• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

ابوالحسن جعفری تیرتاشی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید ابوالحسن جعفری تیرتاشی (۱۳۵۱ گلوگاه _ ۱۳۶۷ شلمچه) متولد روستای زیبای تیرتاش شهرستان شهید پرور گلوگاه استان مازندران است. ابوالحسن جعفری تیرتاشی در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد ، مادرش نرگس نجفی و پدرش رمضان نام داشت. ابوالحسن جعفری در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت ، تحصیلات را در مقطع سوم راهنمایی با موفقیت پایان رسانید .شهید بزرگوار مجرد و فرزند اول خانواده بود. ابوالحسن جعفری در عضویت بسیجی و در لشکر۲۵کربلا به اسلام خدمت می کرد که در۱۳۶۷/۰۴/۳۱ هجری شمسی در منطقه شلمچه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت . پیکر پاک شهید جعفری در مورخه ۱۳۶۷/۰۵/۰۴ تشییع و در گلزار شهدای روستای تیرتاش به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

سرت فرياد كشيدم و گفتم: «مريضم را شفا بده». گفتى: «آسمان و زمين ملك خداست و هرچه در آن است». با پشت دست اشك چشمم را پاك كردم و از خواب بيدار شدم. از وقتى كه به امامزاده هاشم آمده بودم، داشتم غر مى‌زدم و گريه مى‌كردم. خواهر بزرگ‌تر است ديگر. از همان سال ۵۱ كه به دنيا آمدى تا وقتى كه به من و آبجى‌ها سفارش حجاب مى‌كردى من به خودم حق مى‌دادم كه گاهى به تو دستور بدم؛ و به تو غر بزنم كه اين كار خواهر را انجام بده، آن كار خواهر را انجام بده؛ خب برادر كوچك‌تر يعنى همين. تو هم از همان بچگى جور همۀ برادر خواهرها را مى‌كشيدى. نه فقط برادر و خواهر، كارهاى پدر و بى‌بى نرگس را هم انجام مى‌دادى. من فقط يك‌بار طفره‌رفتنت را ديده بودم و آن وقتى بود كه بى‌بى به تو گفت، برايش مرثيه بخوانى و خنديدى و طفره رفتى. با صورت سوخته آمدى. آيت‌الله جبارى امام‌جمعه هم بالاى سرت آمده بود. چقدر دوستش داشتى. او آمده بود تا بر پيكرت نماز بخواند، چون از همان بچگى، قلك سر طاقچه را پر مى‌كردى و مى‌بردى دفتر امام جمعه تا به مردم فقيرتر از خودمان كمك كنى. ما كه خودمان وضع خوبى نداريم برادر، اعتقاد داشتى زمين و آسمان ملك خداست و ما همه مملوك او هستيم و بايد به درد هم برسيم. تو هميشه اين‌گونه بودى؛ حتى وقتى در تنها ملاخانه گلوگاه، ملاخانۀ مش فاطمه قرآن ياد مى‌گرفتى. مش فاطمه هم آمده بود و لابد براى صورتت گريه مى‌كرد. من از همان وقتى گريه كردم كه پدر به بى‌بى گفت: «ابوالحسن زخمى شده و در بيمارستان است». چيزى در دلم مى‌گفت «كاش اين‌بار هم مثل دفعات قبل كه مى‌خواستى به جبهه بروى، از سن و سالت ايراد مى‌گرفتند و نمى‌گذاشتند». چقدر اين سال‌ها تلاش كرده بودى تا بتوانى به جبهه بروى. منافقان از اسراى نوجوان ايرانى فيلم مى‌گرفتند و با هياهو مى‌گفتند كه امام خمينى سرباز ندارد و بچه‌ها را به جبهه مى‌فرستد. از آن به بعد، بيشتر دربارۀ سن اعزام سخت‌گيرى مى‌كردند؛ ازاين‌رو وقتى شناسنامه‌ات را با شوق نشان دادى و گفتى رأى دادم، فهميدم ديگر نمى‌توانند جلويت را بگيرند و حتماً خواهى رفت. پدر خبر داشت كه مى‌آيى. هفتۀ پيش در آسمان ديد كه ستارۀ پر نورى به سمت خانۀ ما مى‌آيد و بعد از اينجا به سمت امامزاده هاشم مى‌رود و آنجا خاموش مى‌شود. بى بى نرگس به پدر گفت: «پسرم زخمى شده يا شهيد؟» گفت من خبر دارم كه صورتش سوخته. همان وقتى كه در نبرد با دشمن، به شهادت رسيدى، يعنى ۳۱ تير ۶۷ هر دو باخبر شده بودند. من با شنيدن اين حرف، از هوش رفتم. خواهر بزرگ‌تر است ديگر. حالا چه‌كسى به درس برادرهاى كوچكمان رسيدگى مى‌كرد؟ اصلاً آنها جز از تو از چه‌كسى حساب مى‌بردند؟ آن روز داداش با خوشحالى به خانه آمد و گفت: «هورا قبول شدم، قبول شدم». بعد نمرۀ ده رياضى‌اش را به همه نشان داد و تو سرى تكان دادى و گفتى: «بچه‌هاى سختكوش براى نمرۀ بيستشان هم اين‌طور خوشحالى نمى‌كنند تو كه ده گرفته‌اى». بسيار براى تربيت بچه‌ها جدى بودى. بار پيش وقتى در جبهه شيميايى شدى و در بستر افتادى، من آن‌قدر گريه نكردم كه وقتى شنيدم صورتت سوخته. همه مى‌گفتند كه تو چطور در خط مقدم رشادت به خرج مى‌دهى و جز خدا از چيزى نمى‌ترسى. پدر گفت: «پيكرت را از شلمچه آورده‌اند به اهواز و با هواپيما منتقل كرده‌اند به بهشهر». پدر خودش جلوى تابوتت را گرفت و به سمت امامزاده هاشم راه افتاد. اجازه هم نداد كسى جلوى تابوت را بلند كند. در امامزاده حرف يك منافق دلم را بيشتر سوزاند. شنيدم كه گفت: «عمو رمضان گريه نمى‌كند، چون بچه زياد دارد و فقير است». من مى‌خواستم سرش فرياد بكشم و بگويم كدام بچۀ عمو رمضان ابوالحسن مى‌شود؟ شاگرد ممتازه حوزه. كسى كه معلم مدرسه‌اش گفته بود: «اگر من در عمر درس دادنم بيست دانش‌آموز مثل ابوالحسن ديده بودم، پير نمى‌شدم». كسى كه نه فقط به همۀ اعضاى خانواده‌اش چنين محبت داشت، بلكه خيرش از كتابخانه تا پايگاه و كوچه و خيابان به همه رسيده بود؛ نه فقط تغذيه‌اى را كه در مدرسه مى‌گرفت براى ما مى‌آورد و خودش به آن لب نمى‌زد كه همۀ وقتش را گذاشته بود براى دين مردم. مى‌خواستم سرش فرياد بكشم و بگويم تو چه مى‌دانى عمو رمضان چه معامله‌اى با خدا كرده كه خودش دارد با دست خودش ابوالحسن را در قبر مى‌گذارد؟ تو چه مى‌دانى كه بابا رمضان، از همان شب كه ستاره را ديده، دايم به زبان حال و قال گفته كه آسمان و زمين همه مال خداست. بچه هم مال اوست. حال دوباره سر مزارت، در امامزاده بسيار گريه كرده‌ام و مدام به تو غر زدم و دستور دادم كه مشكلى برايم پيش آمده. خودت هم مى‌دانى كه مريض دارى بسيار سخت است. وقتى مريض در خانه باشد، ديگر چيزى مزه ندارد؛ مانند همان وقتى كه تو شيميايى شده بودى و آب خوش از گلوى هيچ‌كدام از ما پايين نمى‌رفت. بيست روز وضع به همين صورت بود كه ما ببينيم، برادر پانزده‌ساله‌مان كه پس از چند وقت اصرار توانسته به جبهه اعزام شود، اكنون در بستر خوابيده و مانند خودت شيميايى شده است. بعد خوابم برد و تو خواب ديدم كه روى چمن‌زارى ايستاده‌اى و من را صدا مى‌زنى. به سمتت مى‌آيم و در آغوشت مى‌كشم و عجب بوى خوشى به مشام مى‌رسد. دايم لبت تكان مى‌خورد و ذكر مى‌گويى. «دلم برايت تنگ شده، ولى دل تو براى ما تنگ نشده». حسابى سرت غر مى‌زنم و مى‌گويم: «يك دعايى بخوان كه داداش شفا پيدا كند». تو دستت را دراز مى‌كنى و تكه‌اى نان توى دستم مى‌گذارى و مى‌گويى: «له ملك السماوات و ما فى الارض».









جعبه ابزار