مجید گلیکانی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید مجید گلیکانی (۱۳۴۸ بابل _ ۱۳۶۵/۱۱/۱۱ شلمچه) متولد
شهرستان بابل در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش عفت رستمی و پدرش سبزعلی نام داشت.مجید گلیکانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند چهارم خانواده بود.مجید گلیکانی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۱/۱۱ هجری شمسی در منطقه
شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها
مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۴ تشییع در گلزار شهدای
ورمتون به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
در بين برادرانش با علىاصغر صميمىتر بود. علىاصغر چندسالى از مجيد بزرگتر و عضو بسيج محل بود. دست مجيد را هم مىگرفت، و در مراسم مذهبى و سياسى شركت مىكرد. مجيد پاسخ سؤالاتش را از علىاصغر مىگرفت. دوازدهساله كه شد، علىاصغر به جبهه رفت و بعد جنازهاش آمد. تصميم گرفت آمادۀ سفر شود و راه او را ادامه دهد. مىخواست براى آگاهى يا شايد براى آمادگى سفرش وارد حوزۀ علميه شود. دورۀ متوسطه را تمام نكرده بود كه راهورسم ثبتنام فيضيۀ مازندران را ياد گرفت. گويى مىخواست سفر را زودتر آغاز كند. از همان بدو ورود به حوزه، يك سروگردن از بقيۀ سال اولىها بالاتر بود. جلسههايى كه با برادرش، علىاصغر، رفته بود، همچنين خواندن كتابهاى شهيد مطهرى و شهيد دستغيب، اكثر سؤالهايش را پاسخ گفته بود. خيلى زود فهميد براى اينكه بهمراتب بالاى معرفت برسد بايد اهل مراقبه و عبادت باشد. برادر بزرگش آيهاى را به مجيد ياد داده بود كه مثل زنگ در گوش مجيد تكرار مىشد. «پيش خدا كسى كه باتقواتر باشد عزيزتر است.» مجيد دنبال مصداق اين آيه در زندگىاش مىگشت. گويى دنبال تكههاى جورچين تقوا بود. علاوه بر انجام واجبات، مستحبات جايگاه ويژهاى در زندگىاش داشت. غسل جمعههايش ترك نمىشد. نمازشبخوان بود حتى رفقايش را هم براى نمازشب بيدار مىكرد. يكسال كه سرماى زمستان شديد بود، رفقايش بهخاطر تعمير مدرسه دو دسته شده بودند. عدهاى براى استراحت به نمازخانۀ مدرسه و عدهاى به ساختمانى ديگر رفته بودند، اما او نيمه شب خودش را شالپيچ كرد و با موتور به ساختمان ديگر رفت. به رفقا قول داده بود براى نمازشب بيدارشان كند. همانطور كه بعدها براى بيدارى جوانهاى ايرانزمين اسوهاى شد. بعد از ورود به حوزه كسى مجيد را دستخالى نديد. اغلب قرآن بهدست بود و يا كتابهاى درسى را مىخواند. كوشش مجيد در درس و تقوا، يكى از اساتيد فيضيۀ مازندران را چنان شگفتزده كرده بود كه در وصف مجيد گفت: «تاكنون طلبهاى مثل مجيد نداشتهام.» پنجسال از شهادت علىاصغر مىگذشت. مجيد هفدهساله دلش براى رفتن مىتپيد. پدر، مادر، برادرها و خواهرها مىگفتند: «نرو.» دلشان تاب فراق برادر ديگرشان را نداشت. مجيد در جواب مىگفت: «الآن بر من تكليف است. امروز امامخمينى رحمه الله از جوانان خواسته است تا بروند به جبههها. اگر امروز نروم، جنگ تمام مىشود و تكليف انجام ندادهاى بر دوشم مىماند.» روز آخر در حياط فيضيه با برادر ديگرش، سعيد، قرار گذاشته بود. دوساعتى با هم گپ زدند. از سعيد اصرار كه تو نبايد بروى و پدرومادر به تو نياز دارند، از مجيد انكار كه امام و انقلاب و كشور چه؟ به ما نياز ندارند؟! دستآخر سعيد كوتاه مىآيد. مجيد از جيب پيراهنش برگهاى را بيرون مىآورد و مىدهد به برادر و مىگويد: «اين شمارۀ عكس من از عكاسى لاله است، شايد روزى به كارتان بيايد.» سعيد جا مىخورد. وقت خداحافظى كه مىرسد، يك دل سير، قدوبالايش را نگاه مىكند. ۲۸ دىماه ۱۳۶۵، سرما منطقه را گرفته بود. وقتى مجيد به منطقه رسيد نامهاى را براى خانوادهاش نوشت كه سالم رسيده است. براى سفر آماده بود. نمىخواست دلى را بند خود كند. چيز زيادى ننوشت، فقط گفته بود: «سلامتم.» فرمانده گفت: «خط مقدم از نيرو خالى شده و آنهايى كه هستند خسته شدهاند. نيروهاى قبلى همه مىخواهند برگردند.» مجيد برفهايى را كه در ظرف پر كرده بود روى آتش گذاشت. دوستش پرسيد: «اين را براى چه مىخواهى؟» با چفيه ظرف داغ را پايين گذاشت و گفت: «براى غسل شهادت.» دوستش گفت: «تو كه قرار نيست بروى!» مجيد ظرف آب داغ را روى برفى ريخت كه داخل ظرف ديگر بود تا ولرم شود. جواب داد: «خدا را چه ديدى؟ شايد قسمت شد.» غسل شهادت كرد و موهايش را با چفيه بست. مهماتش را برداشت و جلوتر از همه راه افتاد. مىدانست براى نبرد در راه خدا بايد تعجيل كند و براى همرزمانش توشۀ اميد و صلابت فراهم كند. در مسير بودند كه پاتك دشمن فعال شد. يك خمپاره كنارش به زمين نشست. يك تركش به فك يكى هم به ساق راست مجيد خورد. شدت خونريزى او را بىهوش كرد. همرزمش وقتى بالاسر مجيد رسيد، برف سنگين و سرماى هوا بدنش را كرخت كرده و توانى برايش نگذاشته بود. دستهاى بىجانش را زير بدن مجيد برد، اما هرچه كرد نتوانست مجيد را بلند كند. آتش دشمن دوباره شروع شد. نيروىهاى خودى مجبور به عقبنشينى شدند و مجيد براى سالها در آغوش جبهه پنهان ماند. در خانه روزى نبود كه حرف مجيد نباشد. نهسال از او خبرى نداشتند و فقط مىدانستند كه مجروح شده است. گاهى خوابش را مىديدند كه مىگفت: «جاى من بسيار خوب است. زنده هستم. هيچ نگرانى نداشته باشيد.» خواهر بزرگش او را در خواب ديد و پرسيد: «كجايى مجيد؟ چرا نمىآيى؟» مجيد جواب داد: «مىآيم.» زهرا پرسيد: «چطور باور كنم؟» زهرا بيدار كه مىشود، تاريخ خواب را درون دفترش مىنويسد. آن شب نمىدانست كه تاريخ برابر است با روزى كه گروه تفحص، پيكرهاى شهدا را به تهران آوردند. در اين نه سال به خواست خود مجيد، وصيتنامهاش را باز نكرده بودند. روى وصيت نامه نوشته بود: «قبل از شهادت خوانده نشود». وصيت را كه باز كردند حرف از سفر زده بود. به همۀ دوستان، آشنايان، برادرها و خواهرها يك جمله گفته بود: «بايد بيدار بود و سفر را از ياد نبرد.»