موسی غلامی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید موسی غلامی (۱۳۴۵ امل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش مشهدی برار نام داشت.موسی غلامی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.موسی غلامی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در عملیات تکمیلی کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امامزاده ابراهیم آمل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
آذرغلامی ـ آمل
«سلام من به آن برادر عزیزتر از جان موسی مدتی است که از شما بیخبریم نمیدانیم احوالاتتان در قم چطور می گذرد. رفته اید آنجا درس دین بخوانید و برگردید اما از آخرین نامه هایی که فرستادید خبرهای خوشی نمیرسد برای شهادت دوست صمیمی تان، قاسم موسوی تبریک و تسلیت میگویم میدانم که رنج بزرگی را به دوش میکشید ما از روستایمان میله دشت سر نگرانتان هستیم برایمان از حالتان خبری بدهید
موسی غلامی خوزستان - هفت تپه
خدمت پدر و مادر و برادران و خواهرانم سلام عرض مینمایم از موقعی که اعزام شدیم تاکنون چند روزی میگذرد. الان در هفت تپه هستیم. مشغول آموزش دیدن وضع ما خیلی خوب است بهترین انسانها و مخلص ترین افرادی که انسان میتواند ببیند در اینجا جمع شده اند. در قم که بودم، آرامش خیال .نداشتم به کلاس حاشیه آقای تهرانی میرفتم اما از درس سر در نمی آوردم دایم به فکر قاسم بودم؛ هرچه به عبارات کتاب دقت میکردم و به چهرۀ استاد نگاه میکردم بعد از مدت کوتاهی کسی جز قاسم را نمیدیدم و خاطره های او... بعد از کلاس به حرم رفتم و نماز جماعت را به امامت آیت الله مرعشی نجفی در حیاط حرم خواندم. پس از پایان نماز به گوشه ای از حرم رفتم. مدتی ،ایستادم اما کسی از دوستان را ندیدم به یادم افتاد که بیشتر دوستان به جبهه رفته اند ،اسماعیل ،اصغر فرجی .... یکی هم که شهید شده است. به داخل حرم رفتم زیارت کردم و گریه کردم از خداوند خواستم که تمام رزمندگان به خصوص دوستانمان را با پیروزی به آغوش گرم خانواده هایشان برگرداند. من از آمدن به جبهه گریزی .نداشتم اگر زندگی معنایی دارد در اینجا دارد؛ وگرنه هیچ جا اگر زندگی غیر از خوردن و خوابیدن است و اگر زندگی تلاش و مبارزه در راه هدف است و اکثر زندگی فداشدن در راه خداست همه در اینجا فراهم است».
موسی غلامی، کردستان - مریوان
به خواهرم سلام عرض مینمایم امیدوارم حالتان خوب بوده باشد از نوشتن نامه از شما تشکر میکنم علت اینکه رزمندگان ما میجنگند و حاضر به صلح نیستند مکتب اسلام به ما دستور داده است که اگر کسی به حقوق شما تجاوز کند، شما باید در برابرش بایستید؛ زیرا در روز قیامت هم کسی که ظلم می کند و هم کسی که ظلم را قبول میکند هر دو در آتش جهنم گرفتارند. ما که از اول با کسی جنگی نداشتیم صدام جانوری است که دستش به خون هزاران پیر و کودک بیگناه آلوده است؛ مثلاً همین دیروز با موشک روستای دزلی را بمباران کرد در این حمله هم مثل حملات ،قبلش آن كودك معصوم و کوچکی را که داشت با عروسکهایش حرف میزد و شکوفه های لبخند بر لبانش میشکفت تکه تکه کرد آن دخترکی که سرش را بر پای مادربزرگ گذاشته بود، دراز کشیده و چشمانش را به آسمان ابری کردستان دوخته بود دستهایش را از بدنش جدا کرد و مغز سرش را در هوا پخش کرد. چه بسا مردان و زنانی که از نعمت زندگی محروم ساخت و چه بسیار خانه ها که با خاک یکسان نمود. با این وضع رزمندگان ما هیچگاه راضی به صلح نخواهند شد. آن قدر میجنگند تا ان شاالله به پیروزی برسند...».
موسی ،غلامی، شلمچه، ۱۳۶۵/۱۲/۳
آموزشها شروع شد کلاس تاكتيك، تخريب ....
روزها از پی هم می گذشتند و لابه لای حرفهای مسئولین گردان، چنین برمی آمد که حمله نزديك است. باید خود را آماده کرد بچه ها هر روز ورزیده تر میشوند
همه پشت خاکریز دشمن زمین گیر شده بودیم دشمن منور را پی درپی به هوا پرتاب می.کرد تمام صحنه ها پر از نور بود. از پشت بیسیم فرمانده دستور حمله داد. لا حول و لا قوة الا بالله... يا زهرا... با دستور فرمانده صدای الله اکبر بچه ها تمام فضا را پر کرد. بچه ها از همه طرف به سوی دشمن حمله ور شدند. صدای توپ و خمپاره از همه طرف به گوش میرسید تیرها سفیر کشان میگذشتند ترکشها به زمین میخورد بچه ها همچنان تکبیرگویان به پیش میرفتند. عباس و اسماعیل و محمد دوش به دوش هم پیش میرفتند عرق از سر و صورتشان میبارید کسی به فکر خودش نبود... ناگهان صدای یاحسین را شنیدم به سمت راست نگاه کردم دیدم عباس بر زمین افتاد سریع خود را به او رساندم. خون از لباسهایش بیرون زده بود چهره اش در نور کمرنگ ،ماه درخشندگی خاصی داشت. خیلی ناراحت بودم دیدم لبهایش تکان می.خورد سرم را نزديك بردم دیدم زمزمه میکند به مادرم بگو من به آرزویم رسیدم.» با گفتن این جمله رنگ صورتش تغییر کرد به زحمت گفت: «یا مهدی» سرش به طرفی رفت ساکت شد. من دیگر نمی توانستم دوام بیاورم. صدای انفجار من را به خودم آورد خواستم بلند شوم ولی درد شدیدی در قسمت گردنم احساس کردم. ناگهان آسمان و زمین دور سرم .چرخید چشمهایم به تاریکی رفت دیگر چیزی متوجه نشدم.....
آذر غلامی، آمل، ۱۳۸۹/۱/۲
خواستم این نامه را بعد از بیست و چهار سال برایت بنویسم و بگویم بالاخره فهمیدم که نامههای تو چه عطری میدهد. با کاروان راهیان نور رفته بودم شلمچه آنجا بوی تو را میداد؛ بوی بدنت را بوی زمانی که بعد از يك ماه بی خبری و نگرانی جنازه پاره پاره ات را به ما برگرداندند. اواخر اسفند بود هر چه نامه میفرستادیم به جبهه، برگشت می خورد. غروب بود دو نفر از سپاه به خانه مان آمدند گفتند: «عکسی از موسی دارید؟» همان کافی بود تا نگرانی و دلهره به جانمان بیفتد دوم فروردین خبر آوردند برادرتان در عملیات کربلای ۵ شهید شده، ولی مفقود است». تا نوزده فروردین برسد و پیکرت را بیاورند چه بر ما گذشت گفتنی نیست یادمان می آمد که همیشه سرت پایین بود و کم حرف میزدی هیچ وقت ناراحتی ات را نشان نمیدادی برای کار کشاورزی هرجا بودی خودت را میرساندی وقتی بعد از حوزه علمیه نکا، تصمیم گرفتی که برای درس به قم بروی سه سال دوری ات داشت برای همیشه رفتنت آماده مان میکرد برای سه باری که به جبهه اعزام شدی و پنج ماه آنجا ماندی وقتی برگشتی يك تن کبود و سیاه بودی که سر و دستش را در شلمچه جا گذاشته بود پلاك تكه تكه يك قبله نمای سوراخ يك تسبيح. همین ها برای ما برگشته بود بعداً فهمیدیم که تمام آن يك ماه جنازه ات روی تپه ای در شلمچه زیر آفتاب مانده؛ در محاصره دشمن. با اینکه مدتها روی زمین مانده بودی اما باز هم عطر خوشی میدادی حالا دلیلش را میفهمم. تمام این سالها دلم برای عطر تنت تنگ میشد و حالا که به شلمچه آمده ام انگار تو را به من بازگردانده اند!