• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

حسن کارآمدپیشه (بابل)

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید حسن کارآمدپیشه (۱۳۴۳ بابل _ ۱۳۶۶ بانه) متولد شهرستان بابل در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش ابوالقاسم نام داشت.حسن کارآمدپیشه در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود.حسن کارآمدپیشه در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۲/۵ هجری شمسی در منطقه بانه و در عملیات کربلای ده شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای معتمدی بابل به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

من اعتقاد دارم، اسم كسى او را از جهاتى شبيه به صاحب اصلى اسم مى‌كند. ديده‌ام كه مى‌گويم. حاج‌صَفَر قبركَن در قبرستان معتمدى قبر مى‌كَنْد. كلنگش بالا مى‌رفت و پايين مى‌آمد. هواى شمال باز مثل هميشۀ خدا گرفته بود. همه دور قبر يونس برادر شوهر را گرفته بودند. من، هم گريه مى‌كردم و هم حواسم به اين سه تا بچۀ قدونيم‌قد بود كه نروند سروقت پدرشان. در اين چندروز خيلى به من فشار آمد. از وقتى‌كه همسرم گفت: برادرم، يونس، شهيد شده تا وقت خاك‌سپارى، چه به روز ما كه نيامد. چون پيكر يونس گم شده بود. همسرم گفت: اِفهَم اِسمَع يا يُونُس‌ابنِ اَبوُالقاسِم. كار خاك‌سپارى تمام شد و حسن دست‌هايش را به‌هم زد و خاكش را تكاند. بعد رو كرد به قبركن: حاج‌يحيى! اين قبر كنارى را به من مى‌فروشى. حاج‌يحيى ابروهايش را گره زد و با اوقات‌تلخى گفت: نخير، قبرها فروشى نيستند. حسن گفت: نمى‌شود براى من كنارش بگذارى. حاج‌يحيى خِلط گلويش را گرفت و گفت: مرد حسابى! مگر مى‌شود يك قبر را كنار گذاشت. حسن گفت: مدت خيلى كمى، ده بيست روز مثلاً. حاج‌يحيى گفت: نه حاج‌آقا! اصلاً حرفش را هم نزن. شما چه مى‌دانى يك‌ماه ديگر كسى از شما بيايد اينجا. شوهرم گفت: هرچقدر هزينه‌اش بشود، مى‌دهم. بعد پچ‌پچ در گوش حاج‌يحيى چيزى گفت كه فكر مى‌كرد بايد از من و بچه‌ها پنهان بماند. حاج‌يحيى عصبانى بلند فرياد زد. - مگر آخوندها هم شهيد مى‌شن، برو سَربه‌سَرم نگذار، برو. دلم برايش كباب شد و زدم زير گريه و گفتم: يا امام حسن مجتبى عليه السلام. هم به‌خاطر لباسش و هم به خاطر معنويتش. همه از او انتظار داشتند همه كاره ميت را انجام بدهد. چه خودش داغدار باشد يا نباشد. كار روى دوش حسن بود. مگر سن و سالش چقدر بود كه همه از او انتظار داشتند. متولد ۴۳ بود و ۲۳ سال داشت همه‌اش. بى‌مقدمه هم خبر شهادت برادرش يونس را به او دادند. ما مشكى پوش برادرم سر سفره نشسته بوديم و از جا بلند شد كه به جبهه اعزام شود. بار دوازدهم، سيزدهمش بود. چندروزى مى‌شد كه برادر خودم شهيد شده بود و در شمال به خاكش سپرديم و عزادارش بوديم. رضا يك‌ماه و نيمه بود و آن‌چنان شير مى‌خورد كه ديگر رمقى برايم نمى‌ماند. حسن را بدرقه كردم و وقتى‌كه رفت، حسابى زدم زير گريه. طولى نكشيد كه ديدم در مى‌زنند و برگشت. مهدى، پسر بزرگمان، دويد توى بغلش. - گفتم چى شد! نرفتى‌؟ در دلم قند آب شد و اما او يك حالى داشت. سوار ماشين كه شده بود، يكى از دور دويده بود سمتش و بهش گفته بود: آقاى كارآمد! توى جبهه اعلاميه‌ات را پخش كرده‌اند و ما فاتحه هم برايت خوانده‌ايم. اتفاقاً مى‌گفتند پيكرت هم جا مانده عراق؛ يعنى اشتباه شده‌؟ همان‌جا متوجه شده بود كه برادرش يونس شهيد شده و طرف اشتباه گرفته. گفت: مى‌روم به جبهه تا پيكر يونس را پيدا كنم، تا نيامدم تو حرفى به كسى نزن. پنج شش روز بعد، برگشت و گفت: برويم شمال. توى اين پنج شش روز خواب به چشمم نيامده بود. گفتم: يونس پيدا شد؟ گفت: هرجا را كه مى‌گشتم، هيچ اثرى نبود. مى‌خواستم برگردم كه متوسل شدم به حضرت زهرا عليهاالسلام. عرض كردم: خانم! من بروم و جواب مادرم را چى بدهم. برادرم گم شده. رحمى به ما بكن. اين را مى‌گفت و گريه مى‌كرد. توسلش كه تمام شده، يكى آمد و بى‌مقدمه، درِگوشش گفت: آقا! برادرتان را الآن فرستاده‌اند شمال، روستاى خودتان. برو آنجا. حسن توسل‌هاى خيلى عميقى داشت. اينكه پيش اساتيد برجستۀ قم درس خارج مى‌خواند و از نظر علمى صاحب نظر بود موجب نمى‌شد كه در محضر معصومين التماس نكند و ضجه نزند. حالا بايد مى‌رفتيم تشييع يونس. دست بچه‌ها را گرفتيم و رفتيم ترمينال. رفتن ما همزمان شد با تهديد صدام به بمباران قم. عده‌اى آمده بودند تا به شهرهاى اطراف بروند. ماشين مگر گير مى‌آمد. رضا در بغلم داشت گريه مى‌كرد. خانمى زير چشمى به ما نگاه كرد و به همسرم گفت: حاج‌آقا! همه هم كه از قم فرار كنند، شما شيخ‌ها نبايد فرار كنيد. اين را كه گفت، خيلى به حال شوهرم دلم سوخت و اشكم جارى شد و گفتم: يا امام حسن مجتبى عليه السلام. همسرم گفت: نه خانم! فرارى در كار نيست، مى‌خواهيم برويم برادرم را تشييع كنيم. زن انگار كه باز باورش نشد، باز زيرچشمى ما را نگاه مى‌كرد و پشت چشم نازك مى‌كرد. بعد از دفن يونس همسرم باز هم به خط مقدم رفت. تك‌تيرانداز بود و يك حواله جايزه بهش داده بودند. با تبديل به پول ده‌تومانى نقدش كرد و پشت تمام اسكناس‌ها مُهرِ «كمك‌هاى مردمى آغوزبند» را زد. فرماندهان اصرار مى‌كردند كه مسئوليت تبليغات لشكر را قبول كند ولى او زير بار مسئوليت نمى‌رفت. حق داشتند به او اصرار كنند. او سالها بود كه در قم با تمام توان درس خوانده بود. به‌علاوه تهجد و نماز شب و معنويتش باعث مى‌شد كه آدم غرق در زلالى چشمانش شود. خود حضرت امام هم عمامه به سرش گذاشته بود. اما حسن هيچ مسئوليتى را قبول نمى‌كرد و مى‌گفت مى‌خواهم كنار بسيجى‌ها باشم. چندروز بعد يكى ديگر از فاميل‌هاى ما شهيد شد و باز حسن از جبهه برگشت و براى دفن او به شمال رفتيم و باز همه چيز روى دوش همسرم بود. اين‌بار كه سر قبر يونس رفتيم، قبر كنار يونس را عموصَفَر براى كسى آماده مى‌كرد. همسرم با حسرت به قبر نگاه كرد. وقتى از شمال برگشتيم و همسرم براى اعزام به جبهه خداحافظى مى‌كرد، مهدى جلوى در بود كه به مدرسه برود و اما ميخكوب پدرش شد و نرفت. همسرم گفت: برو ديگه، برو. اما مهدى نمى‌رفت و مات و مبهوت پدرش را نگاه مى‌كرد. چند شب بعد، نزديك اذان صبح، درِ خانۀ ما را زدند. من با اينكه شب‌ها مى‌ترسيدم، اين‌بار، بدون ترس، رفتم داخل حياط و در را باز كردم. خانمى كه نقاب به صورت داشت، پشت در بود. بدون اينكه او را بشناسم خيلى گرم با هم روبوسى كرديم و احوال مهدى و مباركه و رضا را پرسيد. بعد دو تا پارچه بهم داد و گفت: اين‌ها را نگه‌دار به دردت مى‌خورند. همين را گفت و ديگر كسى مقابلم نبود. غيبش زده بود. صداى اذان صبح از مسجد محله بلند شد و من در را بستم، اما ديگر آرام و قرار نداشتم. آفتاب نزده دست بچه‌ها را گرفتم و توى شهر غريب زديم بيرون. كجا، نمى‌دانستم. همين‌طور كه مى‌رفتيم، خودم را مقابل دفتر تبليغات ديدم. نگهبان دفتر هم جلوى در ايستاده بود. بهش گفتم: به شما خبرى از شهادت شيخ‌حسن كارآمد نرسيده‌؟ بى‌خبر بود. گفتم: اگر خبر نداريد، برادرى كنيد و زنگى بزنيد و بپرسيد. طولى نكشيد كه ما با خبر شديم، پنجم ارديبهشت، حسن در كربلاى ۱۰ در بانه، بين نماز مغرب و عشاء، همان وقتى كه او هميشه كمى مى‌نشست و به درگاه خدا گريه و زارى مى‌كرد، گلوله تك تيرانداز دشمن، فرق سرش را شكافته. آن وقتى‌كه حسن را در آغوزبند، قبرستان مجتهدى، به خاك مى‌سپرديم، عموصَفَر خودش را كتك مى‌زد و مى‌گفت: ببخش، غلط كردم؛ فكر نمى‌كردم واقعاً شهيد بشوى، حلالم كن.






جعبه ابزار