• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

حسین بقایی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



هشتم خرداد ۱۳۴۸، در روستای مته‌کلا از توابع شهرستان سوادکوه به دنیا آمد. ششمین فرزند خانواده بود. پدرش جهانگیر و مادرش فاطمه دادوئیه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی تحصیل کرد و چهار سال در حوزه علمیه سعادتیه ساری به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از لشکر ۲۵ کربلا، گردان امام سجاد با تخصص امدادگر در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن ۱۳۶۴ در منطقه فاو (اروندرود) در جریان عملیات والفجر هشت، بر اثر آتش گرفتن قایق و اصابت تیر به کتف به شهادت رسید. دهم اسفند ۱۳۶۴ در گلزار شهدای امامزاده ابوطالب مته‌کلا به خاک سپرده شد. او را امیر نیز می‌نامیدند.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

اين زغال‌ها را جمع كرده بودم تا مادر بتواند با فروش آن‌ها وقتى در خانه نيستم، قند و چاى بخرد. به گمانم براى يك حمام رفتن، لازم نيست اين‌همه زغال مصرف شود. اما مادر حمام را از هميشه گرم‌تر كرده است. ظرف شيرينى روى تاقچه، مرا هم مثل خواهر كوچكم مى‌كشاند طرف اتاق. فرقش اين است كه من فقط مى‌خواهم بدانم اين‌همه ميوه و شيرينى براى چه تدارك ديده شده‌؟ خواهرم به پرتقال‌هاى ميان سبد ميوه، ناخنك مى‌زند. من برمى‌گردم در آشپزخانه تا مگر از خودگويه‌هاى مادر بفهمم كه در خانه چه خبر است‌؟ اين آخرين روزهاى بهمن ۶۴، جز پيروزى انقلاب چه چيز ديگرى مى‌تواند بساط ميوه و شيرينى و حمام را در خانه ساده و مستضعف ما به راه كند. مادر دارد دستمال مى‌كشد، روى جداره‌هاى پنجره. سرماى زمستان از لولاى نيم‌شكستۀ پنجره مى‌وزد داخل. صداى دل مادر را مى‌توانم بى‌هيچ واسطه‌اى بشنوم. ياد دفعۀ قبل كه به خانه آمدم، افتاده. همين‌كه مرا ديد، گفت: خيلى دعا كردم كه تو سالم برگردى. مادر كه اين حرف را زد، فهميدم چرا روى مين رفتم و شهيد نشدم. فهميدم مانع من كجاست. مجبور شدم، ناكامى‌خودم را براى مادر بر زبان بياورم. كنار همين پنجره به او گفتم: مادر! من روى مين افتادم و هيچ اتفاقى برايم نيافتاد. لياقت شهادت نداشتم، چون تو دعا كرده بودى... مادرم شيطان را لعنت مى‌كند و مى‌آيد سراغ سماور. حتى بساط چاى را هم به راه كرده. لباس گلدار صورتى‌اش را پوشيده و از هميشه خوشحال‌تر است. شير سم‌ - ‌اور را ب‌ - ‌از مى‌كند و بى‌اختيار ياد خرداد سال ۴۸ مى‌افتد. روزى كه در روست‌ - ‌اى مته‌كلا مرا به دنيا آورد و بابا جهانگير، آب گرم همين سماور را براى قابله آورد تا مرا بشويد. ياد روزهايى افتاده كه كتاب‌هايم را با كش مى‌بست و مى‌گذاشت زير بغلم تا به مدرسۀ ابتدايى بروم. بعد هم كه به سارى آمديم، قبول كرد كه بروم به حوزۀ علميه و درس دينى بخوانم. حوزه‌اى كه چهارسال است بهترين روزهاى زندگى را به من نشان داده است. مادر در كمد را باز مى‌كند. چشمم مى‌افتد به وسايل كمك‌هاى اوليه. اين‌ها را اوايل امسال، كه دورۀ امدادگرى مى‌ديدم، به خانه آوردم. وقتى مى‌خواستم براى كمك به جبهه‌هاى غرب بروم، بيشتر وسايل را با خودم بردم. سه‌ماه در مريوان براى مردم امدادگرى مى‌كردم. مردم حتى وسط شب، وقتى در خواب بودم، به سراغم مى‌آمدند. محلى‌هاى آنجا مرا دكترحسين صدا مى‌كردند. مأموريت سه ماهه‌ام كه تمام شد، برگشتم به خانه. داشتم درس‌هاى عقب‌مانده‌ام را جبران مى‌كردم كه جبهه‌هاى جنوب مرا به سوى خود صدا زد. همين دو سه ماه پيش بود كه به‌عنوان امدادگر راهى منطقۀ عملياتى فاو شدم. عمليات والفجر هشت ديروز به اوج خود رسيد و.... صداى زنگ در، خون تازه را زير پوست مادر مى‌دواند. خواهرم را صدا مى‌كند: زودباش! چيزى نمانده لشكرى كه حسين در آن است، به شهر برگردد. حالا واضح‌تر مى‌شود ذهن مادر را خواند. اين‌همه تميزى خانه و حمام و ميوه و شيرينى به‌خاطر اين است كه هم‌رزمان من دارند از عمليات به خانه برمى‌گردند. حتماً خبر را از همسايه‌ها شنيده. اين‌همه اسپند دود كرده و منتظر است تا فاميل دسته‌دسته بيايند به ديدن من. مى‌روم پشت در. ته كوچه چشمم مى‌افتد به رفيق هم‌حجره‌اى‌ام. يك‌روز داشتيم با هم درس مى‌خوانديم كه يكى از طلبه‌ها آمد داخل حجره و از من پرسيد: شام چه بخوريم‌؟ سرم را بالا آوردم و گفتم: داريم درس مى‌خوانيم. فعلاً برو. رفت و ساعتى بعد برگشت و همين سؤال را تكرار كرد. اين‌بار هم خشمم را كنترل كردم و به آرامى جواب دادم: فعلاً داريم درس مى‌خوانيم. اما بار سوم كه سؤالش تكرار شد، مجبور شدم حرفى را كه روى سينه‌ام سنگينى مى‌كرد، بر زبان بياورم. رو به او گفتم: ما طلبه‌ايم. آمده‌ايم ميان اين‌حجره‌ها درس بخوانيم. طلبه نبايد به فكر شكم و شام باشد. اگر يك‌شب شام نخوريم نه زمين به آسمان مى‌آيد نه آسمان به زمين! گوشه‌اى نشست و سر برد ميان كتاب. هم‌بحث من نگاهى كرد و گفت: چقدر خوب است كه تو اين‌همه ارزش درس و علم را درك كرده‌اى. آهى كشيدم و حرف دلم را زدم: راستش، من خيال مى‌كنم، الآن در اين وضعيت نبايد مشغول مباحثه و درس باشيم. من فكر مى‌كنم، جاى من و تو الآن ميان جبهه است، نه در حجره. سكوت كرد و من خطبۀ ۲۹ نهج‌البلاغه را برايش خواندم. برايش از جهاد و هشدارهاى امام دربارۀ اهميت مبارزه با دشمن حرف زدم. رفيقم به خانه نزديك مى‌شود. پيرمردى را مى‌بينم كه با قد خميده راهى خانۀ ما شده. جزو همان پيرمردهايى است كه قدرت ندارد از چشمه، ظرف آب را به خانه ببرد. تا وقتى به جبهه نرفته بودم، من اين كار را براى او و بقيه انجام مى‌دادم. همه رسيده‌اند در خانۀ ما. برمى‌گردم داخل خانه. برادران رزمنده، تكيه داده‌اند به پشتى و سر به زير انداخته‌اند. خواهرم آب مى‌پاشد به صورت مادر. زن همسايه آمده تا براى مادر گل‌گاوزبان دم كند. رزمنده از تن خونين و گمشدۀ من ميان آب‌هاى اروند حرف مى‌زند. اينكه هنوز كسى نتوانسته آن را پيدا كند، اما اميد مى‌دهد كه به‌زودى غواص‌هاى لشكر ۲۵ كربلا، تن مرا پيدا خواهند كرد. هرچند در وصيت‌نامه‌ام نوشته‌ام: «خدايا، اگر بدنم در حين شهادت سالم باقى بماند، حضور سرور آزادگان حسين عليه السلام خجالت مى‌كشم. زندگى و حياتم، نتوانست خدمتى به اسلام و انقلاب نمايد، اميد است كه شهادتم به اسلام و انقلاب خدمتى كرده باشد.» ظرف ميوه كنار دست خواهر كوچكم است. اما ديگر به هيچ‌كدام از پرتقال‌ها ناخنك نمى‌زند.






جعبه ابزار