میکاییل فضلی
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
شهید میکاییل فضلی (۱۳۴۸ سوادکوه _ ۱۳۶۶ شلمچه) متولد شهرستان شهید پرور
سوادکوه در استان
مازندران است. ایشان در خانوادهای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه السلام متولد شد، مادرش ؟ و پدرش غلامعباس نام داشت.میکاییل فضلی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در
حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند ؟ خانواده بود.میکاییل فضلی در عضویت
بسیجی و در
لشکر ۲۵ کربلا در
رسته عقیدتی سیاسی به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۱/۴ هجری شمسی در منطقه
شلمچه و در
عملیات تکمیلی کربلای پنج شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک شهید فضلی پس از تشییع در گلزار شهدای
کچید به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.
[ویرایش]
مرد همسايه صدايش را روى من بلندتر كرد: من يك سانتى متر هم عقب نمىروم. كنارههاى زمين مال من است. تو در چارچوب در ظاهر شدى. دستى بردى و عمامهات را روى سر جابهجا كردى. قبل از آنكه وساطت كنى، خشمم را فرو خوردم و با لحنى آرام جواب دادم: برادر من! مرد حسابى! من دست نوشته دارم. اين بخش زمين به نام من است. تو دارى ملك مرا غصب مىكنى. جلو آمدى و به ما نگاه كردى. مرد به خيالش كه تو براى طرفدارى از من آمدهاى، صدايش را به فرياد تبديل كرد: گفتم مال من است. دست نوشتهات به درد خودت مىخورد. دستش را زد روى شانهام و من قدمى به عقب هل داده شدم. بازويم را گرفتى كه به ديوار نخورم. دوست نداشتم ميان درگيرى ما، به تو توهين شود. استغفرالله گفتى و به مرد نگاه كردى. بعد پرسشگرانه خيره شدى به من. گفتم: بابا جان! تو درس طلبگى خواندى... تو چيزى بگو... به پير و به پيغمبر، آن بخش زمين مال من است... من شاهد دارم. داد و بيداد مرد بلند شده بود: شاهد كه كارى ندارد. من هم دارم. اخمهايت را درهم كشيدى و مثل مردى پنجاه ساله كه تلاش مىكند دعواى بين بچهها را داورى كند، گفتى: خواهش مىكنم تمامش كنيد. صلوات بفرستيد و دست برداريد! از خون خودم بودى و نگاهم كه مىكردى، مىتوانستى از عمق چشمهايم راست بودن قسمهايم را باور كنى. قسم خوردم كه مِلك سهم من است. ديدم كه باورم كردى. يقين داشتم كه بهتر از هركسى باور داشتى كه پدرى كه عمرش را در ذوب آهن كار كرده و عرق ريخته، بهخاطر چند متر زمين دروغ نمىگويد. در نگاهم مكثى كردى. منتظر بودم تا براى دفاع از حق من، با مرد همسايه حرف بزنى و از او بخواهى دست از ادعاى دروغش بردارد. اما درست ميان من و او ايستادى و با لحنى پر از درد گفتى: پدرجان! جوانهاى در ميان جبهه دارند از جان خود مىگذرند. آن وقت شما از چند متر زمين نمىگذريد؟ با چشمانت به من گفتى كه مىدانى حق با من است، اما بايد از حقم بگذرم. گذشتن از زمين كار سختى نبود. اين را وقتى كه بايد از تو مىگذشتم، فهميدم. وقتى مادرت با دستهاى لرزانى كه سعى مىكرد از چشم تو پنهانشان كند، همه دلواپسىاش را ميان حياط جارو مىكرد. وقتى آب دهانش خشك شده بود و با نفسش با تو حرف مىزد: تو چند بار رفتى و سهمت را ادا كردى تو بايد درس بخوانى. و صداى تو مىآمد كه با لحنى آرام او را به دنياى خودت دعوت مىكردى: مادرجان! من دو بار قبل بدون رضايت رفتم، اما الآن مىخواهم شما رضايت بدهيد تا بروم. مادرت با صدايى بغض آلود كه پشتش دنيايى التماس براى ماندنت پنهان بود، دليل مىآورد كه تو بايد بمانى و درس بخوانى و ازدواج كنى. دليلهاى تو اما از مادرانههاى او محكمتر بود: مادر! مىدانم شهادت دايى برايت سخت بود. مىدانم داغ برادر ديدهاى، اما ناراحت نباش! ما شش برادر هستيم. حتماً بايد يكى برود و من مىروم. من كه بروم، پنجتاى ديگر هنوز كنارت هستند. حالِ اشكهاى مادرت را وقتى فهميدم كه پيش من آمدى. از مشهد آمده بودى به روستا تا اجازه جبهه بگيرى. گفتم: ميكائيل، تو هجده ساله هستى و دارى درس خارج مىخوانى. نمىخواستى درس خواندن مانع پروازت باشد. بار اول كه رفته بودى، برايت نامه نوشتيم بيا كه مىخواهيم برايت آستين بالا بزنيم. تو احترام ما را حفظ كردى و گفتى كه ما صاحب اختيارت هستيم، اما دلت نمىآيد دختر مردم را آواره كنى. همين تلنگرها كافى بود تا من باور كنم كه تو ماندنى نيستى. مادرت قبل از تولد تو اين را فهميده بود؛ چهارسال بود كه مادر نمىشد. بچه قبل از تو را هم از دست داده بوديم. بهمن ۱۳۴۸ كه تو ميان دامنش قرار گرفتى، از همان نگاه اول حس كرده بود كه تو رفتنى هستى. براى همين با كمترين مريضىات برمىآشفت و خيال مىكرد كه ميكائيلش قصد رفتن كرده. روزهاى دبستانت براى او در همين آشفتگى مىگذشت تا تو به خانه برسى و خودت را ميان كاغذ و كتابها غرق كنى. ميان شش پسرش، تو براى او چيزى ديگر بودى. گرچه عاطفه مادرى تقسيم شدنى نيست، اما من يقين داشتم حساب تو با بقيه براى او فرق مىكرد؛ همان طورى كه براى من. ميكائيل من! چگونه اينطور نباشد، وقتى زمزمه نمازهايى كه در مسجد به تو اقامه مىكردم با نمازهاى ديگرم فرق داشت؟! نه فقط من، كه حتى عمويت هم اين را بارها به من اعتراف كرد كه صفاى نماز جماعتى كه تو امامش باشى، چيز ديگرى است. من حس رفتنى بودنت را در سومين اعزامت به جبهه درك كردم. اصلا از وقتى شهيد بقايى را تشييع كرديم و تو با پاى پياده به مزارش آمدى، تو را رفتنى ديدم. يادم هست كه پاى مزارش از او گلايه كردى كه چرا تو را با خود نبرده. بار سوم كه قصد جبهه داشتى و عازم شلمچه بودى، كسى صدايت كرده بود. مىدانم كه شهدا صدايت كرده و بشارتت داده بودند كه وقت گذشتن از زمين است. حالِ تو را از وصيتنامهات فهميدم. نوشته بودى: خدايا! براى سومين بار وصيتنامهام را تعويض مىكنم. شش سال است كه از جنگ تحميلى مىگذرد و در اين مدت كه در جبهه شركت كردم، شهادت را نصيبم نكردى، البته شكى نيست كه تابهحال لياقت شهادت را نداشتم، در اين مدت بهترين دوستان و نور چشمان در كنارم به شهادت رسيدند. خدايا، به من كمك كن كه لياقت شهادت در راهت را پيدا كنم! شهادت را روز چهارم عيد ۶۶ به تو عيدى دادند. چهار روز بعد، تو روى دستهاى مردم به سوى گلزار شهداى كچيز سوادكوه، هديه جاويد خدا براى خطه سرسبز مازندران شدى. وقتى از تشييع جنازه ات برمىگشتم، از تپه كه به زمين نگاه كردم، صدايت در گوشم پيچيد. انگار داشتى مىگفتى: همه چيز در نزد خداوند است. بگذر از زمين، پدرجان! يادم آمد كه تو در ابتداى مسير روحانيت بودى و هيچ حرفى نمىزدى، مگر آنكه پيش از آن، خود بدان عمل مىكردى.