ابراهیم بیگی درونکلائی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
نوزدهم خرداد ۱۳۴۷، در روستای
درونکلا شرقی از توابع
شهرستان بابل به دنیا آمد.چندمین فرزند خانواده بود. پدرش نصرالله و مادرش حیات گرجی بود. تا پایان دوره راهنمایی تحصیل کرد. در
حوزه علمیه گلپایگانی قم به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا با تخصص
بیسیمچی در جبهه حضور یافت. یازدهم اسفند ۱۳۶۵ در منطقه
شلمچه و در جریان عملیات
کربلای پنج، بر اثر اصابت ترکش
خمپاره به سر و گردن به شهادت رسید. بیست و چهارم اسفند ۱۳۶۵ در گلزار شهدای درونکلا شرقی به خاک سپرده شد.
[ویرایش]
شاليزارها زير برف اسفندماه سفيدپوش شدهاند. سوز سرما را مىشود از كرسى خانههاى روستا فهميد. سر شب تنورِ خيلىها براى تهيۀ آتش كرسى روشن بود. تازه از راه رسيده بودم، همراه با ابراهيم. ابراهيمى كه اينبار تمام راه را كنار من آرميده بود. ميان همين جعبۀ چوبى و با همين چشمهاى بسته. تابوتش را رساندهام به روستا. حالا ميان خانۀ ما همۀ فاميل به جاى كرسى جمع شدهاند دور تابوت ابراهيم. از خانه بيرون زدهام. كسى چه مىداند شايد اين شاليزار پر از برف بتواند آتش جان مرا فروبنشاند؛ هرچند صداى ضجههاى پدر را از همينجا هم مىشنوم. ضجههايى كه پيش از اين ميان همين روستا مويههايى پر از دلواپسى بود. دلواپسىاى كه هر پدرى براى پسرش دارد. دستهاى پينهبستۀ پدر پر از رنج كشاورزى بود و دلش زخمخوردۀ رنجهاى روزگار. ابراهيم كه به دنيا آمد، رسيده بوديم به سال ۵۰. پدر بود و شادىهاى او و وليمه دادن به مردم روستاى درونكلاى شرقى. ابراهيم در همين خانه و ميان هياهوى بازىهاى كودكان روستا بزرگ شد. از همان كودكى مىشد او را در همۀ مجالس روضه ديد. عزادارى امام حسين عليه السلام را خيلى زودتر از سنش درك كرد و شايد همين عشق بود كه او را گره زد به قرآن و خواندن آن. آنقدر غرق عبادت و نماز و روزه مىشد كه گاهى نگرانى را در نگاه پدر و مادر مىديدم. چندبار هم شنيدم كه مىترسند اين كارها آخرش ابراهيم را از دين و عبادت بيزار كند. براى همين نصيحتش مىكردند كه هر كارى به اندازۀ خود، و دليلى ندارد كه او در اين سن و سال اينقدر روزه بگيرد و نماز بخواند. دورۀ راهنمايىاش را كه تمام كرد، فكر غريبى افتاد به سرش. آن روز كه پدر را در شاليزار دستتنها ديدم، فهميدم بايد دست رد زده باشد به سينۀ ابراهيم. پدر عصبانى بود و داشت زير لب از رنج روزگار شكايت مىكرد. مرا كه ديد عقدۀ دلش را باز كرد و گفت كه نمىداند چه كسى راه حوزه را ياد ابراهيم داده و فكر و خيال انداخته به سرش. گفت كه رعيت آخرش هم رعيت است و نصيحتش كنم كه فكر دور شدن از خانه را از سرش بيرون بيندازد و دل بگذارد پاى اين برنجها و كشتوكار شاليزار. چند شب بعد بود كه پدر پيش عالم شهر راهى شد تا تعبير خوابى را كه ابراهيم ديده بود، بپرسد. عالم زل زده بود به چشمان ابراهيم و بعد هم گفته بود كه اين پسر آيندۀ بزرگى دارد، درست مثل مقدس اردبيلى. همين حرف كافى بود تا پدر پولهاى ته صندوق را دربياورد و بريزد در كيسه و بدهد دست ابراهيم. بعد هم راهىاش كند طرف حوزۀ علميۀ شهر. پدر آدمى نبود كه به اين راحتى كوتاه بيايد. همانطوركه، چند ماه پيش روى من را هم زمين زد و گفت: ابراهيم بايد درسش را بخواند. هنوز براى او زود است كه به جبهه فكر كند. حق با پدر بود. ابراهيم نوجوان سيزدهسالهاى بيش نبود كه اخبار جنگ عطش جبهه را در دلش شعلهور كرد. مرا واسطه كرده بود تا رضايت پدر را بگيرم، ولى دستخالى از سرِ زمين برگشتم به خانه. گفتم كه پدر كوتاه نمىآيد و حق هم دارد. گفتم مسئولان پايگاه هم حق دارند تو را اعزام نكنند. سن و سالش را كه به رخش كشيدم، دست برد در شناسنامه و خود را پانزدهساله كرد. بعد هم نمىدانم با دل پدر چه كرد تا راضى شد. پاى برگه را كه انگشت زد، فهميدم كه تسليم تقدير شده است. ابراهيمش را با دستهاى خودش فرستاد به جبهۀ غرب. رفت و هفت ماه تمام در برابر منافقين مبارزه كرد. وقتى برگشت، خبر شهادت دو رفيقش را شنيد. كنارش ايستاده بودم كه پلكهايش را گذاشت روى هم و زير لب گفت: بعضىها چقدر راحت شهيد مىشوند. موتورسيكلتى از دور وارد آبادى مىشود. به گمانم از دوستان ابراهيم باشد كه خبر را شنيده و آمده تا امشب را كنار تابوتش بگذراند. من در جبهه بودم كه ابراهيم خودش را رساند به سنگرهاى جنوب. مىخواستيم كنار هم باشيم. براى همين از فرمانده گردان مسلم خواستم تا ابراهيم را بپذيرد. او اما مخالفت كرد. تنها دو روز بعد خودش آمد سراغ ابراهيم و دستش را گرفت و گفت كه اشتباه كرده. گفت كه اين طلبۀ پانزدهساله بايد بيايد در گردان او. دليلش را كه پرسيدم، گفت: من ابراهيم را نمىشناختم؛ نمىدانستم با چه انسان بزرگى روبهرو هستم. هنوز هم نمىدانم راز بزرگى ابراهيم را چطورى فهميد. آيا او هم مثل يكى از دوستانش در حالات نماز ابراهيم، چيزى كشف كرده بود كه مجبور شد اعتراف كند سيماى مقدس اردبيلى را در صورت ابراهيم مىبيند؟ صداى گريه از خانه بلندتر شده است. درست يك ماه قبل بود كه ابراهيم راهى شلمچه شد، اما در خانه گفته بود كه ديگر برنمىگردد. گفته بود كه ديگر نمىخواهد دنيا را ببيند. عكسى را كه به مادر داده و سفارش كرده بود كه آن را نگه دارد، حالا گذاشته شده ميان حجله. برمىگردم طرف خانه. تكيه مىدهم به ديوار و صداى زمزمۀ وصيتنامه را مىشنوم. انگار خود ابراهيم است كه دارد با همه حرف مىزند: اميدوارم با شهادت من حركت عظيمى در بين شما مردم حزبالله ايجاد شود و همگى بهيكبار، سلاح جنگ را برگيريد و ريشۀ ظلم و فساد و تباهى را از صحنۀ روزگار محو كنيد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم بارها اين روايت را بيان مىفرمود: «فَوْقَ كُلِّ ذى بِرٍّ بِرٌّ حَتّى يُقْتَلُ فى سَبيلِ اللّه فَاِذا قُتِلَ فى سَبيلِ اللّهِ فَلَيْسَ فَوْقَهُ بِرٌّ». بالاتر از هر خوبى، خوبى ديگرى است تا اينكه انسان در راه خدا كشته شود؛ پس اگر در راه خدا كشته شد، پاداش و ثوابى بالاتر از آن نخواهد بود....