نوروز علی جمالی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
هفدهم شهریور ۱۳۴۶، در روستای
هچیرود از توابع
شهرستان چالوس به دنیا آمد. پنجمین فرزند خانواده بود. پدرش ولیالله و مادرش مروارید عبدالحسینی نام داشت. تا پایان پایه دوم راهنمایی تحصیل کرد. سپس به مدت دو سال در
حوزه علمیه امام صادق چالوس و دو سال در
حوزه علمیه معمارحسن تهران به فراگیری علوم دینی پرداخت. مجرد بود. به عنوان بسیجی از
لشکر ۲۵ کربلا با تخصص
تخریبچی در جبهه حضور یافت. دوازدهم بهمن ۱۳۶۴ در منطقه
هورالعظیم بر اثر اصابت گلوله به پا و کتف به شهادت رسید. بیستم بهمن ۱۳۶۴ در گلزار شهدای هچیرود به خاک سپرده شد. به افراسیاب نیز شهرت داشت.
[ویرایش]
از آن وقتىكه به هورالعظيم آمده بوديم، هيچ چيزى غير از نى نمىديديم؛ بهطورىكه، اعصاب بعضى بچهها را بههم مىريخت. سكوت عجيب نىها روى آب فرات آدم را فكرى مىكرد، اما براى ما، خاصيتى بسيار عالى داشت و آن هم آبى بود كه هروقت بخواهيم، بتوانيم استحمام كنيم. آن روز چشممان را باز كرديم و ديديم كه آقاى جمالى سر از آب بيرون آورد. آب و استحمام، آن چيزى بود كه ما بيش از هركدام از بچههاى مستقر در هورالعظيم قدرش را مىدانستيم. ما آقانوروزعلى جمالى را از چشمهايمان بيشتر دوست داشتيم. آقا نوروزعلى طلبهاى بود كه اصالتاً در روستاى هيچرود چالوس به دنيا آمده بود. سنوسال جوانى داشت و در سال ۴۶ به دنيا آمده بود. ريش و سبيل كمپشت او باعث شده بود كه سنش كمتر به نظر برسد. روزى كه آقانوروزعلى به روستا آمد، وضعيت روستا، وضعيتى اضطرارى بود. ما تنها به فكر زنده ماندن بوديم و در مايحتاج اوليۀ زندگى خودمان لنگ مىزديم. بويى از بهداشت به روستا نيامده بود و ما آبى براى حتى تطهير خودمان نداشتيم. ناگفته پيداست كه دراينصورت، هيچ به اين فكر نمىافتاديم كه اگر روحانى به اين روستا بيايد، به خانهاى براى اسكان نيازمند است و ما اصلاً، خيال هم نمىكرديم كه يكروز يك روحانى به روستاى ما گذرش بيافتد. اما آقانوروزعلى به روستاى ما آمد و ما هم بهخاطر وضعيت بد روستا هيچ پذيرايى از ايشان نكرديم و حتى خانهاى هم براى اسكان موقت به ايشان داده نشد. بااينحال، او در روستاى ما ماندگار شد و كار خودش را انجام داد. نه تنها كار خودش را در تبليغ دين، به بهترين وجه انجام داد و سعى كرد كه ما را با خداوند و دستورهايش آشنا كند، بلكه خودش آستينهايش را بالا زد و با پيگيرى مستمر و فراوان، با همكارى جهادسازندگى براى روستا، آب آورد. كمكم مردم روستا عاشق آقانوروزعلى شدند و سر زبانهايشان افتاد. اينكه چطور يك نوجوان بعد از دوران راهنمايى به حوزۀ علميه برود و منشأ اينهمه بركت در يك جاى دورافتاده باشد اين موضوع را مردم روستا، دهن به دهن براى هم تعريف مىكردند. روزى نبود كه مردم از آقانوروز خواهش نكنند، كه در همانجا ماندگار نشود. آقانوروز هم خواهش مردم را رد نمىكرد. مردم با خواهش و تمنا از آقانوروز قول گرفته بودند در محرم و صفر و رمضان در روستاى آباد شده به دست خودش مراسم برگزار كند. هر محرم و صفر و رمضانى هم انتظار آقانوروز را مىكشيدند تا او از تهران، محل تحصيلش، به روستا بيايد. اين روال عادى روستا به حساب مىآمد و هيچكس باور نمىكرد كه محرمى برسد و آقانوروزعلى به روستا نيايد. محرم سال ۶۲ اما مردم روستا هرچه انتظار كشيدند، آقانوروزعلى به روستا نيامد. روز اول دل خوش كردند به فردا و فردا به روز بعدى، اما خبرى از نوروزعلى نشد. خدايا، چه پيش آمده كه آقانوروزعلى به روستا نيامده. هركسى حرفى مىزد. نكند ايشان رنجيده باشد؛ نكند جاى ديگرى براى تبليغ برود. نكند سختى مسير و كمبود امكانات روستاى ما ايشان را از روستا بيزار كرده؟ مردم روستا نگران شدند و براى همين ما جوانترها راهى شديم تا به تهران برويم و از ايشان دلجويى كنيم كه از مردم روستا ناراحت نباشند. محل تحصيل آقانوروزعلى مدرسۀ معمارحسنخان بود و ما مىدانستيم كه ايشان دو سال بعد از شروع تحصيلات حوزه به اين مدرسه آمده است. مدرسه نزديك چهارراه سيروس بود و وقتى سراغ آقانوروزعلى را گرفتيم، ما را حواله دادند به مسجد كنار مدرسه. بهخاطر كمبود جا و حجره، بعضى از طلاب مدرسه، در مسجد ساكن شده بودند. بچههاى طلبه از ما استقبال كردند و به گرمى، به محل زندگى آقانوروزعلى دعوت شديم و از آنچه ديديم، حيرت كرديم. كيفيت محل زندگى آقانوروزعلى از وضيعت اضطرارى روستاى ما قبل از آمدن ايشان، به مراتب سختتر بود. نه حمامى براى استحمام، نه آب گرمى براى طهارت، نه نانى براى خوردن، متر به متر، طلبه، بدون زيرانداز. با ديدن شرايط زندگى آقانوروزعلى متوجه شديم كه نيامدن آقانوروزعلى به روستا، ربطى به وضعيت بد معيشتى روستا ندارد. همين سختىها شايد باعث شده بود كه آنقدر نفس آقانوروزعلى گيرا باشد و ارتباط قلبى او با امام زمانش قوى و محكم شود. همانجا دوستان آقانوروزعلى به ما گفتند كه ايشان در خط مقدم شيميايى شده و در بيمارستان بسترى است تا در مسجد و مدرسه دنبالش نگرديم. بعد از بهبودى، آقانوروزعلى باز هم براى تبليغ به روستا آمد و اما اينبار، ما هم همراه او به خط مقدم و جبهه رفتيم. سال ۶۴ هم همراهش به هورالعظيم آمده بوديم و اينجا برعكس روستا و مسجد، آب بود و آب. هربار كه دلمان مىخواست مىتوانستيم حمام كنيم. وقتى آقانوروزعلى از آب هورالعظيم بيرون آمد، با هر بارى كه او را در روستا زيارت مىكرديم، متفاوت بود. او به ما گفت كه ديگر براى تبليغ به روستا نخواهد آمد. آه، چرا حاجآقا؟ اين حرف را نفرماييد. او تعريف كرد كه ديشب در عالم خواب ديدى كه شهيد خواهد شد. با شنيدن اين حرف، ما التماس كرديم كه امروز از منطقه به عقب برود و اما ايشان گفت بگذار در عالم خودم باشم. همينطور در عالم خودش بود كه چندساعت بعد، تركش همۀ ما را در ماتم فرو برد. هنوز والفجر هشت شروع نشده بود كه ما او را در زادگاهش، هيچرود، تشييع كرديم و براى ايشان نه فقط هيچرود كه منطقۀ ما هم داغدار و عزادار شد.