• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

مرتضی (منوچهر) ذاکری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



مرتضی (منوچهر) ذاکری
Profile_shahid
اطلاعات شخصی
تولد ۱۳۴۵/۱۱/۰۱ روستای خرم چماز
تحصیلات راهنمایی / حوزه علمیه
وضعیت تاهل مجرد
نوع عضویت بسیجی / ل ۲۵ کربلا
مسئولیت توضیحات
شهادت ۱۳۶۴/۱۲/۲۳ عملیات والفجر ۸
محل دفن گلزار شهدای خرم چماز

یکم بهمن ۱۳۴۵، در روستای خرم‌چماز از توابع شهرستان نکا دیده به جهان گشود. فرزند هشتم خانواده بود. مادرش سیده زهرا تفت خرمی، عمه شهید سیدعلی حسینیان بود و پدرش علی نام داشت. سوم راهنمایی را در مدرسه امام موسی صدر نکا خواند و سپس در حوزه علمیه ادامه تحصیل داد. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. بیست و سوم اسفند ۱۳۶۴ (سال ششم جنگ تحمیلی) در منطقه فاو و در عملیات والفجر‌هشت بر اثر اصابت ترکش گلوله توپ به سر و سینه در نوزده سالگی خلعت شهادت پوشید. چهار روز بعد آیت‌الله حسین محمدی‌لائینی بر پیکرش اقامه نماز کرد و پس از تشییع در زادگاهش خرم چماز دفن شد. او را منوچهر نیز می‌نامیدند. برادرش جعفر ذاکری آزاده بود.


۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

انگشتم را گذاشتم روى مزار. تق‌تق كوبيدم به سنگ. انگار پدر نشسته بود ته سنگر، روى تخت و سرش را چسبانده است به زير عكس امام رحمه الله كه بالاى سرش قرار داشت. عمامۀ سفيدش را هم گذاشته است مقابلش. گفتم: «راضى هستى‌؟ يكى از بچه‌ها كه اسير شده و اين يكى هم كه آمده حوزۀ علميه‌؟» شست دستش را قلاب كرد به دستۀ ليوان و گرفت طرفم و من آن را پر كردم از گلاب. گفتم: «هميشه دلم مى‌خواست يكى از اين نه بچه، راه تو را بروند و روحانى شوند.» به نظرم دلت مى‌خواهد كسى‌كه جا پاى تو گذاشته، زودتر از بقيه داماد شود. اسمش را منوچهر گذاشتم خودش اسمش را هم عوض كرده. و نمى‌دانستم اوست كه مى‌خواهد جاى خالى تو را براى همه پر كند. منوچهر حالا اسمش را مرتضا گذاشته است. در قم درس مى‌خواند. سال ۴۵ كه او به‌دنيا آمد، روستايمان، خرم‌چهار، سى كيلومتر تا نكا فاصله داشت. تا هفت‌سالگى‌اش من فقط مى‌توانستم خرج يوميه را دربياورم. تا چهارم ابتدايى را در روستا گذراند و من متوجه شدم منوچهر استعدادش غير از بچه‌هاى معمولى است. به‌هرسختى بود، سعى كردم تا او در نكا ادامه تحصيل بدهد. لعنت به اين فقرى كه پهلوى براى ما، روستايى‌ها، مى‌خواست. لعنت به هر چه كه رنگ ظلم است. گرۀ آن يكى ظرف گلاب را هم باز كردم تا داخل ليوان بريزم و روى قبر بپاشم. منوچهر هم درسش عالى بود و هم درست مثل خودت، بابا، اهل تقوا بود. هميشه به من و مادرش احترام مى‌گذاشت. بارها آورده بودمش سر قبر بابا تا عكس ملبسش را ببيند. به بابا گفتم: «از همان بچگى اهل نماز بود و عكس امام‌خمينى رحمه الله را مثل جانش دوست مى‌داشت، حتى قبل از اينكه بخواهد به حوزه برود. وقتى هنوز منوچهر بود و چهارده‌ساله، به جبهه رفت. والفجر سه و ارتفاعات كله‌قندى؛ آن مسير مشكل چه گلى هم كاشت. بچه‌اى كه سى‌كيلومتر طى مى‌كرد تا به كلاس درس برود، حالا برايش بالا رفتن از كوه و جنگيدن كار سختى نبود. وقتى از مأموريت برگشت، سربلندمان كرد. گفتند كه نوۀ شيخ‌حسينعلى‌اكبر، منوچهر، توى خط گل كاشته. بابا انگار از بوى گلاب خوشش آمده است. سرش را سُر داد كمى رو به پايين و مثل هميشه از بوى خوش گفت: «الحمدلله» خيال بابا آدم را ياد كارهاى منوچهر مى‌اندازد. شعرش را دوباره برايش خواندم:
از آن روزى كه اسم من درآمد••گمان كردم كه عمر من سر آمد
همى از ته تراشيدند سر ما •• لباس بسيجى كردن تن ما
به شهر اهواز همچون در رسيديم ••صداى طبل و شيپورى شنيديم
مسلسل اى مسلسل اى مسلسل ••مرا يارى بكن در كوه و سنگر
مسلسل تو برايم مادرى كن ••به‌جاى خواهرم غم‌پرورى كن
منوچهر هم مثل بابا اهل ذوق است. اين شعر را بار بعدى كه به اهواز اعزام شده است، بين وسايلش پيدا كردم و بارها برايت خوانده‌ام. ظرف دوم گلاب هم تمام شد و حالا قبر بابا خيسِ خيس بود. گفتم: «حالا كه منوچهر يك سال وچندى است براى خواندن علوم دينى وارد حوزۀ علميۀ امام‌جعفرصادق عليه السلام شده است و از محضر استاد بزرگوار آيت‌الله‌العظمى حاج‌شيخ‌رضا صادق گلوردى استفاده مى‌كند. خيلى خوشحال شدم وقتى اسم خودش را گذاشت مرتضى. فكر كردم، حالا بايد برايش آستين بالا بزنم و به‌اميدخدا بساط ازدواجش را بچينيم. بچه‌اى كه آن‌قدر باهوش است كه مى‌تواند از محضر يك بزرگ استفاده كند و همه از استعدادش انگشت به دهان بگيرند. بچه‌اى كه با معنويت پيوند خورده است، بايد زود هم ازواج كند تا نسلى مثل خودش از خودش به‌جاى بگذارد. انگار بابا خيلى خوشحال باشد و من دلم آرام‌تر شد. گفتم: «اما حالا آمده‌ام به تو بگويم، همين حالا كه من قصد كرده‌ام مرتضى را داماد كنم، قبل از اينكه چيزى به خودش بگويم، از خواب بيدار شد و گفت كه خواب برادر اسيرش را ديده است.» خيال كردم برادر اسيرش هم مى‌خواهد تا مرتضى تشكيل خانواده بدهد و درسش را بخواند، تا پايى كه جاى شما گذاشته را محكم و محكم‌تر كند؛ اما برادر اسيرش ديشب به خوابش آمد و از او خواست اسلحه‌اش را بردارد و با دشمنان قرآن بجنگد. گفت: «بجنگ تا اينكه با يارى حضرت حق كشور عزيزمان از دست ظلم مزدوران بعثى رهايى يابد و پرچم اسلام برافراشته شود.» حالا او ساكش را بست و مى‌خواهد همراه كاروان راهيان كربلاى مازندران به جنوب كشور برود. بابا، اين دو ظرف بزرگ گلاب را هم خالى كرده‌ام تا تو دلم را آرام كنى و نظرت را بگويى. انگار مكثى كرد و بعد كلمۀ جهاد را تكرار كرد. آن هم با كسره‌اى كه زير «ج» مى‌گذاشت. هرطور بفرماييد بابا. مرتضاى هجده‌سالۀ ما فداى بچه‌هاى مرتضى على عليه السلام. وقتى خبر مرتضى آمد كه چطور در تاريخ بيست‌وسوم اسفند ۱۳۶۴، در فاو، هنگام پيش‌روى به طرف دشمن بعثى با گردان مالك اشتر در لشكر ۲۵ كربلا، با انفجار خمپاره و اصابت تركش به بدنش شهيد شد، دوباره رفتم خدمت بابا تا به او بگويم كه خواستم تا مرتضى جا پاى تو بگذارد، پا گذاشت جا پاى شهداى كربلا.

۲ - وصیتنامه شهید ذاکری

[ویرایش]

با درود و سلام بر یگانه منجی عالم بشریت حضرت محمد ابن عبدالله و با درود و سلام بر امام زمان مهدی موعود و با درود و سلام بر نائب بزرگوارش، حامی مستضعفان پیر جماران اسوه زندگی و ملت ایران و با درود و سلام بر شهیدان گلگون کفن صدر اسلام خصوصاً سرور و سالار شیعیان حسین ابن علی علیه السلام و ياران با وفایش و همچنین شهدای گلگون کفن، خصوصاً بهشتی و رجایی و باهنر که هر کدام اسوه انقلاب بودند و با درود و سلام بر مجروحین و معلولین انقلاب اسلامی و آرزوی شفای عاجل برای این عزیزان که برای احیا کردن انقلاب اسلامی مجاهدتها و کوششهای فراوانی را ایثار نموده اند و بر خودشان رنجها و مشقت های فراوانی وارد نموده اند تا بتوانند انقلاب اسلامی را به گوش همه مستضعفان جهان برسانند و شوروی و اسرائیل ، خصوصاً آمریکای جنایت کار را در طول تاریخ برای همیشه رسوا نمایند تا به مردم مستضعف و محروم جهان بفهمانند که تنها غده سرطانی جهان چنین بلاها را وارد می سازد. به امید روزی که این جنایتکار از صحنه روزگار محو شود.
خواهران عزیز و دلسوزم این چند کلمه را به عنوان سفارش از برادر شهیدتان پذیرا باشید. حجاب شما کوبنده تر از خون سرخ من است و با رعایت آن مرا از خود خوشنود سازید. سعی کنید با قرآن و رساله بیشتر انس بگیرید و در حفظ آن بکوشید. همان طور که من سلاح برادر اسیرم را به دوش گرفته ام شما نیز سلاح مرا به دوش بگیرید و در صحنه فرهنگی برای برقراری اسلام تلاش کنید و حضرت فاطمه را الگوی خود قرار دهید و در تمام صحنه ها از ایشان تبعیت کنید خواهران عزیزم بعد از شهادت من ناله و زاری نکنید و با کمال افتخار سربلند باشید که برادرتان در راه اسلام به شهادت رسید!! سلام بر برادران بزرگوارم امیدوارم که برادر کوچکترتان را در عوض هر گونه خطا و اشتباه به بزرگواری خودتان ببخشید از شما می خواهم که بعد از من ادامه دهنده راه شهدا باشید و هیچ وقت امام خمینی را تنها نگذارید و همیشه به ندای ایشان لبیک بگوئید و در حفظ عناصر دینی و مذهبی کوشا باشید و پدر و مادرمان را هیچ وقت فراموش نکنید. پدر عزیزم دستهایت را می بوسم به خاطر زحماتی که برایم کشیدی مادر عزیزم دوست دارم که خاک زیر پایت را ببوسم چراكه الجنة تحت أقدام الامهات، بهشت زیر پای مادران است. من نمیدانم با چه زبانی از شما تشکر کنم. فقط امیدوارم از من راضی باشید؛ چرا که خداوند در قرآن بعد از سفارش به برپایی نماز بندگانش را به احترام نسبت به پدر و مادر سفارش می کند مادر ،عزیزم در عزای من گریه نکن بلکه افتخار کن که فرزندت را در راه خداوند نثار کردی






جعبه ابزار