• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

ابوالقاسم سیفی کناری

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید ابوالقاسم سیفی کناری "اصغر" (۱۳۳۷ فریدونکنار _ ۱۳۶۰ بازی دراز) متولد شهرستان شهید پرور فریدونکنار در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش حاج گل نام داشت.ابوالقاسم سیفی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.ابوالقاسم سیفی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته عقیدتی سیاسی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۰/۵/۱۸ هجری شمسی در منطقه بازی دراز / تنگه حاجیان شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای فریدونکنار به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

پدر علی اصغر را سوار ماشین کردم و به سمت سردخانه راه افتادیم پیرمرد اول ساکت بود بعد از دقایقی :پرسید «میدونستی که اسم علی اصغر توی شناسنامه ابوالقاسمه؟ میدانستم اما خواستم تا حاجی گل برایم صحبت کند. چرا دو تا اسم داشت؟ شناسنامه برادرش رو براش برداشتیم دو سال بزرگتر بود که مریض شد و از دنیا رفت. پیرمرد به سمتم برگشت و گفت: «شما تا لحظه آخر کنار علی اصغر بودی؟ دلم میخواد برام از علی اصغر بگی. چطور شهید شد؟ شانزده ماه از شهادت علی اصغر سیفی کناری میگذشت اما انگار همین چند روز پیش بود همین طور که به جاده چشم دوخته بودم و رانندگی میکردم گفتم علی اصغر شیرمردی بود پانزده تا از بچه های فریدونکنار رو جمع کرد من هم یکی از اون پانزده نفر بودم همگی بدن های آماده داشتن و کاربلد بودن علی اصغر هم دورههای کار با سلاحهای سنگین رو گذرونده بود بچه های پادگان اباذر به ما میگفتن ببرهای مازنی همگی به همراه علی اصغر جلو رفتیم تا ارتفاعات بازی دراز رو از چنگ بعثی ها در بیاریم پیرمرد دستش را بالا برد. گویا اشکش را پاک کرد به سمتش برنگشتم تا راحت باشد. سکوت کردم. بغض گلویم را فشار میداد آب دهانم را قورت دادم و گفتم بله ما ببرهای مازنی رفتیم به ارتفاعات گیلان غرب همین طور قله ها یکی بعد از دیگری فتح میکردیم و جلو میرفتیم سه شبانه روز در ارتفاعات بودیم. بعثی ها آن قدر رو آتش به سر ما ریختند که نیروهای توپخانه مجبور شدند عقب نشینی کنند کسی نبود که از ما پشتیبانی کند نه مهمات داشتیم و نه آب و غذا روی قله آخر بودیم.» - قله ۱۱۵۰؟ بله بعثی ها از سه طرف ما رو محاصره کرده بودند علی اصغر به بچه ها روحیه میداد و میگفت مقاومت .کنند روز چهارم همگی روزه گرفتیم. آن قدر آتش دشمن زیاد شده بود که چند تا از بچه ها شهید و مجروح شدند، اما علی اصغر به ما اجازه نمیداد که اسیر بشویم. میگفت نیروی کمکی توی راه .است مقاومت کنید ببرهای مازنی به اینجا که رسیدم دیگر نتوانستم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم با صدایی که میلرزید گفتم «علی اصغر همین طور که به بچه ها سرکشی میکرد و تیرهای آخر رو به سمت بعثی ها شلیک میکرد با گلوله مستقیم توپ به هوا بلند شد بین هوا و ،زمین، ملائک به دیدار معبود بردنش به آرزویش رسید حاجی گل دستی به زانویم زد و گفت متشکرم حالا من میخوام برات از علی اصغرم بگم مشتاق گفتم: «بفرمایید.» علی اصغر همین که دیپلم گرفت رفت قم پیش برادر بزرگش علی اکبر حوزه علمیه آیت الله گلپایگانی مشغول درس شد. درسش خوب بود. وقتی جنگ شروع شد طاقت موندن نداشت گفتم پسرم به درست برس گفت پدرجان درس و مشق من الآن جبهه است. بار اول رفت ایلام بعد رفت جبهه جنوب اونجا تیر به پاش خورده بود بدجور زخمی شده بود دو ماهی مادرش نگهش داشت و وقتی کامل خوب شد دوباره رفت مادرش میخواست براش زن بگیره علی اصغر میگفت اگر بعد از جنگ زنده موندم چشم بیست و سه سالش بود؟ نه گفتم که دو سال شناسنامه اش بزرگتر بود متولد ۳۹ .بود ۱۸ مرداد ۶۰ که شهید شد درست ۲۱ سالش بود. بله، درسته. شما سال پیش توی تشییع جنازه علی اصغر بودید؟ خیر، جبهه بودم پیکرش که مفقود شده بود. بدون پیکرش مراسم گرفتیم اگر الآن رفتیم سردخونه و پیکر علی اصغر بود باید طبق وصیت نامه اش عمل کنیم. - چی وصیت کرده؟ - وصیت کرده که عمامهاش رو باز کنیم و بالای سرش بذاریم تا نشون بدیم روحانیت راهنمای مردم است وصیت کرده که بدون تابوت روی دوش فقرا تشییع بشه وصیت کرده که نقل و شیرینی به جای خرما و حلوا پخش کنیم سال قبل هم که مراسم گرفتیم، همین کار رو کردیم. برای مزارش وصیتی کرده؟ گلزار شهدای فریدونکنار دفنش میکنیم؛ توی حسینیه معصوم زاده به سردخانه رسیدیم حاجی گل را جلوی در سردخانه پیاده کردم و ماشین را پارک کردم باهم وارد ساختمان شدیم جناب سیفی جلو رفت و به آقایی که پشت میز بود گفت من پدر شهید ابوالقاسم سیفی کناری هستم من و همرزمش اومدیم تا پیکر ابوالقاسم رو شناسایی کنیم. مرد از پشت میزش بلند شد جلو آمد و پیرمرد را در آغوش گرفت. با ما همراه شد و به سمت سردخانه رفتیم. قدمهای من سست شده بود، اما پدر شهید محکم و استوار راه میرفت وارد سردخانه شدیم. مرد به سمت یکی از کشوها رفت و آن را کشید. ملحفه سفید روی جنازه را کنار زد و خودش کنار رفت پدر شهید جلو رفت من هم جلو رفتم آن طور که علی اصغر بین آسمان و زمین مورد اصابت گلوله توپ قرار گرفته بود و بعد از شانزده ماه پیکری برای شناسایی نداشت خودش نبود پدر شهید گفت «خودشه؛ علی اصغر منه.» بعد پیکر پسرش را در آغوشش گرفت. مرد جلو آمد و گفت: «پدرجان میشه بفرمایید از کجا متوجه شدید؟» دندون جلوش رو نگاه کن از دندونش مطمئنم که خودشه. مرد به من نگاه کرد و گفت: «شما چطور؟» من مطمئن نیستم. وسایلی نداشت؟ مرد به سمت کشوی کوچکی رفت و نایلونی را درآورد و وسایلی را روی میز ریخت. فقط اینا توی جیبش بوده وقتی پنجه بوکس خاکی و زنگ زده را بین وسایل ،دیدم به سمت پیکر رفتم و در آغوشش گرفتم پنجه بوکس را خودم به علی اصغر هدیه داده بودم علی اصغر، دلم برات تنگ شده دلم برای روضههات تنگ شده قول بده که من رو هم اون دنیا شفاعت کنی. لحظاتی بعد علی اصغر روی دست مردم قدرشناس زادگاهش تشییع و در گلزار شهدای فریدون کنار آرام گرفت.






جعبه ابزار