات بنیامیه را خورد. اگر در صفین عدهای میان علی و معاویه مردد شدند، در کربلا نیز عدهای میان حسین بن علی و یزید مردد شدند. اگر در صفین ظاهر بر حقیقت غلبه کرد، در عاشورا نیز بسیاری ظاهر حکومت را بر حقانیت امام ترجیح دادند. به همین دلیل میتوان گفت یکی از ریشههای عاشورا را باید در صفین جستوجو کرد؛ آنجا که ضعف بصیرت، راه را برای گسترش انحراف در جامعه باز کرد. در نهایت، این جنگها جامعه اسلامی را خسته و فرسوده کرد. مردم سالها درگیر اختلاف، جنگ و نزاع بودند. بسیاری دیگر به دنبال حق نبودند؛ فقط آرامش میخواستند. و تاریخ نشان داده است که گاهی خستگی مردم، راه را برای قدرت یافتن جریانهای انحرافی هموار میکند.
### یک نکته بسیار مهم برای منبر
اگر بخواهید این بخش را در یک جمله جمعبندی کنید، این عبارت بسیار قوی است: «مشکل جامعه زمان امیرالمؤمنین کمبود قرآن نبود؛ کمبود بصیرت بود. و هرگاه بصیرت کمرنگ شود، ممکن است مردم در برابر علی بایستند و خیال کنند از قرآن دفاع میکنند.» این جمله، پلی طبیعی به بحث معاویه و حکومت بنیامیه میسازد؛ یعنی مخاطب میفهمد که عاشورا فقط نتیجه شمشیر یزید نبود، بلکه نتیجه سالها تبلیغ، دنیاطلبی و ضعف بصیرت در جامعه بود.
[ویرایش]
اگر بخواهید فقط یک بخش را در جلسه اول پررنگ کنید، همین بخش است. چون از نگاه تاریخی، مهمترین زمینهای که عاشورا را ممکن کرد، دوران بیست ساله حکومت معاویه بود. نکته کلیدی که باید به مخاطب منتقل شود این است: یزید عاشورا را به وجود نیاورد؛ یزید محصول جامعهای بود که معاویه ساخته بود. یعنی اگر معاویه آن تغییر فرهنگی را ایجاد نمیکرد، یزید هرگز نمیتوانست بر مسلمانان حکومت کند. میتوانید این بخش را اینگونه ارائه کنید:
پس از شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام و سپس صلح تحمیلی بر امام حسن مجتبی علیهالسلام، معاویه قدرت را به طور کامل در دست گرفت. اینجا باید به یک نکته مهم توجه کنیم: معاویه فقط یک فرمانروا نبود؛ او یک جریان فکری و فرهنگی ایجاد کرد. خطر معاویه فقط در شمشیرش نبود؛ در تغییر دادن ذهنها بود. او فهمیده بود که برای ماندگار شدن حکومت، تنها زور کافی نیست؛ باید افکار مردم نیز تغییر کند. به همین دلیل سالها برای ساختن یک فرهنگ جدید تلاش کرد. فرهنگی که در آن حق و باطل به آسانی شناخته نشود. فرهنگی که در آن شخصیتها با پول و مقام خریداری شوند. فرهنگی که در آن دنیا از دین مهمتر شود. فرهنگی که در آن مردم به جای پرسیدن «حق چیست؟» بپرسند «سود ما در چیست؟» معاویه از ابزار تبلیغات به خوبی استفاده کرد. منبرها را در اختیار گرفت. کارگزاران خود را در شهرها گماشت. فضایی ساخت که بسیاری از حقایق وارونه جلوه داده شد. کمکم نسلی در حال شکل گرفتن بود که علی علیهالسلام را کمتر میشناخت و تبلیغات حکومت را بیشتر میشنید. اما آسیب بزرگتر، دنیاطلبی بود. ثروت، مقام و رفاه به تدریج به ارزش تبدیل شد. بسیاری از خواص جامعه که روزی در کنار حق بودند، آرامآرام به سکوت روی آوردند. نه اینکه حق را نشناسند؛ بلکه هزینه دفاع از حق را سنگین میدیدند. وقتی خواص سکوت کنند، مردم نیز سرگردان میشوند. وقتی عالمان، بزرگان و شخصیتهای اثرگذار سکوت کنند، باطل فرصت پیدا میکند که خود را حق جلوه دهد. در این دوران، حکومت نیز تغییر ماهیت داد. در صدر اسلام، حاکم خود را خدمتگزار امت میدانست. اما به تدریج حکومت رنگ سلطنت گرفت. و اوج این انحراف زمانی بود که معاویه تصمیم گرفت پس از خود، یزید را به جانشینی برگزیند. تا آن روز، چنین چیزی در جامعه اسلامی سابقه نداشت. در حقیقت حکومتی که باید بر پایه شایستگی و ارزشهای دینی باشد، به حکومت موروثی تبدیل شد. اینجا بود که جامعه یک گام بزرگ از آرمانهای دوران پیامبر فاصله گرفت. نتیجه چه شد؟ خواص بسیاری سکوت کردند. مردم به تدریج به وضع موجود عادت کردند. حساسیتها نسبت به حق و باطل کمتر شد. و جامعهای که روزی برای عدالت قیام میکرد، کمکم به جامعهای تبدیل شد که در برابر ظلم سکوت میکرد. چنین جامعهای آماده پذیرش یزید شد. و هنگامی که یزید به قدرت رسید، بسیاری از مقدمات عاشورا از قبل فراهم شده بود.
ارتباط حدیث «النّاسُ عَبيدُ الدُّنيا» در اینجا بسیار زیباست که سخن را به کلام امام حسین(ع) پیوند بزنید: «النّاسُ عَبيدُ الدُّنيا وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ...» یعنی: «مردم بنده دنیا هستند و دین تنها بر سر زبانشان جاری است؛ تا وقتی دین زندگیشان را تأمین کند گرد آن هستند، اما هنگامی که در بوته آزمایش قرار گیرند، دینداران واقعی اندک میشوند.»
سپس توضیح دهید: «مشکل کوفیان این نبود که نماز نمیخواندند؛ بسیاری از آنان نماز میخواندند. مشکل این بود که دنیا برایشان مهمتر از حقیقت شده بود. وقتی ابن زیاد تهدید کرد، ترسیدند. وقتی پول داد، جذب شدند. وقتی مقام وعده داد، سکوت کردند. همان مردمی که برای امام نامه نوشته بودند، در لحظه امتحان کنار کشیدند. چرا؟ چون سالها فرهنگ دنیاطلبی در جامعه ریشه دوانده بود.»
جمعبندی این بخش در پایان این جمله را بگویید: «شمشیرِ روز عاشورا در کربلا فرود آمد؛ اما آن شمشیر سالها پیش در شامِ معاویه ساخته شده بود.» این جمله معمولاً تأثیر عمیقی بر مخاطب میگذارد و بهترین پل برای ورود به بحث امام حسن، بیعت گرفتن برای یزید و سپس نهضت امام حسین است.
[ویرایش]
این بخش بسیار مهم است؛ چون بسیاری از مردم تصور میکنند امام حسن صلح کرد و امام حسین قیام کرد، پس روش این دو امام متفاوت بوده است. در حالی که باید نشان دهید مشکل در امام نبود، مشکل در جامعه بود. نکته اصلی این بخش: «اگر مردمِ زمان امام حسن، یارانِ روزهای بدر و احد بودند، صلحی رخ نمیداد؛ و اگر مردمِ زمان امام حسین، یارانِ واقعی امام بودند، عاشورا رخ نمیداد.» میتوانید این قسمت را چنین بیان کنید:
پس از شهادت امیرالمؤمنین علیهالسلام، مردم با امام حسن مجتبی علیهالسلام بیعت کردند. امام حسن علیهالسلام همان هدفی را دنبال میکرد که پدرش دنبال میکرد؛ حفظ اسلام و مقابله با انحراف. اما شرایط جامعه بسیار تغییر کرده بود. جامعه سالها درگیر جنگهای داخلی شده بود. بسیاری از مردم خسته شده بودند. بصیرت دینی کاهش یافته بود. دنیاطلبی گسترش پیدا کرده بود. معاویه نیز با پول، تبلیغات و نفوذ سیاسی، پایههای قدرت خود را محکم کرده بود. امام حسن علیهالسلام برای مقابله با معاویه سپاه آماده کرد؛ اما به تدریج حقیقت تلخی آشکار شد. بخشی از فرماندهان سپاه امام خریداری شدند. برخی از شخصیتهای اثرگذار به معاویه نامه نوشتند. عدهای در میان سپاه شایعه پراکنی کردند. حتی برخی از افراد اردوگاه امام، به خیمه ایشان حمله کردند و اموال آن حضرت را غارت نمودند. امام حسن علیهالسلام با کمبود نیرو روبهرو نبود؛ با کمبود وفاداری روبهرو بود. مشکل تعداد سربازان نبود؛ مشکل استقامت و بصیرت بود. در چنین شرایطی، ادامه جنگ به نابودی کامل جبهه حق منتهی میشد. به همین دلیل امام حسن علیهالسلام صلح را پذیرفت. این صلح از روی ضعف نبود. گاهی شجاعت در جنگیدن است و گاهی شجاعت در صبر کردن. امام حسن علیهالسلام اسلام را فدای حکومت نکرد. او حقیقت را فدای احساسات نکرد. او با صلح خود چهره واقعی معاویه را آشکار کرد و اسلام را از یک شکست جبرانناپذیر حفظ نمود. اما این ماجرا یک حقیقت مهم را نیز روشن کرد: بیماری جامعه بسیار عمیق شده بود. جامعهای که از امام حسن علیهالسلام حمایت نکند، چگونه میتواند از امام حسین علیهالسلام حمایت کند؟ جامعهای که فرماندهانش با پول خریده شوند، چگونه در برابر یزید مقاومت خواهد کرد؟ جامعهای که خواصش سکوت کنند، چگونه در روز امتحان سربلند خواهد شد؟ در واقع، آنچه در کربلا آشکار شد، بیماری تازهای نبود. ریشههای آن سالها قبل نمایان شده بود. خیانتها، دنیاطلبیها، ترسها و بیبصیرتیهایی که در زمان امام حسن علیهالسلام دیده شد، چند دهه بعد در کربلا به اوج خود رسید. اگر در زمان امام حسن، مردم امام خود را تنها گذاشتند، در زمان امام حسین نیز بسیاری همان راه را تکرار کردند. بنابراین برای فهم عاشورا باید به یاد داشته باشیم که کربلا در یک روز به وجود نیامد؛ کربلا نتیجه زخمی بود که سالها پیش بر پیکر جامعه اسلامی نشسته بود.
یک جمعبندی قوی برای منبر : در پایان این بخش میتوانید بگویید: «امام حسن(ع) مظلومِ خیانت خواص بود و امام حسین(ع) مظلومِ سکوت خواص؛ اما ریشه هر دو مصیبت یکی بود: دنیاطلبی و ضعف بصیرت.» و سپس به عنوان پلی برای ورود به بحث یزید بگویید: «جامعهای که امام حسن را به صلح وادار کرد، بیست سال بعد آماده پذیرش حکومت یزید شد. این همان خطری بود که امام حسین علیهالسلام دیگر نمیتوانست در برابر آن سکوت کند.»
[ویرایش]
این بخش در واقع نقطه اتصال همه مباحث قبلی به نهضت امام حسین(ع) است. باید به مخاطب نشان دهید که یزید یک حادثه ناگهانی نبود؛ یزید نتیجه طبیعی مسیری بود که جامعه طی چند دهه پیموده بود. نکته مهم منبری: «امام حسین(ع) برای مبارزه با یک فرد قیام نکرد؛ برای مقابله با یک انحراف عمیق قیام کرد.» میتوانید این بخش را اینگونه بیان کنید:
پس از مرگ معاویه در سال ۶۰ هجری، فرزند او یزید به حکومت رسید. اینجا باید کمی تأمل کنیم. مسئله فقط این نبود که یک حاکم عوض شده است. مسئله این بود که انحرافی که سالها در حال رشد بود، اکنون آشکار شده بود. معاویه بسیاری از کارها را با ظاهرسازی و سیاست انجام میداد. اما یزید دیگر حتی زحمت حفظ ظاهر را هم به خود نمیداد. در منابع تاریخی، از یزید به عنوان فردی یاد شده که آشکارا به برخی رفتارهای خلاف شرع و خلاف اخلاق شهرت داشت. او نه از نظر علمی جایگاهی داشت، نه از نظر معنوی و نه از نظر اخلاقی شبیه یک رهبر دینی بود. اکنون سؤال این است: چگونه جامعهای که پیامبر در آن زندگی کرده بود، به جایی رسید که چنین فردی بر آن حکومت کند؟ پاسخ را در مباحث شبهای گذشته یافتیم. وقتی بصیرت ضعیف شود... وقتی دنیاطلبی گسترش پیدا کند... وقتی خواص سکوت کنند... وقتی حقیقت در میان تبلیغات گم شود... نتیجه چیزی جز ظهور یزید نخواهد بود. اما مهمترین اقدام یزید پس از رسیدن به قدرت، گرفتن بیعت از امام حسین علیهالسلام بود. او میدانست تا زمانی که حسین بن علی علیهالسلام بیعت نکند، حکومتش مشروعیت نخواهد یافت. به همین دلیل به حاکم مدینه دستور داد از امام بیعت بگیرد. اما امام حسین علیهالسلام با یک انتخاب سرنوشتساز روبهرو شد. اگر بیعت میکرد، به معنای تأیید این انحراف بزرگ بود. و اگر بیعت نمیکرد، باید آماده تحمل همه سختیها میشد. اینجا بود که امام آن سخن معروف را فرمود: «مِثْلِي لا يُبَايِعُ مِثْلَهُ» کسی مانند من با کسی مانند او بیعت نمیکند. توجه کنید! مشکل امام حسین علیهالسلام فقط شخص یزید نبود. اگر مسئله فقط یک فرد بود، شاید با مرگ او پایان مییافت. مشکل، انحرافی بود که طی حدود پنجاه سال در جامعه اسلامی شکل گرفته بود. انحرافی که حکومت را از مسیر الهی دور کرده بود. انحرافی که ارزشها را جابهجا کرده بود. انحرافی که حق را در غربت و باطل را در قدرت قرار داده بود. امام حسین علیهالسلام احساس کرد اگر در چنین شرایطی سکوت کند، دیگر چیزی از اسلام حقیقی باقی نخواهد ماند. به همین دلیل نهضت خود را آغاز کرد. نه برای قدرت. نه برای حکومت. بلکه برای احیای دین خدا و اصلاح امت پیامبر. چنانکه خود فرمود: «إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي.» من برای اصلاح امت جدم قیام کردم.
یک نکته بسیار مهم برای تأکید به جای اینکه بگویید: «امام حسین با یزید جنگید.» بهتر است بگویید: «امام حسین با یزیدی شدنِ جامعه مبارزه کرد.» چون این تعبیر پیام عاشورا را به امروز نیز منتقل میکند.
جمعبندی پایانی جلسه اول. اگر بخواهید کل جلسه را در دو جمله خلاصه کنید: «عاشورا از محرم سال ۶۱ آغاز نشد؛ عاشورا نتیجه پنجاه سال فاصله گرفتن جامعه از ارزشهای پیامبر بود.» و «یزید قاتل امام حسین بود؛ اما آنچه کربلا را پدید آورد، دنیاطلبی، سکوت خواص، تحریف حقیقت و ضعف بصیرت در جامعه بود.» این جمعبندی، بهترین مقدمه برای ورود به جلسه بعدی یعنی «مرگ معاویه و آغاز نهضت امام حسین(ع)» خواهد بود.
---
[ویرایش]
این بخش در حقیقت اوج جلسه اول است. شما دیگر تاریخ نقل نمیکنید؛ بلکه میخواهید از تاریخ نتیجه بگیرید. مخاطب باید احساس کند که تمام حوادثی که از رحلت پیامبر تا حکومت یزید گفتید، قطعات یک پازل بودهاند و اکنون تصویر کامل آشکار شده است. فقط یک نکته را اصلاح میکنم: به جای این عبارت: «داستان سقوط جامعهای است که از ارزشهای پیامبر فاصله گرفت.» بهتر است بگویید: «داستان امتحان جامعهای است که بخشی از آن از ارزشهای پیامبر فاصله گرفت و در برابر حجت خدا ایستاد.» چون در همان جامعه، امام حسین، حضرت زینب، حبیب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و دیگر وفاداران نیز حضور داشتند. بنابراین تعبیر «سقوط جامعه» اگر مطلق گفته شود، دقیق نیست. میتوانید پایان جلسه را اینگونه تنظیم کنید:
امشب مسیر پنجاه سالهای را مرور کردیم. از روزهای نورانی حضور پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله آغاز کردیم. دیدیم که پیامبر جامعهای بر پایه توحید، عدالت، اخلاق و هدایت اهلبیت بنا نهاد. سپس رحلت پیامبر فرا رسید. اختلافات سیاسی آغاز شد. جامعه آرامآرام از فضای دوران نبوی فاصله گرفت. در دوران امیرالمؤمنین علیهالسلام دیدیم که عدالتخواهی امام با مقاومت دنیاطلبان روبهرو شد. در صفین، بسیاری در تشخیص حق و باطل دچار تردید شدند. در دوران امام حسن علیهالسلام مشاهده کردیم که خیانت خواص و ضعف وفاداری، جبهه حق را تضعیف کرد. در حکومت معاویه، فرهنگ دنیاطلبی، تبلیغات و سکوت خواص گسترش یافت. و سرانجام یزید بر سر کار آمد؛ فردی که نتیجه طبیعی این انحراف طولانی بود. اکنون اگر بخواهیم همه این حوادث را در چند کلمه خلاصه کنیم، باید بگوییم: غفلت مردم... سکوت خواص... دنیاطلبی... تحریف حقیقت... و قدرتطلبی حاکمان... همه دست به دست هم داد تا جامعه اسلامی به امتحانی بزرگ برسد. کربلا ناگهان به وجود نیامد. عاشورا محصول یک روز و یک ماه و یک سال نبود. عاشورا نتیجه انحرافهایی بود که سالها روی هم انباشته شد. اما در میان آن تاریکی، چراغهایی نیز روشن ماندند. کسانی بودند که حق را شناختند و پای آن ایستادند. حبیب بن مظاهر ایستاد. مسلم بن عوسجه ایستاد. زهیر بن قین ایستاد. و در رأس همه آنان، حسین بن علی علیهالسلام ایستاد. بنابراین عاشورا فقط داستان یک شهادت نیست. عاشورا داستان دو جبهه است: جبهه کسانی که حق را شناختند و هزینه آن را پرداختند، و جبهه کسانی که حقیقت را فدای دنیا کردند. عاشورا به ما میآموزد که هیچ جامعهای یکشبه به انحراف نمیافتد و هیچ انسانی نیز یکشبه حسینی یا یزیدی نمیشود. انتخابهای کوچک امروز، سرنوشت بزرگ فردا را میسازند. و این همان عبرتی است که باید از تاریخ بگیریم.
### پایانبندی احساسی و ورود به شب دوم بعد از این جمعبندی، کمی مکث کنید و با لحن روضهگونه بگویید: «امشب فقط از زمینههای کربلا سخن گفتیم؛ هنوز حسین در مدینه است، هنوز معاویه از دنیا نرفته است، هنوز کاروان به راه نیفتاده است... اما از فردا شب خواهیم دید که با مرگ معاویه، چگونه نهضتی آغاز شد که تاریخ بشر را برای همیشه دگرگون کرد.» این پایانبندی معمولاً مخاطب را برای ادامه جلسات مشتاق نگه میدارد و جلسه اول را با یک گره ذهنی مناسب به پایان میرساند.