• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

محمدصادق معلمی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید محمدصادق معلمی (۱۳۴۷ ساری _ ۱۳۶۵ ام الرصاص) متولد شهرستان شهید پرور ساری در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش کریم نام داشت.محمدصادق معلمی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار "وضعیت تاهل؟ و فرزند ؟ خانواده بود.محمدصادق معلمی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در مورخه ۱۳۶۵/۱۰/۴ هجری شمسی در منطقه ام الرصاص و در عملیات کربلای چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید معلمی پس از تشییع در گلزار شهدای ملامجدالدین به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

جوان با لباس غواصى در آب افتاده بود و ناله مى‌كرد. آن‌قدر تير، خمپاره و منور شليك مى‌شد كه شب، مثل روز شده بود. قسمتى از نيزار آتش گرفته بود و دود به آسمان مى‌رفت. تيرى به پهلو و تير ديگرى به پايش اصابت كرده بود. هر غواصى كه به آب مى‌زد از تيرهاى دوشكا بى‌نصيب نمى‌ماند. آب رنگ خون گرفته بود و از زمين‌وآسمان آتش مى‌ريخت. جنازۀ غواص‌ها كف آب ثابت بود و بقيه كه موفق مى‌شدند از نهر بگذرند، در ميان نيزارها ناپديد مى‌شدند. جوان تلاش مى‌كرد خود را به نى‌هاى كنار نهر برساند، اما تن زخمى‌اش يارى نمى‌كرد. به‌زحمت دست‌وپا زد و خودش را روى نيزار كنار نهر انداخت. پيرزن مثل هرشب سراسيمه از خواب پريد. عرق سردى بر پيشانى‌اش نشسته بود. گلويش خشك و طعم گس تلخى در دهانش بود. فاطمه، نوه‌اش، در را باز كرد و با ليوان آبى وارد اتاق شد و گفت: «چى شده ننه‌زهرا؟» دست به كمر پيرزن گذاشت و ليوان را جلوى لبش رساند. پيرزن چندجرعه از ليوان خورد و گفت: «سلام بر حسين عليه السلام» از وقتى خبر تفحص جنازۀ ۱۷۵ شهيد غواص كربلاى چهار را داده بودند خواب راحتى نداشت. اين روزها بيشتر هواى محمدصادقش را كرده بود. ۲۹ سال چشم انتظارى فرسوده‌اش كرده بود. خودش مى‌دانست وقتى ۱۳۴۷ روز شهادت امام‌حسن مجتبى عليه السلام و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، به‌دنيا آمد، امانتى از جانب خدا به دامنش گذاشته شد كه يك‌روز هم پس گرفته مى‌شود، اما چه كند كه دل مادر در فراق فرزندش هيچ‌وقت آرام‌وقرار نمى‌گيرد. فاطمه رفت و در را پشت سرش بست. ننه‌زهرا دوباره روى رختخوابش دراز كشيد. چشمش را به سقف دوخت و زير لب تكرار كرد: «محمدصادق.» به لبخندهايش فكر كرد. از همان بچگى خوش‌رو و خوش‌اخلاق بود. كم حرف مى‌زد و با اينكه پدرش بازارى بود، اما ساده و بى‌آلايش زندگى مى‌كرد. اصلاً انگار خيلى از سنش بزرگ‌تر بود. مگر آدم چنين پسرى را از خودش جدا مى‌كند؟ اما او جدا شد. وقتى خودش مخفيانه در سيزده‌سالگى شناسنامه‌اش را دست‌كارى كرد و به اهواز اعزام شد، ۱۳۶۰ بود كه پدرش رفت دنبالش تا او را برگرداند، اما نشد. چندماه آنجا ماند و برگشت. وقتى برگشت مرد شده بود. در همان نوجوانى. چقدر آرزو داشت اين‌همه‌سال نشانه يا قبرى از او داشت تا عقده‌اش را آنجا خالى كند. اشك از گوشۀ چشمش پايين چكيد. وقتى خبر دادند محمدصادق ميان تفحص شده است، حالش دگرگون بود. نمى‌دانست خوشحال باشد يا ناراحت، اما حال غريبى داشت. گويا پسرش بعداز اين‌همه‌سال مى‌خواست به ديدارش بيايد. سال‌ها خودش به همه مى‌گفت: «استخوان‌هاى پسرم ميان نيزارها مانده است.» همان‌موقع‌ها كه بعضى مى‌گفتند شهيد شده و بعضى ديگر اميدوارش مى‌كردند. ته‌مانده‌هاى اميدش سال‌به‌سال كمتر شد. خود محمدصادق نوشته بود: «اگر شهيد شدم دنبال استخوان‌هايم نگرديد. من جايى هستم كه دوست دارم.» چطور او اين‌همه مجروح، زخمى و شهيد را به كول مى‌كشيد و عقب مى‌آورده، به‌طورى‌كه پشتش كاملاً زخمى مى‌شد، اما كسى نبوده جنازۀ او را برگرداند؟ چطور شده بعداز ۲۹ سال راضى شده به مادر پيرش سر بزند؟ باورش نمى‌شد. همان‌طور كه رفتنش را مدت‌ها باور نكرد. هرروز افرادى مى‌آمدند و از محمدصادق معلمى تعريف مى‌كردند. يكى مى‌گفت: «با دوستانش سقف خانۀ مرا درست كردند.» يكى مى‌گفت: «نياز مالى مرا برطرف كرد.» يكى مى‌گفت: «فرزندم را از انحراف نجات داد، همان‌موقع‌ها كه منافقين فعال بودند.» در آن سن با چه دل‌وجرأتى بين منافقين رفته بود و از آراء و عقايد آن‌ها سر در آورده بود؟ وقتى دورۀ راهنمايى را رها كرد و به حوزه رفت، حتماً مى‌خواست اين فراق را عادى كند كه باهمان سن كم به قم رفت. چندروز ديگر جواب آزمايش دى. ان. اى نيز مى‌آيد. اما مطمئن است محمدصادق پيش مادرش آمده است. از شانۀ زردى كه همراهش پيدا شده مطمئن بود. شانه‌اى كه خودش به محمدصادق داده بود. دست بر زير بالش برد و شانه را لمس كرد. اى كاش! پدرش بود و مى‌ديد كه چقدر پسرش مَرد شده است. مثل همان‌موقع كه پول خواست براى خريد كتانى، اما پدرش به شوخى گفت كه مگر در جبهه كفش به شما نمى‌دهند؟ شب كه به خانه برگشت كتانى داشت. تمام روز را كارگرى كرده بود و با مزدش كتانى خريده بود. گاهى پدرها هم از رفتارشان با فرزندان پشيمان مى‌شوند. صداى تيك‌تاك ساعت در سكوت اتاق پخش مى‌شد. ساعت دوونيم شب بود. بايد پسرش را پيش خودش مى‌آورد. همين جا در گلزارشهداى سارى. قطرۀ اشك ديگرى از گوشۀ چشمش پايين چكيد. بلند شد و سر جايش نشست. آرام چارقدش را كنار زد و با همان شانۀ زرد، گيسوان سفيدش را شانه كرد. بايد خودش را براى استقبال از پسرش مرتب مى‌كرد. بايد خانه را آب‌وجارو مى‌كرد. مهمانش داشت از راه مى‌رسيد...






جعبه ابزار