• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

هادی واثقی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید هادی واثقی (۱۳۴۴ نور _ ۱۳۶۴ فاو) متولد شهرستان شهید پرور نور در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش مهدی نام داشت.هادی واثقی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.هادی واثقی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته بهداشت و درمان به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۴/۱۲/۲۳ هجری شمسی در منطقه فاو و در عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از سالها مفقودالاثر بودن در ۱۳۷۶/۴/۱۲ تشییع در گلزار شهدای نور به خاک سپرده شد.. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

فقط باید کپسول گاز را پر کنم؛ آخرین کاری که باید برای مراسم فردا انجام دهم همه چیز مرتب .است در نور کسی نیست که نداند تو به زادگاه خودت برگشته ای؛ آن هم بعد از دوازده سال بی خبری شاید اگر باور میکردیم پایان بیخبری ما میشد همان تیرماه بعد از شهادتت که خبرش از اردوگاه عراقیها در نامه ای از دوستت مسلم به ما رسید؛ ولی بابا بعد از شنیدن خبر استغفراللهی گفت و از حیاط رفت به اندرونی خانه قبول نمیکرد نه خبر شهادتت را باور می کرد، نه حرف آنهایی که در فاو تا لحظه آخر در کنارت جنگیده بودند؛ آنهایی که معتقد بودند تو اسیر شده.ای بابا دست کم می توانست برای امید که شده اسارتت را قبول کند تا عالم چشم به راهی برایش معنایی داشته باشد؛ اما دست رد زد به همه باورهایمان؛ گفت که همه اش دروغ است و تو روزی برمی گردی به او حق میدادم. جوان بیست ساله اش را میان توپ و تانك و آتش گم کرده بود؛ آن هم پسری چون تو را که از سردترین روزهای زمستان ۴۴ همه دلگرمی اش شده بودی آمدنت به خانه ای که بچه های قد و نیم قدی ،داشت شورونشاطی تازه به همه داده بود. دلش هم تو را در روزهای پرشتاب کودکی ات به خوبی به خاطر دارم از همان آغاز متانت و ،ادب حتی میان بازیهای کودکانه ات هم موج میزد. تشك ها را می چیدی روی هم و هر که نگاه می کرد، انتظار داشت روی آنها معلق بازی کنی و همه چیز را به هم بریزی؛ اما من خودم با همین چشم هایی که الآن از شدت اشك سرخ شده اند دیدم که چادر مشکی مادر را برداشتی و آن را به حالت دایره ای پیچیدی و به جای عمامه گذاشتی روی سرت. بعد هم نشستی بالای همان تشکچهها و مداحی و روضه ای را که در مجالس محل یاد گرفته بودی برای اهل خانه خواندی عزاداری شیرین زبانانه تو از يك سو چشمانمان را پر از اشک میکرد و از سویی خنده را ریخته بود روی نگاهمان وضع همه ما مثل هم بود؛ جز بابا که دست به سوی آسمان بلند کرده بود و خدا را شکر میکرد و عاقبت به خیری تو را می طلبید. روزهای مدرسه ات هم با همین شتاب گذشت تا رسیدی به دبیرستان؛ درست در روزهایی که انقلاب در همه شهرهای ایران ریشه دوانده بود و تو هم پرس و جوکنان در پی شناخت و شناساندن امام و اهدافش برآمده بودی روزی که با صورت کبود و چشمانی که زیرش سیاه شده بود به خانه ،آمدی مادر تشت رخت را رها کرد و به طرفت دوید. من داشتم کیسه های سیمان را جابه جا میکردم که برای ساخت خانه ام با خود ببرم مادر با دلواپسی میپرسید چه اتفاقی افتاده و تو با آرامش جواب میدادی که زمین خورده ای و من که از تهدیدهای منافقین خبر داشتم خوب میدانستم که چند نفر از آنها تو را تنها گیر آورده و حسابی کتکت زده اند. رازداری را از همان جا شروع کرده بودی دیگر برای من عجیب نبود که مادر بخواهد تو به خواب بروی و بیاید شلوارت را بالا بزند و زیر نور مهتاب، زخمهای پایت را تماشا کند؛ زخمهایی که از ترکش کردستان روی پا داشتی و آن را از همۀ ما پنهان کرده بودی. اگر دوست همرزمت از وضعیت پایت به من نمیگفت هیچ وقت کسی نمیفهمید که تو جلوی ما با چه مشقتی درست راه میروی و در خلوت خود، چگونه می لنگی گاهی وقتها خیال میکنم این رازداری را در حجره های قم یاد گرفته بودی در دبیرستان وقتی میخواستی از علوم تجربی به علوم انسانی تغییر رشته بدهی برای همه مسئولان مدرسه شدی علامت سؤال اما وقتی در دانشگاه تهران قبول شدی و گفتی که حوزه قم را بر هر دانشگاهی ترجیح میدهی همۀ معمایت برای من حل شد در مدرسۀ علمیۀ جهانگیرخان قم لباس طلبگی بر تن کردی و نشستی پای درس و بحث دینی این همان چیزی بود که روح بیقرار تو را آرام میکرد؛ هرچند آرامشی کوتاه؛ چراکه شوق جبهه نگذاشت در عالم خود بمانی. روی همین حیاط خانه چهار برادر دور هم جمع شده بودیم از تو خواستیم بمانی و درس بخوانی. دست آخر گفتیم قرعه میاندازیم و قرعه به اسم هر کداممان ،آمد به جای تو میرویم به جبهه اخمهایت را درهم کشیدی و قاطعانه گفتی قرعه کشی بی قرعه کشی من می روم. هر کسی در قبر خودش باید حساب خودش را جواب دهد. سکوت کرده بودیم و اینبار بابا وساطت کرد گفت لااقل الآن که فصل امتحان ،است نرو بمان و امتحاناتت را بده این بار هم با صلابت قبل جواب دادی بابا امتحان جبهه برای من واجب تر است. صحبت بابا که وسط میآید سالهای بیقراری و چشم انتظاری اش در همین خانه قلبم را به درد میآورد چقدر چشم دوخت به این در و سراپا گوش شد تا کسی زنگ آن را بزند و خبری از تو بیاورد. گرچه او هیچ خبری را جز خودت موثق نمیدانست؛ و حالا که خودت برگشته ای، او نیست. برگشته ای و صدایت همچنان از دل وصیتت در گوش جانم جریان دارد خوشا به حال آنان که کارشان در درون ،بود، اما در بیرون ناشناخته بودند و به ، لقاءالله پیوسته اند؛ زیرا قرآن فرموده .... فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملاً صالحاً و لا يشرك بعبادة ربه احداً (كهف: ۱۱۰)؛ هر کسی که خواستار قرب و لقای خداست باید عملش صالح باشد و جز خدا هیچ کس دیگر را پرستش نکند دارد دیر میشود باید برای مراسم فردا همه چیز آماده باشد. قرار است تو را برسانیم به آرامگاه شهر نور تا کنار پدر برای همیشه بمانی و مایه آرامشش باشی. کپسول خالی را میبرم تا برای قیمۀ فردا پر کنم کاری که تو هر وقت از قم به خانه میآمدی میکردی یادت میرفت که طلبه بودی و از شأن و شئونها چشم میپوشیدی؛ لباس کارگری به تن میکردی و میآمدی پای ساختمان نیمه تمام من و کمک می کردی. کپسول خالی روی شانه من است شانه ای که برگشت تکه استخوان و پلاک ،برادر مرهم زخم دوازده ساله اش شده است.






جعبه ابزار