عیسی نادری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید عیسی نادری (۱۳۴۶ ساری _ ۱۳۶۵ حاج عمران) متولد شهرستان شهید پرور
ساری در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش رحمت الله نام داشت.عیسی نادری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.عیسی نادری در عضویت
بسیجی و در یگان؟ به اسلام خدمت می کرد که در مورخه ۱۳۶۵/۳/۲۶ هجری شمسی در منطقه
حاج عمران شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید نادری پس از تشییع در گلزار شهدای روستای
سنگتراشان به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
ما منتظر بوديم كه عيسى بلند شود. قرار بود ما با اعزامىهاى مشهد به حاجعمران اعزام شويم. مىخواستيم شيخعيسى هم بيايد تا با هم لوازممان را جمع كنيم. مىدانستيم كه شيخعيسى به حرم حضرت رضا مشرف شده و هر چه منتظر مانديم، نيامد. تصميم گرفتيم، براى زيارت به حرم برويم و در تمام طول مسير نگاه مىكرديم تا شايد شيخ عيسى كه به حوزه برمىگردد را ببينيم. اما خبرى از عيسى نبود. ما رفتيم، زيارت كرديم و از حرم بيرون آمديم و اما شيخ عيسى هنوز مشغول زيارت بود. ما منتظر مانديم تا شيخ از جايش بلند شود و همراهمان به حوزه بيايد، اما از جايش بلند نمىشد. چه خبر است مگر؟ تصميم گرفتيم برويم و خلوتش را بههم بزنيم. حتى تا نزديكش هم رفتيم و اما نتوانستيم جلو برويم و او هم از جايش بلند نمىشد. البته نهاينكه ما خيلى هم با عيسى مبادىآداب باشيم. خب رفقاى قديمى بوديم و ديگر رودربايستى نداشتيم. از سالهاى اول زندگى در سنگتراشان با هم بزرگشده بوديم. البته وضع مالى ما خوب نبود، اما به بدى خانوادهى پرجمعيت عيسى نادرى هم نبود. پدر شيخعيسى، رحمتالله، خيلى سرِ زمين زحمت مىكشيد و اما خيلى روزگار به آنها سختگرفته بود. عيسى هم از بچگى مريضاحوال بود و در آن عالم بچگى ما مىدانستيم كه خيلى حال بدى دارد. خيلى وقتها ما منتظر مىشديم كه او به كوچهپسكوچههاى سنگتراشان بيايد و بازى كنيم، اما او نمىتوانست از جايش بلند شود. يكروز بيمارىاش شدت پيدا كرد، پدر و مادرش نتوانستند حتى او را به سارى برسانند چون پولى براى كرايه ماشين نداشتند، چه برسد به پول دكتر و دوا. بعدها ما شنيديم كه مشرحمت بچه را روبهقبله مىگذارد تا نفسهاى آخرش را بكشد و اما بادلى شكسته، دستش را مىگيرد به سمت كربلا. از آن به بعد، عيسى به زندگى برمىگردد و از بستر بلند مىشود. امام حسين عليه السلام نظرى كرده بود و عيسى زنده ماند. آنهم چه زنده ماندنى. ما آن روزها كه خيلى توى حالوهواى ديندارى نبوديم. يكروز كه به سراغ عيسى رفتيم، همسايهى ديواربهديوارشان داشت، گردو مىچيد و چند تا گردو به حياط آنها افتاد. بچههاى كوچك حمله كردند به گردوها و گردوها را برداشتند. عيسى سرش را كرد توى گوش برادر كوچكترش و بعد راضىاش كرد تا گردو را ببرد و به همسايه بدهد. خب ما چنين رفتارى را حتى در بزرگترهاىمان نديده بوديم. براىهمين تحت تأثيرش قرار گرفتيم. بعد هم حسابى با هم رفيقتر شديم و اگر او بهخاطر كمك به خانوادهاش، در كنار درس، كارگرى مىكرد، ما هم همراهش مىرفتيم. رفتن ما بيشتر بهخاطر تحت تأثير قرار گرفتن از رفتار عيسى بود. مثلاً وقتى ناگهان دست از كار مىكشيد و بهزحمت، گچِ چسبيده بهدستش را پاك مىكرد تا در نماز جمعه يا جماعت شركت كند، ما خيلى كيف مىكرديم. وقتى او به حوزۀ علميه رفت، ما هم دنبال سرش ثبت نام كرديم. خيلى هم صميمىتر شديم. خب البته او آدم بسيار متواضعى بود و اما بههرحال بين طلابِ همبحث، صميميت ديگرى وجود دارد. چند وقت پيش، وقتى مىخواستيم از روستايمان سنگتراشان به سارى برويم، سراغ شيخعيسى رفتيم و درِ خانه را زديم. برادرش گفت كه داداش عيسى خوابيده. بگذاريد بيدارش كنم. گفتيم نه، اصلاً اين كار را نكن. متعجب به ما نگاه كرد و گفت: پس چى؟ گفتيم: ما خودمان بيدارش مىكنيم. پاورچينپاورچين، رفتيم داخل حياط. زير درخت، درحالىكه كتاب توى دستش بود، خوابيده بود. يك لگن توى حياط زير شير آب بود كه مقدارى آب داخلش جمع شده بود. آن لگن را برداشتيم، جلو رفتيم و با ضرب آب را پاشيديم روى صورت عيسى. عيسى با وحشت از خواب پريد. خودمان بلافاصله از اين كار پشيمان شديم. آخر اين چه جور شوخى كردن است؟ خودمان به خودمان گفتيم. اما او هيچ حرفى نزد و وقتى ضربان قلبش آرام شد، لبخند زد. بعد ما را نشاند و رفت تا وسايل پذيرايى برايمان فراهم كند. ما هم از خجالت، در را بستيم و رفتيم. حرف اينجاست كه با هم رودربايستى نداشتيم و خيلى وقتها شوخىهاى اينشكلى هم داشتيم. پس حالا هم مىتوانستيم جلو برويم و از عيسى بپرسيم، چرا آنقدر مناجات با حضرت را طول مىدهى، اما اين وسط چيزى وجود داشت كه مانع مىشد. انگار عيسى نمىتوانست از مناجات با حضرت در حرم دل بكند. ما هم نمىتوانستيم طبق معمول برويم و با شوخى و خنده مزاحمش بشويم. يك حال عجيبى بود. يكچيزى به ما مىگفت كه اين بار خبرى هست. واقعاً هم بود. وقتى ما به حاجعمران اعزام شديم، عيسى آرپىجىزن بود و تانكهاى دشمن را مىتركاند. اما آرپىجى زدنش يك حالوهواى ديگرى داشت. بوى باروتِ انفجارش، با بوى عطر مشهدى و حرم قاتى شده بود. وقتى در ۲۶ خرداد ۶۵، خونِ پيكر او روى آرپىجى روى دوشش پاشيد، ما منتظر بوديم كه او باز بلند شود و باز به نبردش ادامه بدهد، اما روح عيسى پرواز كرده بود و شهادت را عاشقانه در آغوش كشيده بود. وقتى او را در سنگتراشان تشييع كرديم و به خاك سپرديم، بازهم منتظر بوديم كه او از جايش بلند شود و به رويمان بخندد.