مرتضی محبی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید مرتضی محبی (۱۳۳۱ امل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش سلیمه و پدرش اسدالله نام داشت.مرتضی محبی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.مرتضی محبی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۹ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امامزاده ابراهیم امل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
مرتضى روى تپه ايستاده بود و به دشت وسيع شلمچه نگاه مىكرد. وقتى ياد عمليات دو ماه پيش مىافتاد كه نيروهاى خودى، پس از مدتها، شلمچه را از دشمن پس گرفته بودند، از خوشحالى احساس مىكرد دارد بال مىآورد. احساس غرور مىكرد كه خودش هم در اين عمليات شركت داشته. اما اينروزها حس ديگرى داشت. حس سبكى فوقالعاده، آنقدر سبك كه انگار مىتوانست پرواز كند. فرمانده داشت نيروها را براى حمله آماده مىكرد. مرتضى به سنگر برگشت و وسايلش را جمع كرد. وصيتنامهاش را هم نوشت: «قُل إِنَّ الفَضلَ بِيَدِ اللّهِ يُؤتيهِ مَن يَشاءُ ... وَ اللّهُ ذُوالفَضلِ العَظيم» (آلعمران: ۷۳-۷۴). بگو اينكه فزونى بهدست خداست و به هركه خواهد مىدهد... و خداوند دارندۀ فضلى بزرگ است.» اينجانب به تمام شئونات اسلام اعم از توحيد، نبوت، امامت، معاد، قيامت و عدل الهى و، همچنين، به فروع آن از نماز، روزه، جهاد، خمس، زكات، حج، امر به معروف و نهى از منكر، كه از قرآن - اين كلام هدايت - به ما رسيده است، شهادت ياد مىكنم. «از كسانى كه همۀ اين حقايق ناب را بهانۀ كسب و كار، دكّه و دكّان قرار مىدهند متنفّرم.» «از همۀ خواهرها وبرادرهايم حلاليت مىطلبم....» وقتى اين جمله را نوشت ياد خداحافظىاش با اكرم خواهرش افتاد. كمى من و من كرد و آخر گفت: «خواهرجان، من از روى تو شرمندهام.» اكرم با تعجب پرسيد: «چرا داداش؟» و گفته بود: «چون نگذاشتم به مدرسه بروى و درس بخوانى....» مرتضى از شرمندگى سرش را پايين انداخته بود. اكرم لبخندى زد و گفت: «نه، داداش من از تو ناراحت نيستم. حق داشتى. آنزمان دخترها بىحجاب به مدرسه مىرفتند. من هم اگر مىخواستم بروم، بايد بىحجاب مىرفتم و من چنين چيزى را نمىخواستم.» اكرم حرف مىزد و مرتضى ياد پانزدهسالى افتاد كه در قم معلمى كرده بود. سپس، كمى عقبتر رفت: قبل از انقلاب، هنگامىكه براى گذراندن خدمت سربازى بهعنوان معلم به روستايى محروم رفته بود. چقدر درس دادن به بچهها را دوست داشت، آنقدر كه با پيگيرىهاى مدامش باعث شد يك مدرسه براى آن روستا بسازند. آنوقت او كه اينقدر درس دادن و درس خواندن را دوست داشت، نگذاشته بود خواهرش درس بخواند. مرتضى آهى كشيد و از سنگر بيرون آمد. صداى تيراندازى لحظهاى قطع نمىشد. يقۀ لباسش را بالا داد. كمتر از يك ماه تا بهار مانده و سردى هوا شكسته شده بود. با اين حال، سرما خودش را مىكشيد توى لباسهايش. گاهى نم باران مىزد و خاكهاى خشك بيابان را تبديل به گل مىكرد. مرتضى پشت تپه رفت و به سمتى كه از سوى نيروهاى دشمن تير شليك مىشد، نشانه گرفت. ولى قبل از اينكه ماشه را بچكاند، گلولۀ خمپارهاى به سمتش آمد. در لحظاتى كه تركشِ خمپاره به سرش برخورد كرد تا وقتى هوشيارىاش را از دست بدهد، معصومه و فاطمه را ديد. فاطمه با لبخند شيرينش مىخنديد و دندانهايى كه تازه روييده بود نمايان مىشد و مدام مىگفت: «بابا» مرتضى دخترهايش را توى بغلش گرفت. انگار لحظۀ خداحافظى بود. وقتى سوار ماشين شد، مثل بقيۀ رزمندهها براى خانوادهاش دست تكان نداد. رويش را به سمت ديگر برگرداند تا وسوسۀ دنيا او را از رفتن منصرف نكند. زنش كه انگار دليل اين كار مرتضى را فهميده بود دلش فروريخت. با گوشۀ چادر اشكهايش را پاك كرد. ده روز جنازۀ مرتضى مهمان خاك گلآلود و زمستانى شلمچه بود. فرمانده، پس از گشتن و نيافتن جنازه، نااميد نشده و بعد از ده روز باز براى پيدا كردنش به منطقه برگشته بود. باران شروع به باريدن كرد و گل و لاى را از روى جنازه شست. فرمانده جنازه را توى بغلش گرفت و اشك از چشمهايش سرازير شد. فكر مىكرد چون مرتضى در قم زندگى مىكند، خانوادهاش هم در قم هستند. اين بهانهاى بود كه جنازه را به قم ببرند و در حرم حضرت معصومه عليها السلام طواف بدهند. روز اول عيد بود كه عموى مرتضى خبرش را آورد. اولين روز از شروع سال ۶۶. ابتدا منومن كرد تا مادر مرتضى را براى شنيدن خبر آماده كند. در آخر دلش را به دريا زد و گفت: «زنداداش، خاكبرسر شديم.» مادر كه گويى دلش مدتها پيش خبر را به او داده بود با خونسردى نگاه كرد. عمو بغضش را فرو داد و گفت: «پسرت شهيد شده.» مادر آهى كشيد و چيزى نگفت. عمو با تعجب به او نگاه كرد و جملهاش را تكرار كرد. مادر گفت: «خب، شهيد شده است ديگر. من اگر الان خودم را بكشم هم، هيچ نمىشود. امروز عيد است و گلم را حضرت فاطمه عليها السلام چيده است.» عمو كه چشمهايش پر اشك شده بود با شنيدن حرف مادر مرتضى هقهقاش شروع شد و از در بيرون رفت. مادر بعد از اينكه تنها شد، عكس مرتضى را از روى تاقچه برداشت و بوسيد. چشمهايش را با گوشۀ روسرى پاك كرد. مرتضىجان، چرا عمامه نمىگذارى؟ تو كه سالهاست حوزه مىخوانى. دلم مىخواهد تو را با عبا و عمامه ببينم. - مادر، من لياقت عمامه را ندارم. اين حرف را نزن، پسرجان. يادت است آنروز در بچگى كه خودكار نداشتى، رفتى و بى اجازۀ من از زيرزمين چند تخممرغ برداشتى تا بفروشى وبراى خودت خودكار بخرى. يادت هست؟ رفتى و دلت طاقت نياورد كه نكند شبهۀ دزدى باشد، نيمۀ راه برگشتى و ماجرا را برايم تعريف كردى. من هم كه افتخار مىكردم چه بچۀ پاكى دارم، اجازه دادم تخم مرغها را بفروشى و با پولشان خودكار براى خودت بخرى. آنوقت مىگويى كه لياقت ندارى؟ لياقت داشتى كه سرباز امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف شدى، مادر. - تو بهزودى مادر شهيد مىشوى، مامان. - من را مسخره نكن، مرتضى. - استغفرالله. مسخره چيه، مادر. عمليات كربلاى پنج جنازۀ مرتضى آمد. مادر گفت: اين جنازۀ بچۀ من نيست. اينكه صورتش مشخص نيست. مرتضىجان، همانطور كه خواسته بودى، كتابهايت را به اهل حوزه تحويل داديم... خاطرات ريز و درشت زندگى مرتضى لحظهاى از ذهن مادر دور نمىشد. در هم مىپيچيد، دور و نزديك مىشد و هربار يك كدامشان جلوِ چشمش مىآمد. عروسش كمى آنطرفتر داشت هقهق مىكرد. مادر آرام و ساكت به دور از هياهو و صلواتهاى مكررِ تشييعكنندگان، فاطمۀ يك ساله را توى بغلش فشرد و به دندانهاى تازهروييدهاش خيره شد. به چشمهايش كه نگاه كرد مرتضى توى چشمهاى فاطمه بود.