علی شاکری سیدآبادی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید علی شاکری سیدآبادی (۱۳۴۸ ساری _ ۱۳۶۴ فاو) متولد شهرستان شهید پرور
ساری در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش شعبانعلی نام داشت.علی شاکری در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.علی شاکری در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۱ امام رضا در
رسته اطلاعات به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۱/۲۱ هجری شمسی در منطقه
ام الرصاص /
فاو و در
عملیات والفجر هشت بر اثر اصابت
ترکش به پشت و پا شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید شاکری پس از تشییع در گلزار شهدای روستای
سیدآباد به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
کفشها و جورابهایم را درآورده و گذاشته بودم کنارم میخواستم مثل قدیم طوری رفتار کنم که هر کدام از بچه ها که رد شد بزند پشت کنم. کمر دوستش و بگوید وای پسر حسین رو نگاه چه تریپ شهادتی برداشته اگه این یکی عملیات نیره قطعاً عملیات بعدی رفته. همه آنهایی که این چیزها را گفتند الآن آسمانی هستند و من منتظرم تا ببینم آن عملیاتی که قرار است من هم رفتنی شوم کی می آید. اما راستش را بخواهی همه این تریپ شهادتها و اینها بهانه است راستش دلم نمی آمد در جایی که وجب به وجبش خون رفقایم ریخته با کفش راه بروم نشسته بودم روی تلی از خاک و به سیم خاردارهای رو به رو نگاه میکردم درست همانجایی که به تو گفتم: شما برگرد خانه و بشو عصای دست پدر و مادر من اینجا هستم جای تو را هم پر میک دست گذاشته بودم روی نقطه ضعفت به خیال اینکه بیخیال جنگ و جهاد بشوی و برگردی ولایت؛ اما زهی خیال باطل. برگشتی و خیلی محکم گفتی من از بابا اجازه گرفتم و اومدم اگه به كمك من نیاز داشت نمی گذاشت ،بیام بعدش هم شما فقط جای خودت رو پر کن من هم جای خودم رو این را گفتی و رفتی طرف بچه ها که دوره گرفته بودند و از خاطرات تعریف میکردند و میخندیدند. من حرصم گرفته بود که تیرم به سنگ خورده و نتوانستم راضیات کنم همانجا .نشستم. در فکر آن وقتها بودم که نگاه خیره پسرکی توجهم را جلب کرد. اولش متوجه نشدم که چکار میخواهد بکند تا اینکه آمد کنارم و جلدی کفشهایم را برداشت و د برو که رفتیم من هم پابرهنه دنبالش میدویدم تا کفشهایم را نجات دهم و توی این بیابان بی کفش .نمانم به او رسیدم تا آمدم کفش را بگیرم پرتشان کرد آن طرف سیم خاردار و فلنگ را بست. اولش میخواستم بروم آن طرف و برشان دارم که حرفت یادم آمد.
دستانم را دو طرف چاه گذاشته بودم و سرم را ،عقب جلو میکردم تا نوری بیفتد و ته چاه معلوم شود کفشم افتاده بود آن پایین نمی توانستم بی خیالش شوم پریدم توی چاه و کفشم را برداشتم با خوشحالی سرم را بالا آوردم که تازه فهمیدم چه اشتباهی کرده ام. پایین پریدن آسان بود اما بالا رفتن از این چاه با هزار زور و زحمت خودم را بالا کشیدم و کنار چاه نشستم و تکیه ام را به سنگ چین لب چاه دادم. دیگر نا و توانی برایم نمانده بود تا بلند شوم و به خانه برگردم همان موقع تو مثل فرشته نجات رسیدی و من را سوار دوچرخه ات کردی. دستم را دور کمرت انداخته بودم و سخت فشارت میدادم خوشحال از این به موقع رسیدنت. تو همین طور که را نگاه مسیر می کردی تا سنگی یا کلوخی زیر چرخ نیاید و دوچرخه چپ ،نشود :گفتی هیچ وقت خودت را برای این چیزهای کوچک به خطر نینداز آدم باید برای کاری خودش رو به خطر بیندازد که ارزشش را داشته باشد؛ اون وقت است که اگر جانت را هم بدهی مهم نیست» آن موقعها از حرف هایت سر در نمی آوردم خیلی قلمبه سلمیه حرف میزدی. میخواستی طلبه بشوی معلوم است .دیگر وقتی آن حرفهای قلمبه سلمبه را میزدی باید طلبه میشدی با با هم همیشه می گفت: «تو شیخ بشو حتی اگه پنج تا بچه هم داشته باشی من خرجت رو میدم تو فقط شیخ ،بشو شیخ الاسلام علی شاکری همین پشتوانه ها تو را راهی مشهد کرد. بالاخره کنار آقا درس خواندن میچسبد .دیگر بچه درسخوان بودی و من حرص میخوردم از این سر در کتاب بودنهایت معلوم نیست چقدر در مشهد درس میخواندی و شاگرد اول بودی که استادت اجازه معمم شدنت را داده بود و گفته بود: «بیا عمامه بگذار و توی بچه درس خوان گفته بودی هنوز زود است و طفره رفته بودی حیف که من ،نبودم و گرنه نمی گذاشتم جایزه به این بزرگی را از دست بدهی تفنگ به دست در حیاط مسجد رژه میرفتی و مراقب بودی تا کسی چپ میرفت چشم تیز میکردی تا خدای نکرده یک وقت منافقی چیزی نباشد و قصد بدی نداشته باشد. فصل امتحانات افتاده بودی در بستر بیماری و نمیتوانستی درسها را بخوانی تو حاضر بودی نخوانده بروی سر جلسه و امتحانت را بدهی حداقل یک نیمچه نمره ای میگرفتی اما بیماری دست و پایت را گرفته بود نمی گذاشت حتی یک قدم از رختخواب دور شوی. چاره ای نبود خیلی وقت بود که خانه نشین شده بودی برای همین نذر کردی که اگر این بیماری رخت ببندد و برود تو هم ساك ببندی و بروی جبهه. فقط یکی دو ماه و صد تومان هم در ضریح امام رضا علیه السلام بیندازی دوباره من حرص میخوردم و میگفتم: «آخه این چه جور نذریه؟ تو نذر میکنی که از دست مرگ خلاص شوی بعد نذرت میشود رفتن به کام ،مرگ نکن برادر من این نذر تو با عقل جور در نمیاد و تو میخندیدی و میگفتی «داداش با یکی دو ماه که کسی شهید نمیشه بعدش هم این مرگ با اون مرگ زمین تا آسمون فرق داره. من نمیخوام در بستر بمیرم بچه زرنگ باید شهید بشه به مادر هم همین را گفته بودی گفتی که برای سلامتیات دعا نکند و تو می خواهی شهید شوی. موقع خداحافظی مادر پشتسرت برنج می ریخت تا سالم .برگردی تو ناراحت میشدی و به شوخی میگفتی این کارو نکنید! عوضش این برنج ها را بفرستید تدارکات جبهه تا برا ما غذای درست و حسابی تهیه کنن این جوری اگه شهید هم شدیم دلمون نمیسوزه که اون برنج ها بیفایده شد این حرفها را میزدی تا مادر ناراحت نشود و گرنه کنسروهای جبهه بیشتر به تو حال میداد. الآن درست رو به روی همان جایی ایستاده ام که به تو گفتم برگردی حالا تو شهید علی شاکری شده ای و من شده ام برادر سپاهی حسین شاکری. یادت هست نامه تبريك برایم فرستادی؟ جواب محبتت را دادم اما نمیدانم به دستت رسید یا نه؟ یا اگر به دستت رسید آن را خواندی یا نه؟ چون همان موقعها بود که خبر شهادتت رسید.