ایوب براری چناری
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
بیست و هفتم مرداد ۱۳۵۰، در روستای
چناربن از توابع
شهرستان بابل به دنیا آمد. چهارمین فرزند خانواده بود. پدرش سعدالله و مادرش ساره علیپور نوایی نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی تحصیل کرد، سپس سه سال در
حوزه علمیه رستمکلا به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا با تخصص
تخریبچی بارها در جبهه حضور یافت و مجروح شد. سوم تیر ۱۳۶۶ در منطقه
ماووت و در
عملیات نصر بر اثر انفجار
مین به شهادت رسید. هفتم تیر ۱۳۶۶ در گلزار شهدای روستای چناربن به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
دنده را عوض مىكند و در شيب ميان تپههاى روستاى چناربن، جاده بابل را پشت سر مىگذارد. مرد جوان هنوز هم باورش نمىشود كه خواب مادر به اين سرعت تعبير شده باشد. همين ديروز بود كه داشت در حياط خانۀ پدرى، علفهاى هرز پاى درختان را وجين مىكرد. مادر زير آفتاب صبح تيرماه، آمد روبهروى او و سر صحبت را مثل هميشه با دلتنگى و جاى خالى ايوب باز كرد. جوان، بوتۀ هرزى را كه دور تنۀ درخت ازگيل پيچيده بود، از ريشه درآورد و آن را انداخت گوشۀ باغچه. مادر داشت با هيجان خوابش را تعريف مىكرد. پسر راهى جز انكار نمىديد؛ با آنكه بارها خبر مجروحشدن ايوب را از خوابهاى مادرش فهميده بود. حتى زودتر از آنكه خبرش را دوستان ايوب يا برادران سپاه و حوزه به خانه برسانند. اما چارهاى نديد جز آنكه خواب مادر را حاصل پريشانى فكرش بداند و بگويد: نگران نباش مادر، بار اولش كه نيست. از سيزدهسالگى در جبهه بوده. درست است كه شناسنامهاش را دستكارى كرده، ولى من و شما كه خوب مىدانيم، ايوب از سنش بزرگتر است و در حوزه براى خودش مردى شده است. دستكم هفت - هشتبار در اين سه سال به جبهه رفته هربارى هم كه رفته شما خوابى ديدهاى.... مادر با صداى لرزان حرفش را بريد: نه پسرم! اينبار فرق دارد. خواب دو شب قبل، با همۀ رؤياهاى زندگىام فرق دارد. بعد هم براى بار چندم شروع كرده بود به تعريف خوابش. اينكه تابوت بزرگى را ديده كه در آغوش طلبهها دست به دست شده. بعد هم چشمش افتاده به ايوب كه آمده نزديك مادر و كنارش نشسته و سه سفارش مهم به او كرده، اما تمام مدت نگاه مادر به دنبال تابوت بوده.... جوان علفها را گوشۀ حياط تلنبار كرده بود كه سعدالله با پشتهاى از هيزم از راه رسيد. جوان رفت به استقبال پدر و بار را از روى شانههاى خستهاش برداشت. سعدالله دستهاى پينهبسته از كار سخت كشاورزىاش را برد طرف آسمان و دعايش كرد. سگى در وسط جاده مىدود جلوى ماشين. جوان ترمز مىزند و نفس بريدهاش را از سينه بيرون مىدهد. ناگهان صداى ايوب توى گوشش مىپيچد. چندوقت پيش بود كه او را سوار ماشين خود كرد. از روستا بيرون زده بودند. حوالى همين جاده داشت رانندگى مىكرد كه سرعتش بالا رفت. ايوب دستش را زد به بازوى برادر و گفت: يواشتر! داداش يواشتر! برادر آرام خنديد و گفت: تو از رانندگى مىترسى ايوب!؟ آنوقت بعد از سكوت كوتاهى كه اتاقك فلزى ماشين را پر كرده بود، سرش را برگرداند به طرف ايوب و ديد كه نگاهش را رها كرده در امتداد همين جاده و دارد با لحنى آرام مىگويد: نه، من نمىترسم. فقط نمىخواهم اينطورى بميرم. من بايد شهيد شوم و خونم را به پاى دين و انقلاب بريزم. زبان برادر در دهانش قفل شده بود. تنها توانسته بود رد نگاه ممتد ايوب را بگيرد و در سكوتى عميق وقت بگذراند. ايوب از او كوچكتر بود. سال ۱۳۵۰ در همين روستاى شمالى به دنيا آمده و در زمين كشاورزى و پاى شاليزارها بزرگ شده بود. دبستانش را كه تمام كرد، راهى مدرسۀ علميۀ جعفريه رستمكلا شد. چهارسال در آنجا پاى درس آيتالله ايازى و بحث با طلبهها گذراند باوجوداين، هشتبار راهى جبهه شده بود. بارها با تنى زخمى و پر از تركش برگشته بود به روستا، اما چيزى نمىگذشت كه دوباره ساكش را برمىداشت و مىرفت. كسى نمىدانست در جبهه چه مىكند. گاهى صحبت نيروى رزمى - تبليغى بود و گاهى هم حرف از تخريبچى. شب است و سكوتى سرد، شب تابستانى روستا را پر كرده است. جوان هنوز به خانۀ پدر نرسيده كه حجلۀ ايوب را در محله مىبيند. با پاهاى لرزان وارد خانه مىشود. مادر روبهروى درخت ازگيل، كنار پلههاى چوبى، نشسته و زل زده به بوتههاى علف وجينشده كه از روز قبل كنار باغچه افتادهاند. چشمش كه به پسر بزرگش مىافتد، آهى مىكشد و زير لب مىگويد: ديدى گفتم، خوابم فرق دارد. صداى گريۀ خواهرش را مىشنود كه درحالىكه اشك مىريزد، قاب ايوب را به سينه فشرده و مىگويد: آهسته آمد در اتاقم و از من خداحافظى كرد و گفت كه به بابا و مادر چيزى نگويم. گفت سه روزى كه در ماه رمضان به قم رفته، روزه نگرفته. از من خواست قضايش را بگيريم. مادر دارد، به لهجۀ مازنى، مويه مىكند. ميان گريههايش از شبهايى حرف مىزند كه ايوب تا ديروقت در مسجد روستا مىماند و دير به خانه مىآمد. مادر مىگفت پسرم، اينقدر دير مىآيى، كى غذا مىخورى؟! و ايوب پاسخى داد: مادرجان، غذاى من عبادت است! صداى در، جوان را از جمع عزاداران خانه دور مىكند. برادر سپاهى ساك ايوب را آورده، سرش را به زير انداخته و با صدايى لرزان، بريدهبريده مىگويد: يادگار منطقه عملياتى فاو است. ماووت عراق!.. در لشكر ۲۵ كربلا همرزم بوديم. در عمليات نصر ۴... ايوب تخريبچى بود. وقتى مىخواست مين را خنثى كند.... شانههاى برادر تكان مىخورد و اشك از چشمانش مىچكد روى كاغذى كه رزمنده به طرفش گرفته است. آخرين دستنوشته ايوب در تابستان ۱۳۶۶: آيا وقت آن نرسيده كه انسان با يك تكان شديد و يك تغيير ناگهانى خود را از منجلاب فساد و بدبختىها نجات دهد و غل و زنجير اسارت را از دست و پاى خود بشكند و حقيقت انسانى خود را بازيابد؟ آيا وقت آن نرسيده كه تولدى جديد در شما رخ دهد و انسانى نو، قدم بر حيات بگذارد؟ برادر سرش را بر ديوار تكيه مىدهد و زير نور مهتاب دوباره چشم مىدوزد به كلمات وصيت ايوب. بادى وزيدن مىگيرد و صدايى در گوشش زمزمه مىشود: من مىخواهم شهيد شوم....