• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

نعمت الله فغانی زارم رودی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



نعمت الله فغانی زارم رودی
Profile_shahid
اطلاعات شخصی
تولد ۱۳۴۷/۰۴/۰۱ چناربن زارم
تحصیلات راهنمایی / حوزه علمیه
وضعیت تاهل مجرد
نوع عضویت بسیجی / ل ۲۵ کربلا
مسئولیت توضیحات
شهادت ۱۳۶۵/۱۰/۲۹ عملیات کربلای پنج
محل دفن گلزار شهدای میانگله

یکم تیر ۱۳۴۷، در روستای چناربن‌زارم از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند هفتم خانواده بود. پدرش فغانعلی در شرکت تعاونی کار می‌کرد و مادرش ننه جان فغانی نام داشت. تا دوم راهنمایی درس خواند و سپس در حوزه علمیه امام جعفر صادق نکا و حوزه علمیه آیت‌الله جباری بهشهر به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. بیست و نهم دی ۱۳۶۵ (سال هفتم جنگ تحمیلی) در منطقه شلمچه و در عملیات کربلای پنج در هجده سالگی خلعت شهادت پوشید. پیکرش ده سال و هشت ماه در منطقه جا ماند و مفقودالاثر بود. هفدهم مهر ۱۳۷۶ پیکرش تشییع و در گلزار شهدای میانگله دفن شد.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

براى من اتفاق غريبى نيست. نمى‌دانم چرا همه تعجب كرده‌اند. براى من كه تو را در سال‌هاى حجره نشينىِ مدرسه و رزم و خيلى قديم‌تر از آن، از همان روزهاى بازى در كوچه‌هاى روستا مى‌شناختم، چيزى كه بر سر زبان‌ها افتاده، اصلا اتفاق عجيبى نيست؛ براى من كه مدت‌ها با صدايت آشنا بودم، نه صداى سر مباحثه و بحث درسى، چه وقتى در حجره دوتايى مى‌نشستيم و كتاب شرح لمعه را بحث مى‌كرديم و چه وقت‌هايى كه با دوستان ديگر طلبه بر سر به كرسى نشاندن نظر خودمان با استدلال علمى به قول تو توى سر و كله هم مى‌زديم. فقط نه اين صدا، بلكه زمزمه‌هاى شبانه‌اى كه شب‌ها مرا تا مسجد مى‌كشاند. من چيزى از آن به تو نمى‌گفتم، اما بارها نيمه شب در حجره با طنين صداى تو چشم باز كردم. رفيقت را رها كرده و رفته بودى. رد صدا را كه مى‌گرفتم به مسجد مدرسه مى‌رسيدم؛ به چند مترى حجره من و تو. چندبارى از پشت شيشه پنجره تو را ديدم كه غرق خواندن نماز شب هستى. چندبار ديگر هم تو در كنار اساتيد و بزرگان حوزه داشتى در قنوت نماز شب اشك مى‌ريختى. زمزمه صداى نجواگونه‌ات تار و پود دلم را لرزاند. چيزى در درونم بر من نهيب مى‌زد كه وقت بيدار شدن است. هروقت به روستا مى‌رفتى، دلم در تنهايى حجره كلافه مى‌شد. مى‌دانستم كه رفته‌اى تا بارى از دوش خانواده‌ات بردارى. روستاى چناربن كه نه فقط زادگاه تو، بلكه قرارگاه دلى بود كه به پاى مردمانش ريخته بودى. از سال ۱۳۴۷ كه خدا تو را به اين روستا هديه كرد، مناجات‌هاى شبانه پدر و دعاهاى مادرت هم رنگ و بويى ديگر گرفت. لازم نبود اين‌ها را تو بگويى. همين امروز كه در مراسم تشييع جنازه‌ات شكوه و صبر آن دو را تماشا كردم، همه اين رازهاى پشت پرده برايم عيان شده است. دبستان را كه تمام كردى، راهى نكا شدى تا دوره راهنمايى‌ات را بخوانى. دو سال بيشتر دوام نياوردى. يك روز شنيدم كه به سراغ آيت‌الله گلوردى رفتى تا در حوزه ثبت نام كنى. چيزى نگذشت كه به بهشهر آمدى تا مكتب آيت‌الله جبارى را از نزديك درك كنى. روزها و شب‌هاى حوزه به سرعت گذشت و تو زمزمه‌هايى داشتى از رفتن برادرت به جبهه. وسط درس، به نقطه‌اى زل مى‌زدى و وقتى حالت را مى‌پرسيدم، مى‌گفتى: دارم فكر مى‌كنم اين درس‌ها را وقت ديگرى هم مى‌شود خواند، اما الآن وقت دفاع است. مى‌ترسم دير شود. به قد و قامتت نگاه مى‌كردم و تا مى‌آمدم بگويم كه من و تو هنوز سنى نداريم و... مى‌ديدم كه به آسمان زل زده‌اى و زير لب مى‌گويى: خدايا، نكند از يارى امام زمانم جا بمانم! حرف‌هايت دلم را مى‌لرزاند. روزى كه ميان طلبه‌ها حديث ثبت نام تو در بسيج بهشهر را شنيدم، مثل مرغ پركنده به حجره آمدم تا از زبان خودت ماجرا را بشنوم. لبخند زدى و گفتى: بله. من ثبت نام كرده‌ام. آن هم بدون اطلاع خانواده‌ام. با تعجب گفتم: ولى شما در درس پيشرفت خوبى دارى. همه اساتيد به آينده شما اميدوارند. چرا فكر نمى‌كنى سنگر شما همين‌جا باشد؟ سرت را بالا آوردى و مستقيم زل زدى به چشم‌هايم. عظمتى در نگاهت يافتم كه از سؤال خود شرمنده شدم. سر به زير انداختم و صدايت را شنيدم: براى پيشرفت و سربلندى اسلام بايد بروم. شايد براى همين بود كه همراهت شدم. اولين همسنگرى من و تو ارتفاعات كردستان بود. چهارماه در كنار هم از خاك ميهن دفاع كرديم. رزم روز و شب، همان‌قدر كه مرا به تو نزديك مى‌كرد، هردوى‌مان را به خدا اتصال مى‌داد. حس مى‌كردم برادرى، معناى ديگرى جز دوستى من و تو ندارد. هميشه نگران بودى كه خانواده ات مانع رفتن دوباره‌ات به جبهه شوند. حرف ازدواجت به ميان آمده بود و مادرت برايت آستين بالا زده بود. يك‌بار با من از عمق دلت گفتى؛ از اين‌كه ازدواج و خانواده را دوست دارى. بعد از آن‌كه از رؤياهاى شيرينت حرف زدى، خيالم جمع شد كه سر عقل آمده‌اى و ديگر به حجره برمى‌گردى و ماندگار مى‌شوى. دخترى را كه برايت نشان كرده‌اند، عقد مى‌كنى و زندگى را ادامه مى‌دهى. اما دل عاشق تو كجا و عقل كجا؟! در دايره عاشقى، عقل راهى ندارد. همان لحظه اين را به من ثابت كردى. نفس عميقى كشيدى و گفتى: اما شهادت را از همه اين رؤياها بيشتر دوست دارم. بار دوم كه اعزام شدى، مى‌رفتى تا جايگزين برادرت باشى. شلمچه بود و عمليات كربلاى پنج؛ اين بار بى‌من رفتى. گاهى در خلوت خود، تو را ميان سنگر تجسم مى‌كردم. بى‌گمان مثل هميشه داشتى به برادران رزمنده خدمت مى‌كردى. رفتى و خبرى از تو بازنگشت؛ خبر كه چرا. شنيديم كه در عمليات شهيد شده‌اى، اما هيچ اثرى از پيكر و پلاكت نيامد. دلتنگت بودم. نه فقط همان روزها و ماه‌هاى اول؛ كه دوازده سال دلم ميان دعاى توسل‌ها و ندبه‌ها تو را مرور مى‌كرد. الآن كه بعد از دوازده سال مردان گروه تفحص جعبه‌اى را به نام تابوت تو به روستا آورده‌اند، همچنان صداى تو در گوشم است؛ براى همين حيرت مردم از صدايى كه مردان تفحص در شلمچه شنيده‌اند برايم غريب نيست. دهان به دهان پيچيده كه وقتى آن‌ها مى‌خواستند مايوسانه و با دست خالى از منطقه دور برگردند، صدايى آن‌ها را به سمت خود كشانده. چند مترى به طرف صدا رفته‌اند و قطعه‌هاى بدنت را پيدا كرده‌اند. آن‌ها يقين كرده‌اند كه صدا، صداى تو بوده كه از مصدر آسمان آن‌ها را به سوى پيكر خود فراخوانده‌اى. همان پيكرى را كه تا ساعتى بعد به خاك گلزار شهداى چناربن مى‌سپاريم. صداى صلوات‌ها در هم پيچيده. تابوت تو را در مزار هميشه جاويدت قرار داده‌اند و من در سكوت خود به تو مى‌انديشم و به صداى مناجات‌هاى شبانه‌ات كه همچنان در حافظه قلبم جارى است.






جعبه ابزار