جمشید طهماسبی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید جمشید طهماسبی "محمدعلی" (۱۳۴۴ چالوس _ ۱۳۶۰ چزابه) متولد شهرستان شهید پرور
چالوس در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش مهرعلی نام داشت.جمشید طهماسبی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. جمشید طهماسبی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۰/۱۱/۲۱ هجری شمسی در منطقه
چزابه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
پیشنبور به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
محلۀ فقيرنشين بود و خبرى از ويلاهاى اعيانى شمال نبود. هنوز صداى خروس و اردك و غاز از سر هر خانه بلند بود. جاىجاى آن علف و گل روييده بود و گلهاى بهارى براى خودشان رقص و طنازى داشتند و عطرشان خاص بود. من نيّتم فقط ديدار يك مادر شهيد بود. يك سوغاتى كوچك هم همراه داشتم؛ دستخالى خجالت مىكشيدم وارد خانۀ يكى ديگر شوم. همانطوركه از خواهر شهيد آدرس گرفته بودم، خيلى آسان پيدا كردم و رفتم در زدم. مثل همۀ خانههاى بزرگ و درندشت شمال، در چفتوبست محكمى نداشت. زنگ زدم. صداى كسى آمد. لهجه داشت. با خودم گفتم: اگر زبان هم را نفهميم چه! اينهمه راه كوبيدم، آمدم؛ دستخالى بايد برگردم. در را باز كردم. زمين شنريزى جلويم پيدا شد و بعد سبزى و زردى و نارنجى درختان پرتقال و نارنج. پا گذاشتم داخل خانه. باز صداى زن آمد. بايد مادر شهيد مىبود؛ همانطور كه نشانه گرفته بودم. پيرزنى روىسپيد و موىسپيد و نور ايمان در چهرهاش پيدا، مقابل پنجرۀ بزرگقدى اتاق نشسته بود. تا ديد كه لباس شهرى پوشيدهام، شروع كرد به فارسى حرف زدن. من هم خوشحال، خودم را معرفى كردم. گفتم كه از طريق دخترخانمتان آدرس گرفتم. با همان لهجۀ آميخته به گيلكى و فارسى خوشامد گفت. باخودم گفتم: مادر كه چنين باشد، پسر حتماً شبيه او بوده؛ شايد هم بهتر از او. مادر شهيد جمشيد طهماسبى از حال و احوالم پرسيد و برايم از درخت پرتقال چيد و آورد و يك كاسه تخمه هم بفرما زد. من از خوشخلقى او بهره بردم. خجالت را كنار گذاشتم و خيلى زود برگۀ سؤالاتم را بيرون آوردم. براى هر سؤال، جوابى كوتاه مىداد. بيشتر از آنچه فكر مىكردم، خاطره داشت؛ تا آنكه رسيدم به سؤال دربارۀ طلبگى او. گفت كه بعد از كلاس پنجم رفت و طلبه شد. در قوم وخويش و فاميل، كسى طلبه نبود. پس چطور با دنياى طلبهها آشنا شده بود؟ طلبگى كه درآمدى ندارد تا نوجوانى جذب آن شود؟ گفت: نمىدانم. از ميان فحواى كلامش بيرون كشيدم كه زندگى فقيرانهاى داشتند. شكم ده بچه را سير مىكردند. بچههاى قدونيمقد. جمشيد اولين پسر بود و كمكخرج خانواده. طلبگى در شهر چالوس، در آن شرايط، هيچ درآمدى نداشت؛ ولى آنها او را آزاد گذاشتند؛ تا روزىكه پسر عكس امام خمينى و نوار به خانه آورد و مادر حسابى ترسيد. اگر لو مىرفت كه كارشان با چوب و شلاق و باتوم و زندان بود. پدر اول خيلى ناراحت شده بود كه جان بچهها در خطر افتاده است. جمشيد اسمش را عوض كرد و شد محمدعلى. كمى از امام خمينى مىگويد. از اسلامى كه واقعى است. اسلام شاه ترويج بىبندوبارى و فساد است و اسلام علىوار اسلام عدالت است و امام خمينى دنبالهرو اسلام واقعى؛ دنبال برپايى عدالت على عليه السلام است؛ اسلامى كه حق مستضعفين را مىدهد. پدرمجاب مىشود و اجازه مىدهد كه عكس و نوارها درخانه بماند. محمدعلى با انقلاب همراه شد. وقتىكه امام به ايران آمد، او هم خودش را انتقال داد به حوزۀ علميۀ قم، تا به درس اساتيد بزرگ حوزه برود. سال ۵۸ محمدعلى به قم رفت. همين كار او باعث شد كه چند نفر ديگر هم وارد حوزۀ علميه شوند. وقتى مىرفت جبهه، دست برادرزادهاش را گرفت و برد اتاق خودش در قم. گفته بود وسايل من پيش توباشد. اگر برگشتم كه هيچ؛ وگرنه تو اينجا بمان و جاى من را پر كن. حتى خواهرها هم عازم قم شدند. طلبگى چنان شيفتگىاى در خانواده بهوجود آورده بود كه هر ده بچۀ خانواده مىخواستند طلبه شوند. مىپرسم: با طلبگى چه تغييرى كرد؟ جواب مىدهد كه اخلاق محمدى پيدا كرد. وقتى طلبه شد، يك آدم ديگر شد؛ غصۀ بىپولى و ندارى نداشت. خيلى مهربانتر شد؛ خيلى زياد. شبها بعد از اينكه شام مىخورديم، دعا مىخوانديم. شكر خدا را بهجا مىآورديم. از زندگى راضى بوديم. تشويق مىكرد كه باهم نماز بخوانيم. شب پيش از خواب دوباره وضو مىگرفت. مىگفتم: محمدعلى! مىخواهى نماز بخوانى؟ مىگفت كه با وضو خوابيدن خودش ثواب دارد. خواهرها و برادرهايش هم خوشحال مىشدند كه محمدعلى هست. هروقت كه بود، مايۀ دلخوشى بود. اگر در محله مىفهميد كه دعوايى شده است، سريع با يك حرف آنها را آشتى مىداد. اينجور پسرى شده بود! وقتى هم مىخواست جبهه برود، پدرش گفت: ما كه روحانى نداريم؛ بمان. بگذار ديگران بروند. گفت: الآن اسلام به درس من احتياج ندارد. وقتى ما يك لقمه نان داريم، بايد برويم جبههها را نگه داريم. پدرش رضايت داد كه برود. در جواب سؤال من كه چندبار جبهه رفت، مادر به عكس بزرگ شهيد كه نقاشى رنگوروغنى بود، اشاره كرد؛ چهرۀ يك پسر شانزدهساله، كه لبخند و مهربانى در چهرهاش پيدا بود. گفت: قبلش در چالوس كتابخانه داشت. بعد كه قم رفت، بازهم مسئول كتابخانه شده بود. من از روى كتابهايى كه داشت، مىفهميدم كه چند دفعه به جبهه رفته است. به من كه نمىگفت دارد مىرود. مىديدم كه كتابها از سر تاقچه كم شدهاند. كتابها را مىبرد تحويل مىداد و مىرفت جبهه. بعد مىديدم كه باز آمد و كتاب آورد. باز مىديدم كه كتابها بالكل غيب شدند. هيچى نيست. مىفهميدم كه خيال رفتن دارد. دفعۀ سوم فهميدم. به او گفتم كه دارى ميرى؟ گفت از كجا فهميدى؟ گفتم: از كتابهاى سرتاقچه. آنوقت ازمن خواست كه قلبم راضى باشد. برود به اسلام خدمت كند. هيچوقت نمىگفت كه دعا كن شهيد بشوم. مىگفت دعا كن. همين! دفعۀ سوم كه رفت، سال ۶۰ بود. رفته بودند بستان را آزاد كنند كه شهيد شد. يك شب خواب ديدم كه در تابستان برف باريده است؛ برف زياد. مردم هم مىآيند خانۀ ما. از خواب بيدار شدم و در اين فكر بودم كه اين چه خوابى بود كه من ديدم. دو دست حنابستهاش را مىزند روى هم. بعد از چند وقت ديدم كه از سپاه خبر شهادتش را آوردند و به پدرش گفتند. بعد از محمدعلى، پدرش هم رفت جبهه و شهيد شد. خيلى از جوانهاى محله رفتند جبهه. جوان شانزدهسالۀ من رگ غيرت بقيه را به جوش آورد.