باقر عبادی جامخانه
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
باقر عبادی در
رسته عقیدتی به اسلام خدمت می کرد که در سال هفتم جنگ تحمیلی و در نوزده سالگی به شهادت رسید.شهید باقر عبادی (۱۳۴۷ جامخانه _ ۱۳۶۶ بانه) متولد روستای زیبای
جامخانه شهرستان شهید پرور میاندرودِ
استان مازندران است. باقر عبادی در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش آسیه مهدی نژاد و پدرش جان برار نام داشت.باقر عبادی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت. شهید عبادی مجرد و فرزند سوم خانواده بود.شهید در
حوزه علمیه مشهد و
حوزه علمیه ساری درس خوانده است. باقر عبادی در
لشکر ۵ نصر ؛
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی با عضویت
بسیجی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۰۲/۰۲ هجری شمسی در منطقه
بانه در
عملیات کربلای ده شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت.شهید عبادی پس از تشییع و در زادگاهش جامخانه دفن شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
رفتم سروقتش. پسرك معلوم بود كه ناتو است. با خودم گفتم درسى بهت بدهم كه ديگر اذيت و آزار از يادت برود. بدون اينكه به شيخباقر حرفى بزنم، چند نفر از بچههاى بازيگر را هم همراه خودم به مسافرخانه بردم. فقط قرار بود شيخباقر آن سمت خيابان منتظر باشد تا من خبرش كنم. وارد مسافرخانه كه شدم، از پشت لبهايم صداى بىسيم درآوردم. فيييشششش. پشتم را كرده بودم به پيشخوان مسافرخانهچى و سرم را به اوركت سبزم فروكردم و گفتم: - ياسر ياسر سوژه رؤيت شد: با هماهنگى قبلى يكى از بچهها هم وارد شد. من نشستم روى صندلى و خودم را زدم به بىخبرى از اينكه تمام توجه پسر مهمانپذير به ماست. علامتى به رفيقم دادم و او هم با يك حالت پليسى به انتهاى سالن رفت و چند بار برگشت. حالا وقت ورود نفر سوم بود. نفر سوم كه وارد شد، من جلو رفتم و به پسر مهمانپذير گفتم: - شما صاحب اينجا هستى؟ او به تته پته افتاد گفت: نه خير پدرم! گفتم: پدرت كجاست؟ گفت: الآن صدايشان مىكنم. گفتم: هر چه سريعتر. او بهسرعت رفت دنبال پدرش. من نمايش را پيش شيخباقر عبادى ياد گرفته بودم. درست روزهاى قبل از انقلاب بود. شيخباقر آنروزها هنوز شيخ نشده بود و هم سن و سال ما چهل و هفتىها بود. اما هم از بازيگرى سررشته داشت و هم تأتر بلد بود و هم نمايشنامه مىنوشت. آنروزها كه بسيارى از مردم، تلويزيون نداشتند و بهخصوص افراد مذهبى داشتن تلويزيون را جايز نمىدانستند، تأتر يكى از هنرهايى بود كه خيلى مورد اقبال و پذيرش مردم واقع مىشد. خود شيخباقر صداى گيرايى داشت و روضه و مداحى هم بلد بود. نمايشنامهاى كه ما روى آن كاركرديم و شيخ باقر آن را نوشته بود و كارگردانى مىكرد، در مورد ظلم به رعيت و حقخواهى بود و مردم برايش سر و دست مىشكستند. بعد از انقلاب شيخباقر به حوزه علميه سارى رفت و در ضمن درس گروه فرهنگى بزرگى را مديريت مىكرد. علاوه بر اينحرفها، شيخباقر خصوصياتى داشت كه باعث مىشد، آدمها با هر سن و سال وقتى در مدارش قرار مىگرفتند، به او احترام مىگذاشتند. يكى از همحجرهاىهايش يكروز براى ما قسم خورد كه خيال نمىكند در طول مدتى كه با شيخباقر همحجره بوده، ايشان گناهى كرده باشد. چندوقتى بود كه گروه نمايش ما به مشهد رفته بود. نيمه شبى كه به حرم مشرف شده بودم، شيخباقر را ديدم كه عجيب به درگاه حضرت رضا عليه السلام انابه مىكرد. البته او هميشه همينطور اهل استغاثه و توسل بود و اسم اهلبيت را كه مىبرد، شُرشُر اشكش جارى مىشد، من نمىخواستم خلوت شيخ باقر را به هم بزنم، اما انگار يكچيزى وادارم كرد كه جلو بروم. وقتى خلوت شيخ را به هم زدم، يكچيزى وادارم كرد كه از او بپرسم، آقا مشكلى برايتان پيش نيامده؟ خودم هم تعجب كردم كه اين سؤال را پرسيدهام. مرام شيخباقر اين بود بااينكه وضعيت مالى بسيار ضعيفى داشت هميشه شاكر بود و از چيزى گلايه نمىكرد. اشك چشمش را پاك كرد و لبخند زد و من را از سرگرداند. من چند قدم فاصله گرفتم و اما انگار بدنم قفل شد و دوباره برگشتم و گفتم شيخ باقر، قسمت مىدهم به حضرت، مشكلى پيش نيامده؟ شيخ باقر دست از دعا كشيد و وقتى ديد من ول كن ماجرا نيستم، برايم تعريف كرد كه چندروز پيش كه به مشهد آمده، به مسافرخانه دار، ساكى كه در آن پول داشته را سپرده. حالا كه وقت برگشتنش به سارى شده، مسافرخانهدار نيست و پسرش مىگويد از ساك خبرى ندارد و پدرش به مسافرت رفته. من از شيخباقر آدرس مسافرخانه را پرسيدم و با بچههاى نمايش هماهنگ كرديم. وقتى پسر بهسرعت رفت و پدرش را صدا كرد، من دويدم و از شيخ باقر كه بيرون منتظر ايستاده بود، خواستم كه بيايد. حالا مسافرخانهچى وارد شد شيخباقر را پشت دخل ديد. شيخ لبخندى زد و ساكش را طلب كرد. مسافرخانهچى هم از شيخخيلى بهخاطر انتخاب مسافرخانه تشكر كرد و از هم خداحافظى كردند. من حالا مىفهمم كه شيخباقر وقتى انابه و التماس به معصومين مىكرد، آدمى مثل من وسيله مىشد براى رفع حاجتش. شيخ باقر طورى بود كه ما بازيگرها و فيلمنامهنويسها، او را مال خود مىدانستيم. حوزه علميه او را مال خود مىدانست و بهشدت با رفتن او به جبهه مخالفت مىكرد. اساتيدش دليل مىآوردند كه او ازنظر استعداد، يك اعجوبه است و به يك موقعيت براى جهان اسلام تبديل خواهد شد. بهعلاوه كارهاى فرهنگى او براى حوزه بىنظير بود و براى همين بهسختى اجازۀ خط مقدم به او مىدادند. بچههاى هيئت حسينيۀ اعظم جامخانه و مسجد هم، شيخ را مال خود مىدانستند و صندوق جمعآورى كمك به تكيه، وقتى دست او بود، پول عجيبى جمع مىشد و تكيه با تكيههاى ديگر، قابلمقايسه نبود. وقتىهم كه او براى رزمندهها پول جمع مىكرد همينطور مردم هر چه داشتند، هديه مىكردند. از شانزدهسالگى هم كه به جبهه مىرفت و رزمندگان، او را عضو ثابت جبهه مىدانستند. او مشغول نوشتن كتابى به نام سفينۀالبيان بود و من از رفقايش شنيدهام كه شيخباقر شب عمليات كربلاى ده، خطشكن بوده. روضه خوانده و براى سيدالشهدا عليه السلام رزمندگان را گريانده و گريه كرده و در دوم ارديبهشت سال ۶۶ به خطزده. در بانه در يك گروه بيستوپنج نفره به خطّ مقدم مىزنند و خط را باز مىكنند و خودشان با انفجار خمپاره و جراحت فراوان به شهادت مىرسند.
[ویرایش]
... پیام من به شما امت بیدار این است که دست از
پیر جماران بر ندارید آن کسی که شما و ما را از ظلمت و تاریکی نجات داد، دست از او بر ندارید و اسلحه ی افتاده را بردارید و راه شهیدان را ادامه دهید و شما ای دشمنان اسلام این را بدانید که امت حزب الله این امت بیدار تا آخرین نفر در مقابل شما می ایستد و شما را نابود می کند و بدانید از هر قطره خونی که ریخته می شود یک مبارزی برخواهد خواست و فریاد جنگ جنگ تا پیروزی سر خواهد داد و سلاح افتاده را برخواهد داشت و خائنین و منافقین و متجاوزین و مشرکین و ابرقدرتهای شرق و غرب را نابود خواهد کرد و شما ای امت حزب الله در نمازها و دعاها رهبر و پیرمان این اسوه ی تاریخ را دعا کنید.