• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

میثم یحیی زاده نیم چاهی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



میثم یحیی زاده نیم چاهی
Profile_shahid
اطلاعات شخصی
تولد ۱۳۳۹/۱۲/۱۶ روستای نیم چاه
تحصیلات ابتدایی / حوزه علمیه
وضعیت تاهل مجرد
نوع عضویت پاسدار / ل ۲۵ کربلا
مسئولیت فرمانده دسته
شهادت ۱۳۶۱/۰۲/۱۰ منطقه اهواز
محل دفن جاویدالاثر

شانزده اسفند ۱۳۳۹‌، در روستای نیم‌چاه از توابع شهرستان نکا چشم به جهان گشود. فرزند پنجم خانواده بود. مادرش کبری حقی و پدرش رحمن نام داشت. پنجم ابتدایی را در دبستان طوسی نکا خواند سپس مدتی در حوزه علمیه محمدیه شهرستان نکا و حوزه علمیه تهران مشغول فراگیری علوم دینی شد‌. مجرد بود. عضو رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد، در لشکر ۲۵ کربلا و با مسئولیت فرمانده دسته به اسلام خدمت کرد. دهم اردیبهشت ۱۳۶۱ (سال دوم جنگ تحمیلی) در منطقه فارسیاب (اهواز) و در عملیات بیت‌المقدس، ساعت چهار صبح مشغول حمل خرج انفجاری بود که گلوله توپ در کنارش منفجر شد و ایشان آتش گرفت و اثری از او به دست نیامد. و در بیست و یک سالگی به شهادت رسید. برادرش عباس یحیی زاده نیم چاهی نیز به شهادت رسیده است.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

باران نم‌نم بر پنجره مى‌خورد و هرچه مى‌گذشت بر تعداد قطره‌ها افزوده مى‌شد. ابرهاى سياه در آسمان شب جولان مى‌دادند. روستاى در تاريكى فرو رفته بود و فقط چراغ تك و توكى از خانه‌ها روشن مانده بود. هرازگاهى صداى پارس سگى، سكوت روستا را درهم مى‌شكست. پيرزن چند طره از موهاى سفيدش را كه بر پيشانى‌اش افتاده بود، زير چهارقدش پنهان كرد، سپس چراغ تورى را از روى تاقچه برداشت. شب‌پره‌اى دور آن مى‌چرخيد و گويى گيج مى‌زد؛ كمى پرواز مى‌كرد و از شيشه فاصله مى‌گرفت، سپس با سرعت خودش را به شيشۀ مى‌كوباند. پيرزن با دست ديگرش در گنجۀ گوشۀ اتاق را گشود. نور چراغ در چشم‌هاى كم‌سويش افتاده بود. لب‌هايش شروع كرد به لرزيدن و اشك در چشمانش برق مى‌زد. آلبوم عكس را برداشت و مشغول تماشاى آن شد. ناگهان كاغذى كاهى از ميان آلبوم به بيرون افتاد. وقتى آن را برداشت، تيرگى كاغذ نشان از گذشت زمان مى‌داد و گويى آمادۀ پودر شدن بود. با احتياط لبۀ آن را گرفت و آن را گشود. تا چشمانش به دست‌خط پسرش افتاد، بغض مانند پنجه‌اى تنومند به گردنش چنگ انداخت و راه نفس‌كشيدنش را بست. ديگر خطبه‌خط آن را از حفظ بود: «سفارش من به پدر و مادرم اين است كه شايد ديگر برنگردم و از شما مى‌خواهم كه به افراد جوان كمك كنيد تا بتوانند ازدواج كنند. پدر و مادر عزيزم، اگر نيامدم، ناراحت نباشيد و به غيبت آقا امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف فكر كنيد و خود را قانع كنيد». اشك‌هايش بر كاغذ چكيده بود؛ دلتنگى را به شكل چنگالى تيز تجسم مى‌كرد كه گويى مأمور شده بود تا قلبش را از جا بكند! صداى خنده‌هاى كودكانۀ ميثم در گوش‌هايش پيچيد و ذهنش به سال ۳۹ پر كشيد. شانزده روز از اسفند گذشته بود كه پسرش به دنيا آمد. پدرش كه دوست داشت پسرش مانند ميثم تمار پشتيبان اسلام باشد، اسمش را ميثم گذاشت. از همان كودكى بسيار به قران و نماز علاقه‌مند بود تا جايى كه پس از دوران ابتدايى در حوزۀ علميۀ محمديۀ نكا ثبت‌نام كرد تا دروس حوزه را فراگيرد. مدتى پس از آن به حوزۀ علميۀ تهران رفت تا تحصيلاتش را آنجا ادامه دهد. هرگاه از حوزه برمى‌گشت، اعلاميه‌هاى امام رحمه الله را با خودش مى‌آورد و به مردم مى‌رساند و آنها را براى مقابله با رژيم شاه متحد مى‌كرد. روزى، صبح خانه را ترك كرد و ديگر برنگشت. پيرزن كفش‌هاى پلاستيكى‌اش را پوشيده بود و همۀ روستا را زير پا گذاشته بود؛ اما ميثم را نيافت. پيرزن صورتش را با دنبالۀ چارقدش پوشاند و به هق‌هق افتاد. با خودش انديشيد از روزى كه خدا ميثم را به او داده بود، نافش را با مفقود شدن بريده بود و كوله‌بارى از دلشوره براى پدر و مادرش بدرقۀ راهش كرده بود. نخستين بارى كه مفقود شده بود، شش روز طول كشيد تا متوجه شدند مأموران ساواك او را در تظاهرات دستگير كرده و به زندان انداخته‌اند. پدر و مادرش بسيار دوندگى كردند تا آزاد شده بود. از همان روزها مادر در جدال عقل و دلش دست‌وپا مى‌زد؛ از طرفى مى‌دانست كه پسرش صراط مستقيم را در پيش گرفته و از سويى ديگر حريف حس مادرانه‌اش، كه حاضر نبود خارى به پاى پسرش برود، نمى‌شد. عكس ميثم را ديد كه لباس پاسدارى بر تن داشت و لبخند ملايمى روى لب‌هايش؛ انقلاب كه پيروز شد در لشگر ۲۵ كربلا مشغول خدمت گرديد و پس از سربازى در نيروى هوايى بندرعباس به عضويت رسمى سپاه درآمد. پيرزن پشت دست‌هاى زبر و پينه‌بسته‌اش را بر صورتش كشيد و آلبوم را ورق زد. نگاهش بر عكس پسرش، كه آرپى‌جى ۷ را بر دوشش گذاشته بود و كنار يكى از همرزم‌هايش ايستاده بود، مات ماند. وقتى روزى از نماز جماعت به خانه برگشت، به مادرش گفت قصد دارد به جبهه برود تا اسلام را يارى كند. مادر با آنكه دلش لرزيده بود، چيزى نگفت. صبح روزى كه قرار بود به جبهۀ جنوب اعزام شود، او را از زير قرآن رد كرد. هنگام خداحافظى در نگاهش چيزى ديده كه دلتنگش مى‌كرد! و او توانسته بود آن حس مادرانه را به زانو دربياورد؛ همان حسى كه به او نهيب مى‌زد به پاى پسرش بيفتد و التماسش كند كه نرود! او رفت و جاى خالى‌اش مانند دردى بى‌درمان امان مادر را بريد؛ مدام به در حياط چشم مى‌دوخت تا پسرش از جبهه بازگردد؛ اما شش‌ماه گذشت و از او هيچ خبرى نشد! آن جادۀ خاكى كه پسرش را به جبهه برده بود، اكنون تنها مونس اشك‌هاى پنهانى او بود. آخرين بار همين هم‌رزمش كه در عكس كنارش ايستاده بود، خبر آورد كه دهم ارديبهشت ۶۱ ميثم را ديده كه در عمليات بيت‌المقدس و هنگام آزادسازى خرمشهر، در منطقۀ فارسياب تركش توپى به او اصابت كرده بود؛ ولى در پايان عمليات، هيچ اثرى از او نيافته بودند. هرگاه هم‌رزمش از جبهه برمى‌گشت، به خانۀ آنها مى‌آمد و خاطره‌هاى ميثم را برايشان بازگو مى‌كرد؛ در عمليات فتح‌المبين ميثم فرمانده دسته و آرپى‌جى زن بود؛ شب عمليات گردانشان مأمور شده بود كه تنگۀ رقابيه را از پشت دشمن ببندند. پس از طى مسافتى متوجه شدند كه در ميدان مين گرفتار شده‌اند. ميثم با هدايت نيروها به داخل رمل‌ها و ماسه‌ها كه در آن درخت‌هاى گز روئيده بود، گردان را نجات داده بود. ميثم بود كه نيروها را از تيررس هلى‌كوپترهاى عراقى خارج كرده بود كه بالاى سرشان چرخيده بودند و نتوانسته بودند، به آنها آسيبى برسانند! پيرزن نفس عميقى كشيد. آلبوم را بست و سرش را به ديوار تكيه داد. سال‌ها از رفتن ميثم گذشته بود و او هنوز نمى‌خواست باور كند كه پسرش ديگر بازنخواهد گشت! و همين چشم‌انتظارى، عمق زجر زمانه را به او چشانده بود!






جعبه ابزار