• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

ابوالقاسم بزاز

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



بیستم مهر ۱۳۳۱، در روستای چاله زمین از توابع شهرستان بابل به دنیا آمد. سومین فرزند خانواده بود. پدرش محمدحسن، مکانیک بود و مادرش صدیقه مقدری نام داشت. تا پایان دوره متوسطه تحصیل کرد و دیپلم علوم تجربی گرفت. در حوزه‌ علمیه کوهستان بهشهر، مدرسه علمیه رضویه قم و همچنین حوزه‌های علمیه مشهد و یزد به تحصیل پرداخت. از همرزمان شهید اندرزگو بود و مدتی محافظ منزل امام خمینی در قم خدمت کرد. به عنوان پاسدار از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. سوم خرداد ۱۳۵۹ در منطقه سنندج بر اثر اصابت ترکش خمپاره ناشی از انفجار بمب کارگذاشته شده توسط منافقین به سر و سینه به شهادت رسید. مزار وی در آرامگاه معتمدی بابل واقع شده است.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

از كسى كه مأموريتش را به اين خوبى تمام كرده، اين حرف بعيد است. براى چه عذاب وجدان دارى‌؟! بنشين دو كلام حرف حساب با تو دارم. در اين دنيا هركسى نتيجۀ اعمال خودش را مى‌بيند. حق اين شيخ چريك هم همين بود. بايد حقش را مى‌گذاشتيم كف دستش تا بفهمد بچۀ يك مكانيك نبايد پا در كفش كومله كند. اگر تو اين جعبۀ شيرينى را دست آن بچه نمى‌دادى، يك دلاور ديگر اين كار را مى‌كرد. تو چيزى دربارۀ اين شيخ نمى‌دانى. شايد همين‌قدر شنيده باشى كه سال ۳۱ در بابل به دنيا آمده و درس خوانده و رفته دبيرستان؛ اما كسى به تو نگفته در دبيرستان چقدر با معلم‌هاى بهايى‌اش درافتاده و حرمت هيچ‌كدامشان را نگه نداشته. تو خبر ندارى كه مدرسه‌اش را از روزانه به شبانه تغيير داده، فقط براى اينكه با دخترهاى بى‌حجاب دبيرستانى كه نوبت صبح به مدرسه رفت‌وآمد مى‌كنند، برخوردى نداشته باشد. اين شيخ مدرسه را رها كرد و رفت نزد آيت‌اللّه كوهستانى و بعد هم براى ادامۀ درس‌هاى دينى، راهى حوزۀ علميۀ مشهد شد. بعد از يك‌سال و نيم درس و مبارزه، وقتى ديد ساواك تعقيبش مى‌كند، رفت مدرسۀ رضويۀ قم و در حجره مشغول برنامه‌هاى انقلابى شد. سال ۵۵ هم به پاكستان، افغانستان و ليبى سفر كرد و مبارزان انقلابى را دل‌گرمى داد. هربار كه به ايران برمى‌گشت، تعدادى از كتاب‌هاى خمينى را به تهران مى‌برد و آن‌ها را تكثير مى‌كرد. اينكه به روستاهاى دورافتاده مى‌رفت و براى مردم دارو مى‌برد، به ما ربطى ندارد. ساخت حمام و مسجدش هم مهم نيست؛ اما جلساتى را كه در دانشگاه‌ها برگزار مى‌كرد و سخنرانى‌هايى را كه ضد ما داشت، نمى‌شود ناديده گرفت. وقتى شنيدم با شهربانى قم و گارد جاويدان درگير شده، اميدم اين بود كه بعد از شناسايى، دستگير شود و در زندان‌هاى ساواك سربه‌نيست شود. اما حالا تاوان كوتاهى رژيم را ما پرداخت كرده‌ايم، با همين جعبه شيرينى! عذاب وجدان نداشته باش. دلت براى زن مرفه و دو بچۀ كوچكش نسوزد. تو از مُحرّم دو سال پيش خبر ندارى كه اين شيخ در روستاهاى اطراف بابل، نارنجك مى‌ساخت. روز ۱۲ بهمن من خودم او را در تحصن دانشگاه تهران ديدم. حتى روز ۲۲ بهمن در كرمانشاه داشت به مبارزۀ مسلحانۀ انقلابى‌ها كمك مى‌داد. تمام مدت يك‌ماه كارش همين بود. بعد هم شد محافظ خانۀ خمينى در قم. از آبان پارسال كه عضو سپاه بابل شد و كلاس‌هاى عقيدتى برگزار كرد، فهميدم كه اصلاح نشدنى نيست. سزاى كسى كه نصيحت نشنود، همين است. خيلى‌ها به او گفتند تدريس در حوزه و مدارس كمتر از مبارزه مسلحانه نيست، اما زير بار اين حرف‌ها نرفت. حالا كه شكافته‌شدن كاسۀ سرش حاصل دلاورى تو بوده، بايد يك چيز را بدانى. او نمايندۀ اندرزگو در ليبى بود. بعد از تعقيب و گريزهاى زياد بالاخره به دست ساواك افتاد و شكنجه شد. يكى از مأموران دلير ما قفسۀ سينۀ او را شكست. اين شيخ در زندان بود تا انقلاب پابرهنه‌ها باعث شد كه آزاد شود. نگران نباش! مطمئن باش اگر اين اندازه جرم‌هايش سنگين نبود، انجمن حجتيه حكم اعدامش را نمى‌داد. تو چه مى‌دانى كه او در نجف با خمينى ارتباط داشته و بعد هم عضو كميتۀ استقبال از او بوده. جاسوسان ما خبر داده‌اند براى خمينى به خانه‌اش غذا مى‌برد. خودت حسابش را بكن كه چه خطرى را از سر ما رفع كرده‌اى. روز ۱۸ دى تو نبودى ببينى روزنامه‌اى را كه در آن به خمينى توهين شده بود، دست گرفته و آمده بود مسجد خان و آن را براى مردم مى‌خواند و گريه مى‌كرد. همين اشك‌ها بود كه او را يكى از عوامل قيام ۱۹ دى كرد. شنيده‌ام پاسدارى به او گفته كه اگر مردى برو كردستان. آنجا سر مى‌بُرند... اين حرف را كه شنيد فردايش راهى كردستان شد. اينجا هم خودت شاهد بودى كه دكه‌اى در شهر زد و جوان‌ها را دور خودش جمع كرد و تا توانست ضد ما تبليغات راه انداخت. خودت شاهد بودى كه چقدر جوان‌ها دور ما را خالى كردند و رفتند در جبهۀ او. من كارى ندارم به اينكه در قرعه‌كشى‌اى كه مى‌خواستند از آن يك‌نفر را براى پريدن روى نارنجك انتخاب كنند، روى همۀ كاغذها اسم خودش را نوشت و رفت عمليات. اين‌ها به ما مربوط نيست. من از تبليغات او عصبانى هستم. با استدلال‌هاى قوى ما را محكوم كرده بود. خودت داورى كن. سزاى چنين دشمنى، چيزى غير از آن جعبه شيرينى بود! تو بايد همين كار را مى‌كردى. بايد بمب دست‌ساز را مى‌گذاشتى در جعبه شيرينى و مى‌دادى دست آن بچه تا كسى شك نكند. بايد وقتى شيخ طلبه مشغول خواندن قرآن و شروع سخنرانى بود، اين بچه جعبه شيرينى را مى‌برد طرف او. حالا اينكه پاسدارى در بين راه وسط پريد و خواست به خيال خودش از جعبه شيرينى بردارد، حرف ديگرى است. سنندج همين است. اين شيخ بايد مى‌دانست با دُم شير بازى نكند. حالا دهم خرداد ۵۹ و ترور او، درس عبرتى مى‌شود براى همۀ شيخ‌هايى كه انقلاب كرده‌اند. باز هم شكر خدا كه مأموريتت را با موفقيت انجام دادى. منتظر ترفيع درجه باش. عذاب وجدان نداشته باش. اين انقلاب دوامى ندارد. جنگ عراق به‌زودى شروع مى‌شود. صدام به‌زودى در ميدان آزادى تهران سخنرانى خواهد كرد. اگر حرفى ندارى، مى‌توانى بروى مرخصى. - آقاى رئيس! فقط يك كلام حرف حساب دارم. عذاب وجدان من براى اين است كه وقتى در جعبه را برداشتند و بمب شروع كرد به شمارش معكوس، ابوالقاسم بزاز از جعبه دور بود؛ اما فقط براى نجات بچه جلو دويد و خودش را روى جعبه انداخت!






جعبه ابزار