نورمحمد فرجی شورکلائی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید نورمحمد فرجی شورکلایی (۱۳۴۸ جویبار _ ۱۳۶۵ ام الرصاص) متولد شهرستان شهید پرور
جویبار در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش یارمحمد نام داشت.نورمحمد فرجی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.نورمحمد فرجی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا و در
رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۵/۱۰/۴ هجری شمسی در منطقه
ام الرصاص و در
عملیات کربلای چهار شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. این شهید عزیز
جاویدالاثر هستند. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
چهارم دى است و سالگرد مفقود شدنت. گفتند كربلاى ۴ در امالرصاص جاويدالاثر شدهاى. حالا سالها مىگذرد و هنوز پيكرت را نديدهاند. اگر پدر و مادر زنده بودند چه زجرى مىكشيدند از اين انتظار طولانى. اصلاً حكمت خدا بوده كه پدر را در كودكى از دست داديم و مادر را يكسال بعد. و خواهرمان هاجر شد سرپرست ما. چقدر زحمت كشيد و حرصوجوش خورد تا بزرگ شديم و روى پاى خودمان ايستاديم. تو رفتى حوزۀ رستمكلا و مشهد و تا لُمعه را خواندى. هاجر چه شوقى داشت از اينكه دارى آخوند مىشوى. آرزو داشت روزى ملّاى روستايمان شوى و مردم روستاى «شوركا» به تو افتخار كنند. مردم به تو افتخار مىكنند نورمحمد جان! سالهاست كه روز شهادتت را خوب به خاطر دارم. سال ۶۵ رفتى. پسرم سه روزه بود كه گفتند مفقود شدهاى. اسمش را گذاشتم نورمحمد، تا هميشه به يادت باشم. پسرم بزرگ شده و از تو مىپرسد. از عمويى كه نديده، اما تعريفش را زياد شنيده. گاهى سراغ هاجر مىرود و گاهى سراغ فاطمه. از عمههايش حرفهايى مىشنود و مىآيد سراغ من. مثل خودت كمحرف و بىسروصداست و قرآن خواندن را دوست دارد. برايش گفتهام كه عمو نورمحمد در نوشتههايش آيههاى قرآن ديده مىشود. گفتهام كه عموى هفده سالهات خيلى بيشتر از من مىفهميد و حرفهايى مىزد كه تا آن زمان نشنيده بودم. مىگفت: «اهل تقوا بودن تنها در اين خلاصه نشده است كه گوشۀ اتاق تسبيح زد و عبادت كرد. بايد حركت تكاملى كرده باشيم. بايد صفت مجاهدت و حقطلبى داشت و دامن و همت به كمر بست.» پسرم نورمحمد امروز پرسيد: «منظور عمو از حركت تكاملى چيست؟» ساعتها فكر كردم تا به نتيجه رسيدم. خدا خيرت بدهد برادر! نيستى، اما مرا به تفكر وامىدارى. فكر كردم حركت تكاملى را در كارهاى تو پيدا كنم. گفتم: عموجان اعتقاد داشت نماز بدون ولىّ فقيه درست نيست، حتى اگر يك روز باشد. عاشق رهبر و انقلاب و ائمۀ اطهار عليهم السلام بود. وقتى امام خمينى رحمه الله دستور داد مردم جبههها را پر كنند، عمو شب و روز گريه مىكرد و مىگفت: «پدرم امام تنهاست!» يك روز از شهر اعزام شد به جبهه و سفارش كرد اگر خواهر و برادرهايم حالم را پرسيدند، بگوييد در شهر دارد درس مىخواند. حركت تكاملى يعنى همينكه يك جوان هفده ساله مىرود بجنگد با دشمنى كه تا دندان مسلح است. يعنى اينكه عمو در وصيتنامهاش گفته: ما براى كشورگشايى مقاومت نمىكنيم، بلكه براى سرافرازى پرچم اسلام تا سرحدِّ امكان مقاومت مىكنيم. حركت تكاملى يعنى اينكه برادرت بخواهد برود مشهد و تو تا ترمينال همراهىاش كنى و خودت هم برايش بليت بگيرى. يعنى اينكه هر وقت از جبهه برگردى، براى بچههاى خواهر و برادرهايت چيزى سوغات بياورى. همينكه در آن بحبوحه، به يادشان بودهاى و درد يتيمى را مىخواهى از يادشان ببرى آن هم با يك لبخند. اينها حركتهاى تكاملى تو بود نورمحمد جان! باز هم گشتم و ميان خاطراتم چيزهايى پيدا كردم. زمانى را كه عروسى يوسف بود و مىخواستم گروهساز و آواز بياوريم يادت هست؟ گفتى: «عروسى كه با ساز باشد، دوست ندارم.» اما يوسف دلش به ساز و آواز خوش بود و عروسىاش را برگزار كرد. فكر نمىكردند تو در عروسى برادرت نيايى و حرفت يك كلام باشد. روحت بزرگ بود و خيلى چيزها را فهميده بودى كه مىگفتى: دنيا مانند پل است كه نمىشود بالاى آن خانهاى بنا كرد. ما روى آن پل، خانه بنا كرده بوديم تا خوش باشيم و بهمان سخت نگذرد در اين دنيا. اما تو معتقد بودى جان انسان و كلِّ دنيا و هر چه هست، همه خراب شدنى و رفتنى است. چه بهتر كه جان در راه خدا انفاق شود. تو اهل چيزهايى بودى و طرف چيزهايى نمىرفتى. شوخى هم نداشتى و نمىگذاشتى ما طرف آن چيزها برويم. قضيۀ سيگار از اين دست است. تو برايم نامه نوشتى و خواستى كه سيگار نكشم. مرا به زندگى باطراوت دعوت كردى و گفتى: نگو يك نخ است. يك نخ، پنجاه نخ مىشود. يك وقت خبر ندارى، ديدى روزى يك بسته شده است. قربان حواس جمعت بروم برادر جان! كه جاى پدرِ نداشته، براى من و يوسف دل مىسوزاندى و از ما غافل نبودى. گاهى به هاجر هم تذكر مىدادى. او كه از ما بزرگتر بود و سرپرست ما. اما تو هر جا لازم مىديدى، حرفت را مىزدى. از حجاب و اسراف نكردن و صبر در زندگى برايش حرف مىزدى. او سالهاست كه صبورى پيشه كرده به اميد شنيدن خبرى از تو. سالهاست كه ماهى قرمزهاى حوض خانه مردهاند و روى آب را خاك و غبار گرفته. كسى دل و دماغش را ندارد كه ماهى بياورد در حوض بيندازد و آب حوض را تند تند عوض كند. پسرم نورمحمد از عمويش مىپرسد و من اينها را به او مىگويم. ياد نماز شبها و گريههاى شبانهات مىافتم كه اگر كسى نمىدانست از خوف خداست، فكر مىكرد از درد يتيمى اينگونه زار مىزنى. از روزهايى مىگويم كه نماز جماعت را در مسجد روستا بر پا مىكردى و براى مردم احكام مىگفتى. احكام نماز و روزه كه خيلىهايشان نمىدانستند و گاهى در مىماندند از انجام حكم صحيح. مسجد روستاى شوركا امام جماعتى مثل تو مىخواست. كسى كه عمل مىكند به آنچه مىگويد و اگر كارى را انجام نداده، ديگران را دعوت به آن نمىكند. مسافرم! برادرم! امروز جملههايى را در دفترچهات ديدم و به آن اميد بستم: «مگر نه اين است كه زندگى در دنيا تمام نشدنى نيست و ناقص است؟ زندگى كامل در آخرت است. در زندگى در دنيا براى آنان كه عبادت و پرهيزكارى كردند، خوشا به حالشان... پس بايد بيش از اين، خود را آماده كنيم و از اين مسافرت چيزهاى با ارزشى به خانۀ اصلى خود ببريم.» جملۀ آخر را كه تمام كردم، نورمحمد نوشتهات را از من گرفت. آن را بوسيد و گفت: «فهميدم حركت تكاملى يعنى چه؟» دفترچهات را برداشت و رفت گوشۀ حياط نشست. خواند و ورق زد و گريست. عجب حس و حالى داريد شما نوجوانها.