هادی داداشی شیرافکن
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید هادی داداشی شیرافکن (۱۳۴۵ بابلسر _ ۱۳۶۵ شلمچه) متولد
شهرستان بابلسر در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش محمد نام داشت.هادی داداشی شیرافکن در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار متاهل و فرزند ؟ خانواده بود. هادی داداشی شیرافکن در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۲/۲۲ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات تکمیلی کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای
امامزاده ابراهیم بابلسر به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
امامزاده ابراهيم هميشه پناهگاه رنجها و غمهايم بوده؛ از روزى كه دختربچهاى بيش نبودم تا امروز كه همه مردم، مادر شهيد صدايم مىكنند. هرگز گمانم نبود روزى همه بىسامانىام را بياورم ميان صحن امامزاده ابراهيم و حتى زبانى براى گلايه و ناله نداشته باشم. وقتى قرار بود تو به دنيا بيايى، پاى پياده از روستا آمدم به پابوس آقا و از او خواستم كه سالم و صالح باشى. يازده اسفند ۱۳۴۵ بود كه حاجتم روا شد و تو سالم متولد شدى. همه بابلسر از صبح روز تولدت در نگاه من عوض شد. انس تو با قرآنى كه هر روز صوت دلنشين آن در خانه مىپيچيد، نورى شد ميان چشمانت. من روشنى اين نور را حتى ميان بازىهاى كودكانهات مىديدم. دبستان و راهنمايىات را كه تمام كردى، وارد دبيرستان شدى و آقاى علىپور شد معلم تو؛ كسى كه الفباى شهادت را در جان تو حك كرد. حال و هوايت تو را چنان با محبت اهل بيت عليهم السلام گره زد كه تصميم گرفتى بروى به فريدونكنار و در حوزه علميه امام صادق عليه السلام حجره نشين شوى. چهار سال شب و روز تلاش كردى تا رسيدى به آخرين صفحات كتاب معالم و مختصر. گاهى به ديدنت مىآمدم. از روستاى خودمان تا حجره فريدونكنار. آن روز كه مرا با بستهاى از غذا و توشه راه، در صحن حوزه ديدى، آرام و قرار از كف دادى. دعوتم كردى بيايم داخل اتاقت. سرت را زير انداخته بودى و من موج ناراحتى را در چهرهات مىديدم. چطور ممكن بود پسرى از ديدار مادر ناراحت شود؛ آن هم وقتى مادر، من باشم و پسر، تو. نزديك بود دلم از رفتار تو بگيرد كه نگاهت را دوختى به حصير حجره و آهسته گفتى: مادر! شما پيش من نيا. بگذار من پيش شما بيايم، تا اجرم ضايع نشود. مهربانى در صدايت موج مىزد و من نمىدانستم چرا نمىخواهى به ديدنت بيايم. گلايه كنان، خيال كردم از سر و وضع روستايى من جلوى دوستانت خجالت مىكشى. قبل از كه حرفى بر زبان بياورم، لب باز كردى و با متانتى كه خاص خودت بود، گفتى: مادر! جلوى دوستانم مرا بغل نكن، چون ميان دوستانم كسانى هستند كه مادر ندارند. ممكن است دل آنها بشكند. صدايت لرزيد. من هم بغض خود را فرو بردم و آهسته گفتم: از روستا تا اينجا راهى نيست. باشد، نمىآيم. پس لااقل لباست را به من بده تا ببرم برايت بشويم. نگاهت را از حصير برداشتى و زل زدى به چشمانم. صدايت تمام اتاق را پر كرده بود: من با ديگران فرقى ندارم. همين لحن كلام را چند روز پيش هم از تو شنيدم، وقتى براى خداحافظى آمدى و گفتى مىخواهى بروى جبهه. پدرت پرسيد: چرا اين قدر اعزام مىشوى و درسَت را رها مىكنى؟ يادم آمد كه هنوز مچ پايت بهطور كامل درمان نشده بود؛ همان پايى كه در يكى از عملياتها آسيب جدى ديده بود و بهخاطرش دو ماه تمام بسترى شدى. نگران بودم كه درد آن را از ما پنهان كرده باشى تا بتوانى راضىمان كنى به رفتن. درحالىكه بغض خود را فرو مىخوردم، با صدايى پر از التماس از تو خواستم كه نروى. دست خودم نبود. حس مادرىام تحريك شده بود. اشكهايم سرازير شد از صورتم. دستم را بوسيدى و با همين لحن مهربان، گفتى: مادر! از رفتن من ناراحت نباش. من بارها در جبهه دوستانم را ديدهام كه شهيد شدهاند. پيكر غرق خون خيلىهايشان را از زمين برداشتهام. زنهاى روستا دور مرا گرفتهاند و تسلايم مىدهند. در حلقه مردان، چشمم مىافتد به سيدعلىاكبر ميرباقرى؛ همان كسى كه شبها مىرفتى به ديدنش تا در فعاليتهاى انقلابى و بعدها در كارهاى پشت جبهه كمكى كرده باشى. او به پدرت گفت كه شبى رفتى و گفتى كه امشب دلت مىخواهد هر كار خيرى دارى به تو بگويد. او هم از تو خواست بروى وسايلى را كه براى فقرا آماده كرده به منزل آنان برسانى. تو هم نه فقط آن شب كه شبهاى زيادى آن كار را تكرار مىكردى؛ شده بودى پيك بركت براى خانه مستمندانى كه چشم به راه آذوقه بودند. ميان همهمه جمعيت، صداى آيه الله باكويى در صحن امامزاده مىپيچد. كسى كه شاهد رشد تو در حوزه بود و بعد هم كمك كرد تا بروى به قم و درسَت را ادامه دهى. سرم را برمىگردانم به اطراف تا او را ببينم. خبر شهادتت را اول به او دادهاند. آه از ماه ارديبهشت ماه! اسفندماه ۶۵ بود كه رفتى. ميان سوز سرماى زمستان بدرقهات كردم. رفتى و خود را رساندى به شلمچه و عمليات كربلاى پنج. رزمندهاى كه در عمليات همراهت بود، دارد براى جوانان تعريف مىكند كه تو لباسهاى خونين شهدا را به تن مىكردى و از خدا مىخواستى كه روزى لباس خودت به خون شهادت آراسته شود. رزمنده ديگرى مىگويد كه تو در عمليات تكتيرانداز بودهاى. اين را مىگويد، اما از اصابت تركشى كه تو را از من گرفت، حرفى نمىزند. يكى از مسئولين سخن او را با اندوهى سنگين ادامه مىدهد. مىگويد تو هنگام خداحافظى به او گفتهاى: به جبهه بياييد تا ببينيد كه ما در آنجا چه مىكنيم و با چه رنجها و سختىهايى با دشمن مىجنگيم. شما مسئولين بايد بياييد و ببينيد تا وقتى كه ما شهيد شديم يادتان بماند چه بارى بر دوش داريد. صداى برادرى سپاهى را مىشنوم كه دارد مىگويد: تو در عمليات، معاون فرمانده بودهاى. وقتى فرمانده شهيد شده، همه نيروها تصميم به عقب نشينى گرفتند. تو اما مانع شدى و براى آنكه آنها را واداركنى به مقاومت، خودت پيشقدم شدى و جلو رفتى. جلو رفتى؛ آنقدر كه عطر رفتنت تمام صحن امامزاده ابراهيم را پر كرد.