فرضعلی نیک زاد
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید فرضعلی نیک زاد (۱۳۴۶ امل _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان آمل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش جلیل نام داشت.فرضعلی نیک زاد در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.فرضعلی نیک زاد در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۱۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
مرزنکلا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
به حاج قربان برخورده است. همان طور به عکس نگاه میکند و اخمهایش در هم است. این بار صدایش را بلند میکند و روبه مردها می گوید: خیال می کنید من بچه هستم؟ چرا مرا دست می اندازید؟ اما کسی او را دست نینداخته طلبه جوان جلو میرود یکی از دوستان فرضعلی است چند ماه قبل که فرضعلی با پای زخمی به خانه برگشت، همین جوان به دیدنش آمده بود و کتابها و نوارهای درسی را به او رسانده بود جوان با خوشرویی دستش را روی شانه پیرمرد می گذارد و میگوید پدرجان اینجا مراسم شهید است کسی با شما شوخی ندارد. پیرمرد عکس را به طرف جوان میگیرد و من ناگاه چشمانم در نگاه فرضعلی در درون عکس قفل میشود. دلم فرو میریزد. خدایا این پسر من است؟ همانی که اول آذر ۱۳۴۷ او را به این خانه روستایی آوردی بعد هم محبتش را به دل من و مردم روستای موزیکتی سفلی انداختی سرم را به دیوار حیاط تکیه میدهم و ستاره های پراکنده در آسمان خانه را نگاه میکنم همه چیز سریعتر از برق گذشته است. روزهای جوانی من میان مردم آمل به سرعت سپری شده اند و الآن فرضعلی پسر طلبه و مؤمن من در سینه خاک آرمیده است و مردم دسته دسته می آیند تا به من تسلیت بگویند. این روزهای آخر سال ۱۳۶۵ چه زخمی را در سینه من کاشته است. اولین باری است که بهار و طبیعت بی نظیر آمل برایم تماشایی نیست. مردمی که می آیند فقط اهل روستای خودمان نیستند حتی هم کلاسیهای دورۀ راهنمایی فرضعلی از روستای قائمیه هم آمده اند. چطور یادشان مانده که پسر من سه سال راهنمایی را در روستای آنها درس خوانده است طلبه های حوزۀ رستمکلای بهشهر هم که دو سالی است. رفیق درس و حجره فرضعلی بوده اند کنار ایوان نشسته اند و دارند قرآن میخوانند.
بعضی هایشان با او در بسیج به جبهه اعزام شدهاند بعضی هایشان هم که الآن اینجا نیستند در جبهه های غرب و جنوب در حال جنگاند. در نگاه این جوانها هم شوق رفتن را میبینم این گونه که با حسرت به عکس فرضعلی زل میزنند و برایش قرآن میخوانند، بعید نیست چند صباحی دیگر آنها هم حوزه را رها کنند و به جبهه بروند. البته آن گونه که من در پسر خودم دیده ام این طلبه ها هیچ وقت از درسهای حوزه نمی گذرند اگر مثل پسر من ،باشند گوشۀ ساکشان و کنار ژاکت و حوله،شان کتاب میگذارند و میبرند تا در شبهای سنگر درسهای عقب مانده شان را جبران کنند. خرداد پارسال بود که فرضعلی برای سه ماه به جبهه رفت و لنگ لنگان با پای زخمی به خانه برگشت؛ زخمی که به قول خودش یادگار اروند بود. اما وقتی پسر عمویش شهید شد دیگر کسی نتوانست فرضعلی را به حال خودش برگرداند. اولین روزهای اسفند پارسال وقتی در میان برف روستا راهی جبهه میشد میدانستم که از سر مزار پسر عمویش میآید و با او عهد کرده که برود عید نوروز را بدون او سر کردیم تا اینکه هجدهمین روز فروردین ماه به خانه برگشت؛ برگشتی که تمامش بوی رفتن میداد. گرچه هیچگاه نماز اول وقتش ترک نمیشد اما آخرین نمازهایش اصلاً زمینی نبود؛ حتی وقتی مجروح شده بود، دفترچه ای برداشته بود و در آن نمازهایش را یادداشت میکرد پیرمرد دست رد به دیس خرما میزند و دانه ای برنمی دارد هنوز هم ناراحت است طلبه ها نتوانسته اند او را آرام کنند. کار خودم است. اگر پدر شهید برود و با او حرف بزند شاید باور کند که کسی او را دست نینداخته است. کنارش میروم و به او میگویم که هرچه میگویند راست است فرضعلی همان کسی است که موقع آخرین رفتنش به جبهه به ما گفت اگر شهید شدم برایم گریه نکنید و شبهای جمعه به من سر بزنید و فاتحه ای برایم بخوانید. دستش را میگیرم و او که چشمان سرخ مرا میبیند دستم را میفشارد و تسلیت میگوید بعد با لحنی دلجویانه حرفهای قبلی اش را تکرار می کند: شما پدر شهیدی و میدانی که من نه خرفت هستم نه دروغ میگویم خدا شاهد است که من همین آدم را همین الآن دم در دیدم که به من تعارف کرد و گفت بفرمایید داخل پلكهايم را روی هم میفشارم و سر تکان میدهم میدانم حاج قربان من حرفتان را باور میکنم این عکس فرضعلی است و واقعاً شما خود او را دم در دیده اید. کلافه شده است. خیال میکند من هم او را دست انداخته ام هم مداح که شروع میکند به خواندن حاج قربان استغفراللهی میگوید و دوباره به عکس خیره می.شود خیال میکنم خودش باورش نمیشود که خود شهید را دیده باشد؛ اما من همین که صدای وصیت نامه فرضعلی در حیاط خانه میپیچد همه چیز را حتی شمعدانی های کنار حیاط را هم به شکل او میبینم؛ از بس که صدایش همۀ جانم را پر کرده است.... اما سخنی به مردم محل و غیر محل: طوری زندگی کنید که مردم از شما راضی باشند ای برادران و خواهران وقتی به دنیا می آیید همه می خندند و شما گریه میکنید؛ اما طوری زندگی کنید که وقتی از دنیا میروید همه گریه کنند و شما بخندید؛ و باید به شما بگویم که نگویید ناکام از دنیا رفته است؛ چون هیچ کامی شیرین تر از کام شهادت نیست. شانه های پیرمرد میلرزد و عکس فرضعلی را همچنان در دست دارد طلبه ها خیره شدهاند به او و باهم زمزمه میکنند نگاه کنید. این پیرمرد دارد ایمان می آورد به زنده بودن شهید زنده بودن شهید... چیزی که حالا همۀ جان مرا پر کرده است سرم را بر می گردانم و سرتاسر مجلس را تماشا میکنم؛ حتی طرف خواهران را هم میگردم همۀ خانه و حیاط را زیرورو میکنم و از چشمانم میپرسم که فرضعلی در کدام گوشۀ خانه از کدام مهمان پذیرایی میکند. سرم را بالا میگیرم ستاره ای چشمک میزند و من میان هلال باريك ماه لبخند فرضعلی را در آسمان تماشا . می کنم.