• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

ادریس خزایی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید ادریس خزایی (۱۳۴۵ نوشهر _ ۱۳۶۲ چیلات) متولد شهرستان شهید پرور نوشهر در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش علی نام داشت.ادریس خزایی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود. ادریس خزایی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۲/۱۲/۵ هجری شمسی در منطقه چیلات / دهلران و در عملیات والفجر شش شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در سال ۱۳۷۳ تشییع در گلزار شهدای نوشهر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

مرواريدخانم دور گل‌هاى قالى مى‌چرخيد. نمى‌توانست توى خانه بند شود. موقعيت بيرون‌رفتن هم نداشت. يك اربعين گذشته بود و او يك دل سير روضه نرفته بود و عزادارى نكرده بود. روز اربعين را ديگر نمى‌شد توى خانه بند شد. ادريس كه بود هيچ‌وقت چنين روزى را خانه نمى‌ماند. حتى نزديكى‌هاى خانه هم نبود. هرسال اربعين يا مى‌رفت مشهد، يا مى‌رفت قم. اگر هيچ‌كدام نمى‌شد، مى‌رفت امامزاده عبدالله. زيارت، روح و جانش را سبك مى‌كرد. خيلى‌وقت بود داشت تك مى‌افتاد. نامه مى‌نوشت پشتِ نامه براى دوستانش در جبهه. مرواريدخانم سر درنمى‌آورد از نامه‌ها ولى چندبارى موقع نوشتنشان سراغ ادريس رفت. پرسيد چه مى‌نويسى و ادريس گفت براى برادرهايم مى‌نويسم كه دلتنگشان هستم و مى‌خواهم برايم دعا كنند كه هرچه زودتر من هم پيششان بروم. مسألۀ على‌آقا بود. بين پدر و پسر حرف‌ها بود سر اين نرفتن و ماندن. ادريس از همه‌چيز بريده بود. فقط مى‌خواست برود و پدرش راضى نبود. حوزه كمى آرام‌ترش كرده بود. مى‌رفت حجره پيش دوستان طلبه‌اش و آنجا كمتر دلتنگى جبهه را مى‌كرد. سال شصت‌ودو توى هفده‌سالگى تصميم گرفت طلبگى بخواند و در حوزه شهيد بهشتى نوشهر اسم نوشت. مدام كتاب زير بغلش بود. يك كتاب شهيد مطهرى و يك كتاب دكتر شريعتى. كتاب قيام و انقلاب مهدى از ديدگاه فلسفه تاريخ و كتاب شهادت. مى‌خواند و با دوستانش مى‌نشست به حرف. حرف از نقد ماركسيسم و گروه‌هاى چپ الحادى بود. مى‌گفت بايد قوى شويم در مقام بحث. صداى زنگ در، مرواريدخانم را از راه رفتن بازداشت. ادريس هيچ‌وقت دوستانش را بدون هماهنگى قبلى با مادر به خانه دعوت نمى‌كرد. مرواريدخانم ولى هميشه منتظر مهمان ناخوانده بود. شايد پسرها آمده بودند سرى بزنند. تا مرواريدخانم آهسته‌آهسته دم در برود صداى زنگ قطع شد. در را كه باز كرد كسى پشت در نبود. توى كوچه سرك كشيد و كسى را نديد. دل‌آشوب بود و دل‌آشوبى‌اش بدتر شد. ادريس مى‌گفت هر موقع تمام غم‌هاى عالم روى دلتان نشست، قرآن و نماز بخوانيد. اول مسواكش را گرفت دستش. ادريس قبل از نماز مسواك مى‌زد و او هم مسواك زد و بعد رفت سجاده‌اش را باز كرد. ادريس انگار سر سجاده كنار دستش نشسته بود. پدر و مادر عزيزم! سوم اسفند بود كه بعد از نماز ظهر و عصر در بارۀ دنيا فكر مى‌كردم، در نماز فكر مى‌كردم و بعد از مدّتى فكر كردن قرآن كريم را باز كردم كه خدا با من صحبت كند، ديدم خدايم در سورۀ عنكبوت به من گفته: ادريس! زندگى دنيا لهو و لعب است، به آن دل مبند و من هم خدا مى‌داند كه چقدر حسرت خوردم كه آيا دل‌بستن به اين دنيا از نادانى انسان است‌؟ چه‌بهتر كه انسان خدا خدا بگويد. مدت‌ها بود كه مرواريدخانم دلش مى‌خواست زنش بدهد. ادريس توى فكر ازدواج نبود. بعد از مدت‌ها آمده بود سراغ مرواريدخانم و گفته بود مى‌خواهد ازدواج كند. مرواريدخانم پَر درآورد. فكر كرد قرار است همه‌چيز را بسپارد به او، ولى حرف ادريس چيز ديگرى بود. همسر يكى از دوستان شهيدش كه فرزند كوچكى هم داشت را براى ازدواج در نظر گرفته بود. مرواريدخانم چيزى نگفت. مى‌دانست كه على‌آقا موافقت نمى‌كند. حرف ازدواج همان‌جا چال شد. ادريس شده بود مثل يك كبوتر بال‌وپر بسته كه هرطرف مى‌رفت به دروديوار مى‌خورد. استخاره گرفت. استخاره براى رفتن به جبهه و خوب بود. شب و روزش به فكر شهادت بود. مى‌گفت اگر شهادت هم نصيبم نشد لااقل روز جمعه بميرم. جمعه روزِ آقاست. پدر و مادرم! حلالم كنيد. مادر عزيزم! شيرت را حلالم كن، زحماتت را حلالم نما. مادرم! الگويت را فاطمه زهراى پهلو شكسته قرار بده، الگويت را زينب غم‌ديده قرار بده و سعى كن در خطّ اين بانو باقى بمانى. ان شاالله كه هستى و از خداى بزرگ بخواه كه به شما صبر عنايت فرمايد. پدر مهربان من! اى غم‌خوار من كه اميد داشتى پر و بالى براى شما باشم و دستتان را بگيرم و در امور زندگى شما را يارى كنم مرا ببخشيد، زحماتى كه برايم كشيده‌ايد مرا حلال كنيد. پدرم! چنانكه اسم شريف شما اسم امام اوّل ما است همانند او باش و صبر داشته باش و سعى كن كه در خط امام على عليه السلام و ديگر معصومين بر حقّ باقى بمانيد. على‌آقا شب با رفتن ادريس به جبهه مخالفت كرد و خوابيد. صبح كه بيدار شد حرفش عوض‌شده بود. گفت برو خدا پشت‌وپناهت باشد. مرواريدخانم كاسۀ آب را كه پشت سر ادريس ريخت، شوهرش را نشاند تا ماجرا را بپرسد. خواب ديده بود. دوتا كبوتر سفيد از دوتا كتفش بيرون زده بودند و پرواز كرده بودند به آسمان. هرچه على‌آقا دويده بود نتوانسته بود كبوترها را بگيرد. فهميده بود كه ادريس همين كبوتر سفيد است كه او نمى‌تواند جلوى پروازش را بگيرد. تاريخِ نامه مى‌گفت هفتم بهمن‌ماه برايشان نوشته‌شده. گفته بود نگران حالش نباشند و معذرت خواسته بود كه نمى‌تواند زودبه‌زود برايشان بنويسد. مرواريدخانم نامۀ چندانى از ادريس در جبهه دريافت نكرد. بقيه داستانِ او را دوستانش برايش تعريف كرده بودند. اسفندماه بود و شب عمليات كه نيروها به‌خاطر گراهاى اشتباه منافقين داخلى راه را گم‌كرده بودند و چندين كيلومتر توى خاك دشمن پياده رفته بودند تا اينكه به‌لطف خدا راه را پيدا كردند و برگشتند. وقت اذان صبح خسته از پياده‌روى، همه دنبال كمپوت و نانى بودند ولى ادريس خيلى‌وقت بود كه ديگر توى اين خيال‌ها نبود. دوباره راه افتادند و زمان زيادى نگذشت كه نيروهاى دشمن محاصره‌شان كردند. دوستش مى‌گفت جمعه بود. ظهر جمعه بود و روى ما به كربلا. خاك دهلران ميزبان چندين سالۀ ادريسش شده بود. مرواريدخانم سجاده را خيس كرده بود از اشك. دستش را گذاشت روى سينه و از راه دور زيارت اربعينش را خواند. السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِيدِ، السَّلامُ عَلَى أَسِيرِ الْكُرُباتِ وَقَتِيلِ الْعَبَرَاتِ‌. دوباره زنگ در به صدا درآمد. ديگر شك كرده بود كه واقعاً زنگ را مى‌زنند يا توى گوش اوست كه زنگ مى‌خورد. چشم‌انتظارى با آدم چه‌كارها كه نمى‌كرد.






جعبه ابزار