• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدمهدی ولی نژاد لالیمی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



محمد مهدی ولی نژاد در سال هشتم جنگ تحمیلی و در پانزده سالگی به شهادت رسید. شهید محمد مهدی ولی نژاد (۱۳۵۱ لالیم _ ۱۳۶۶ خرمال) متولد روستای زیبای لالیم شهرستان شهید پرور میاندرودِ استان مازندران است. محمد مهدی ولی نژاد در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش بانو اسماعیلی و پدرش عباسعلی نام داشت.محمد مهدی ولی نژاد در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در مقطع دوم راهنمایی با موفقیت پایان رسانید و همچنین شهید طلبه بود و در حوزه علمیه کوتنای قائمشهر درس دین خوانده بودند.شهید بزرگوار مجرد و فرزند سوم خانواده بود.محمد مهدی ولی نژاد در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۱۲/۱۷ هجری شمسی در خرمال عراق در عملیات والفجر ده شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. شهید ولی نژاد در مورخه ۱۳۶۷/۰۱/۱۴ تشییع و در زادگاهش لالیم دفن شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

بانو برنج را از صبح زود خيسانده بود. فاطمه و معصومه را گذاشته بود سر پاك‌كردن سبزى‌ها و خودش توى آشپزخانه دل‌نگران مى‌چرخيد. بعد از خوابى كه حاج‌آقا ديده بود يك‌لحظه آرامش نداشت. دروديوار خانه را نگاه مى‌كرد انگار كه دنبال رد و نشانى از محمدمهدى باشد. فكر اينكه او اينجاست و تماشايشان مى‌كند هم آرامش مى‌كرد و هم دلهره به‌جانش مى‌ريخت. دلهرۀ اينكه كارى كند كه محمدمهدى دوست نداشته باشد. هادى را تازه‌داماد كرده بودند و جشن نه‌چندان مفصلى برايش گرفته بودند. دروهمسايه دعوت بودند و دوست و فاميل و همۀ اين‌ها توى خانه‌شان زياد هم بود. همان شبِ عقدكنان بود كه حاج‌آقا خواب‌ديده بودند. محمدمهدى عروسى برادرش را از دست نمى‌داد. حاج‌آقا كه او را ديده بود آغوش بازكرده بود و اگر بانو آن لحظه آنجا بود شايد از آرزوى داماد كردن محمدمهدى مى‌گفت كه از دلش پر نكشيده بود ولى از دستش رفته بود. محمدمهدى حرف از دامادى برادر نزده بود. نه‌اينكه خوشحال نبوده باشد. رو كرده بود به حاج‌آقا كه چرا طلبه‌ها را دعوت نكرديد براى شام‌؟ من كه اين‌همه سفارش كرده بودم توى مهمانى‌ها طلبه‌هاى مدرسه را هم دعوت كنيد! حاج‌عباسعلى روحانى بود. سال چهل‌وهشت حجش را هم رفته بود و حاجى واقعى شده بود. از همان سال پنجاه‌ويك كه خدا محمدمهدى را بعد از سه‌تا دختر توى دامنشان گذاشت، برايش نقشه كشيد. مى‌خواست اين پسر طلبه شود و لباس پيامبر را بپوشد بعد از پدر. قرار بود تا پنجم ابتدايى بيشتر نخواند ولى تا دوم راهنمايى طول كشيد. محمدمهدى هم از اول اين قرار پدر را مى‌دانست. وقتى حرف از درس‌خواندن و درس نخواندن مى‌شد مى‌گفت من كه مى‌خواهم طلبه شوم و شد. پدر او را برد و حوزۀ كوتناى قائم‌شهر پيش حاج‌آقاى سليمانى ثبت‌نام كرد. بانو ولى فكر مى‌كرد بچه‌ها كه بزرگ مى‌شوند خودشان راه خودشان را پيدا مى‌كنند. بازى‌هاى محمدمهدى بانو را هم متقاعد كرد كه اين پسر سهم حوزه است. از بچگى با كاغذ و قلم مشغول بود. يك ضبطصوت توى خانه داشتند كه به اسم محمدمهدى خورده بود. مى‌نشست پايش و مى‌خواند و صداى خودش را ضبط مى‌كرد و مى‌زد روى پخش. كار هرروزش همين بود. دوستانش هم كه مى‌آمدند، برايشان نوحه مى‌خواند. نوحه‌ها را هم ضبط مى‌كرد و پخش. دوستان سينه مى‌زدند پايش. توى مدرسه معلم زن نمى‌خواست. مى‌گفت تمام وقت كلاس، سرشان به خودشان و آينه گرم است! دخترها كار پاك كردن سبزى را تمام كرده بودند كه هادى سر رسيد. بانو رفت سراغش. -.......... همه رو وعده گرفتى‌؟ هادى سر تكان داد و خيال مادر را راحت كرد كه همه. بانو سبزى‌ها را ريخت توى لگن و آب را بست رويشان. فاطمه دنبال چاقوى تيز توى آشپزخانه مى‌گشت و پيدايش نمى‌كرد. بايد بانو خودش مى‌رفت. حساب اينكه چندبار خودش را سرزنش كرده بود از دستش دررفته بود. توى شلوغى‌هاى عقد، طلبه‌ها پاك از يادش رفته بودند. اصلاً سفارش محمدمهدى به كنار. خود بانو بعد از آن‌روز ظهر كه طلبه‌ها مهمان سفره‌اش بودند، دلش پيش آنها گيركرده بود. محمدمهدى به غذا ايراد نمى‌گرفت. بشقاب سنگ را هم مى‌گذاشتى جلواش سرِ سفره مى‌خورد. هادى اين‌طور نبود. گه‌گدارى به شورى و شفتگى برنج گله مى‌كرد. اين وقت‌ها لازم نبود مادر بگويد هزارتا كار داشتم كه اين وسط نمك غذا از دستم دررفت. محمدمهدى مى‌گفت همين را بخور و خدا را شكر كن كه مجبور نيستى بيرون غذا بخوى. قدر عافيت را آن‌وقت است كه مى‌دانى. محمدمهدى آن‌روز جمعه با سه‌تا از دوستانش ناهار آمده بود خانه. بانو سفره‌اش هميشه بزرگ بود. قدر دو سه‌نفرى سرزده جا داشت براى پذيرايى. ناهار را مى‌خواست شويدپلو درست كند ولى لحظۀ آخرى به‌جاى شويد، سبزى‌ها را اشتباه ريخته بود توى قابلمه و قاتى برنج كرده بود و وقتى فهميد كه خيلى دير شده بود. از خجالت نمى‌دانست چكار كند. غذا را كه گذاشت جلو محمدمهدى و رفقايش خودش پيش‌پيش ايرادش را گفت تا آنها نگويند. طلبه‌ها خيلى خنديدند. آن‌قدر كه دل مادر آرام شد. گفتند اين غذا كجا و غذايى كه ما هرروز مى‌خوريم كجا! نگذاشتند يك‌دانه برنج توى ديس باقى بماند. همان روز بود كه بانو فكر كرده بود توى مهمانى‌ها طلبه‌ها را هم دعوت كند. يك‌سرى جوان دور از سفرۀ مادر و خانه. بوى شويدپلو خانه را برداشته بود كه مهمان‌ها سررسيدند. هادى در را برايشان باز كرد. بانو ديس و كفگير را داد دست دخترها و خودش چادر به كمر بست تا برود براى استقبال. انگار كه محمدمهدى‌اش آمده باشد. محمدمهدى شناسنامه‌اش را تغيير داد براى اينكه برود جبهه. حوزه‌اى كه اين‌همه انتظارش را كشيده بود رها كرده بود. توى جبهه پيك‌گردان شده بود. مادر هربار خوابى مى‌ديد و حاجى به خير تعبيرش مى‌كرد. آخرين بار حاجى سوريه بود كه مادر خواب ديد. خوابش پريشان بود. خبر شهادت محمدمهدى را بعد از والفجر ده، اسفند شصت‌وشش درست‌وحسابى نياوردند. هرچه حاج‌آقا زنگ زد و اسم و شهرت پسرش را گفت، گفتند چنين اسمى نداريم. يك‌بار هم گفتند برگشته مازندران. حاجى عصبانى بود. چطور مى‌شد رد و نشان يك‌آدم گم شود؟! آن زمان آقاى حامى تازه شورلت خريده بود. حاجى را سوار كرد و راه افتادند بروند دنبال خبرى از محمدمهدى. آقاى حامى مى‌گفت من مى‌خواستم اولين بار تازه‌عروسِ محمدمهدى را سوار اين ماشين كنم. حالا داريم مى‌رويم دنبال جنازه‌اش.... فروردين بود كه پيكر را آوردند. مانده بود توى خرمال عراق ولى بى‌كم‌وكاست برگشت. بانو دلش مى‌خواست خودش سر سفره باشد ولى فكر مى‌كرد طلبه‌ها معذّب مى‌شوند. ديس‌هاى برنج را يكى‌يكى دست هادى مى‌داد تا برايشان ببرد. بخار برنج گرم آشپزخانه را برداشته بود. دل بانو آرام‌گرفته بود. مطمئن بود محمدمهدى هم كنار اين سفره ايستاده و دارد مهماندارى مى‌كند.

۲ - فرازهایی از وصیتنامه شهید ولی نژاد

[ویرایش]

شکر خدای را که توفیق یافتم در راه مبارزه حق علیه باطل شرکت کنم و جانم را در طبق اخلاص نهاده تقدیم ایزد منان نمایم و راهی را که امام حسین ع و سلاله پاکش رفته اند و رزمندگان هم این صراط حقیقت یعنی شهادت را طی کرده اند و پروانه وار دورش می گشتند آنرا بیابم. باید از رهبرم امام خمینی قدردانی نمایم که مرا از سیاه چالهای روزگار که بسوی پرتگاه های غفلت رانده بود نجاتم داد و هادی و راهنمایم شد... پدر جان افتخار می کنم که فرزند یک روحانی تمام معنا بوده ام؛ پدرم دیگر در پیش آقا حجت ابن الحسن العسکری و امام جعفر صادق ع سرشکسته نیستی چون پسرت راهی را رفته که امام حسین و سلاله اش رفته اند پدر جان وصیت من به شما این است که به جوانان و نوجوانان بگوئید که راه ما را ادامه دهند... مادر عزیزم شهادت من در راه اسلام و قران شاید جوششی برای جوانان بوجود آورد... خواهرانم سفارش می کنم که حجابتان را حفظ کنید بهترین زینت زن حفظ کردن حجابش می باشد...






جعبه ابزار