احمد اندی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
یکم فروردین ۱۳۴۲، در روستای
دلاکخیل از توابع
شهرستان ساری به دنیا آمد. پنجمین فرزند خانواده بود. پدرش نبیالله و مادرش مریم اسدی نام داشت. تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته اقتصاد به پایان رساند. پس از اتمام دوره سربازی در
کمیته انقلاب اسلامی، به مدت یک سال در
حوزه علمیه مصطفی خان ساری به تحصیل علوم دینی پرداخت. مجرد بود. پس از گذراندن آموزش رزم مقدماتی در پادگان ولیعصر ساری، به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا با تخصص آرپیجیزن و مسئولیت معاونت گردان مسلم بن عقیل در جبهه حضور یافت. یازدهم بهمن ماه سال ۱۳۶۵، در منطقه عملیاتی
شلمچه و در جریان عملیات
کربلای پنج، بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به سر و صورت، به شهادت رسید. پیکرش به مدت هشت سال
مفقودالاثر بود و پس از شناسایی، در پنجم اسفند ۱۳۷۳ در گلزار شهدای دلاکخیل به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
چادر فرماندهى آتش گرفت. شعله زبانه مىكشيد و بالا مىرفت. دود همه جا را گرفت و هيچكس جرئت نزديك شدن به چادرى را نداشت كه چسبيده به زاغۀ مهمات بود و هرلحظه ممكن بود زبانههاى آتش زاغه را منفجر كند. درست وقتى همهچيز دست ثانيه و دقيقه بود و همه نااميد از چادر فاصله مىگرفتند، احمد خودش را به چادر مىرساند و ستون چادر را روى زمين مىخواباند. خاك بلند مىشود و آتش را خفه مىكند. شعلههاى كوچكى باقى مانده را هم با خاك و سنگ خاموش مىكنند. شب بيدارىهاى انجمن اسلامى و بسيج يا شايد دويدنها و اين دروآن درزدنهاى جهاد يادش داد كه اينطور وقتها ترس به دلش راه ندهد و بزند به دل ماجرا. شايد هم آن بيدار خوابىهاى طولانى جبهۀ كردستان كه معاون فرمانده بود و يك تنه جور همه را مىكشيد. با اينكه ديپلم اقتصاد داشت و مىتوانست دنبال ادامه تحصيل باشد؛ اما زده بود به كار و ساختن. از افتادن دنبال ساختوساز حمام براى ده و آوردن برق و آب لولهكشى و گرفتن بودجه براى طرح شهيد رجايى و خانوادههاى ضعيف منطقه. نگذاشته بود پشتش باد بخورد. مىگفت: «كارِ روى زمينمانده زياد است». مدتى بعد به مدرسۀ علميۀ اماميه و بعدها مدرسۀ سليمانخان سارى رفت و حجره گرفت. نيامده بود امتحان دانشگاهش را بدهد و گفته بود راه را پيدا كردهام. بعد از طلبهشدنش زحمت دعاى كميل و ندبه و رسالهخواندن براى اهل مسجد هم به عهدۀ احمد افتاده بود. دوسهسالى هم براى امنيت محلهها با كميته همكارى مىكرد. خسته و كوفته برمىگشت حجره. صبحانه و ناهار نمىخورد. شب را هم با سيبزمينى آبپز مىگذراند تا مبادا براى درسخواندن خرج بتراشد. با اينهمه كار خوب درس مىخواند و بقيه طلبهها و دوستانش را هم سر ذوق مىآورد كه كارى بكنند؛ اما خودش به اينها راضى نبود. دل به دريا زد براى جبهه رفتن. بقيه گفتند: «احمد، تو نرو! تو اينجا كار مردم را راه مىاندازى». جواب داد: «اين كارها را به بقيه بسپاريد و بگذاريد من بروم». انگار رخت دنيا برايش تنگ شده باشد و بخواهد زودتر آن را از تن بيرون آورد. سهبار دل كند؛ اول كردستان و مريوان و بعد هم جنوب و خوزستان. در كردستان به پست برف و سرما و نگهبانىهاى شبانۀ طاقتفرسا روى صخرهها خورده بود. وقتى به مرخصى آمد همان چندروز را هم چسبيده بود به درس و بحث و مسجد نيمهكارۀ دلاكخيل كه خودش كلنگش را زده بود. مشهدى نبىاللّه، پدرش و گلچهرهخانم قدوبالايش را نگاه مىكردند و قربانصدقهاش مىرفتند و چشم مىدوختند تا عباوعمامه را در تن پسرشان ببينند. عموى احمد، شيخاسماعيل، هم طلبه بود و خودش نام احمد را بر او گذاشته بود. احمد تنها پسرشان نبود؛ ولى بين هفتپسر خودشان اين يكى قرار بود براى آنها و مردم دلاكخيل لباس پيغمبر بپوشد. شش پسر ديگر هم اهل جبهه و صوم و صلات بودند؛ اما احمد خودش را در دل باباوننه جاكرده بود. اول سراغ زمين كشاورزى و دام مىرفت و كار مىكرد و تا دل بابا را بهدست نمىآورد سراغ درسومشق نمىرفت. آخرينبار نيمههاى دىماه ۶۵ سه برادر باهم به جنوب رفتند. عنايتى هم كه رفيق و فاميلشان بود با آنها همراه شد. چند روز بعد وقتى بابا خسته از كار روز برگشت خودش را درون لحاف وسط اتاق پيچيده بود و مادرش هم آخر شب براى شستن رختها آب گرم مىكرد احمد و عنايتى بعد از سهروز محاصره و مقاومت در منطقۀ شلمچه با هم حرف مىزدند. عنايتى كه نوبت نگهبانىاش بود به احمد مىگويد كه خوابش مىآيد. احمد با اينكه پست نگهبانىاش تمام شده بود جاى عنايتى به نگهبانى مىايستد. يكربع بيشتر طول نمىكشد كه صداى انفجار خمپاره مىآيد و خواب همه را مىپراند. از سنگر بيرون مىآيند و احمد، آر. پى. جى زن گردان، را مىبينند كه نيمى از صورتش از دست رفته و سرش روى خاك افتاده است. عنايتى گريه و بىتابى مىكند از اينكه مادرش او را به من سپرده است. غافل از اينكه عنايتى خودش هم تا چنددقيقه بعد در همان عمليات كربلاى پنج شهيد مىشود و لازم نيست برگردد و با شرمندگى در چشمان مادروپدر احمد نگاه كند. خبر شهادت را به برادرها مىرسانند؛ اما سختى ماجرا اين است كه نمىتوانند پيكر احمد را به عقب بياورند. احمد همانجا، نزديك درياچه نمك، معروف به تنگۀ ماهى مىماند و برادرها هم مىمانند كه چطور خبر را به پدرومادر برسانند. برادرها جنازۀ عنايت را كه اهل روستاى بالايى است همراهى مىكنند و براى تشييع و دفن به روستا مىبرند. وقتى پدر را مىبينند كه براى تشييع پيكر عنايت آمده خودشان را پنهان مىكنند؛ اما پدر آنها را مىبيند. دو برادر هست و يكى نيست. برادرها هنوز لب باز نكرده پدر مىفهمد كه احمدش ديگر بر نمىگردد. جلو مىرود و پسرها را مورد خطاب قرار مىدهد: «چرا احمد رو با رفيقش نياورديد؟» پسرها استقامت پدر را كه مىبينند لب باز مىكنند: «پيكر شب عمليات جامونده». حالا بابا مىماند و خبرى كه بايد به گلچهرهخانم و باقى برادرها بدهد. برمىگردد دلاكخيل و هشت سال چشمانتظار مىمانند. سال هفتاد حين تشييعجنازۀ پسرعموى شهيدش، ابوطالب، با تابوت خالى برايش تشييع نمادين برگزار مىكنند؛ اما احمد طاقت نمىآورد چشمانتظارى مادر و پدر و شش برادرش خيلى طولانى شود و خودى نشان مىدهد. پلاك و چندتكه استخوانش را در تفحص پيدا مىكنند و بالاخره پنجم اسفند سال ۷۳ در روستاى اجدادىاش آرام مىگيرد.