• خواندن
  • نمایش تاریخچه
  • ویرایش
 

مرتضی صادق کوهستانی

ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف



شهید مرتضی صادق کوهستانی (۱۳۴۶ چالوس _ ۱۳۶۶/۰۳/۳۰ اشنویه) متولد شهرستان شهید پرور چالوس در استان مازندران است. ایشان در خانواده‌ای با ایمان و دوستدار اهل بیت علیه ‌السلام متولد شد، مادرش فریده صادق کوهستانی و پدرش مجتبی نام داشت.مرتضی صادق کوهستانی در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد و به فراگیری تحصیل پرداخت، تحصیلات را در حوزه علمیه ادامه داد .شهید بزرگوار مجرد و فرزند دوم خانواده بود.مرتضی صادق کوهستانی در عضویت بسیجی و در لشکر ۲۵ کربلا و در رسته پیاده به اسلام خدمت می کرد که در ۱۳۶۶/۰۳/۳۰ هجری شمسی در منطقه اشنویه شهد شیرین شهادت نوشید و در جوار رحمت الهی جای گرفت. پیکر پاک این شهید عزیز پس از تشییع در گلزار شهدای سینوا به خاک سپرده شد. سلام و درود خدا بر روح پاک و مطهرش.

فهرست مندرجات

۱ - تعهد سرخ

۱ - تعهد سرخ

[ویرایش]

يك پل بزرگ بود؛ سرتاسرى. اطرافش همه سياه بود و تاريك. معلوم نبود اتصال پل به كجاست. شبيه پل معلق بود وسط مه. يك نفر ايستاده بود و يك ليست دستش بود. اسم مى‌خواند و شماره و يكى‌يكى از روى پل عبور مى‌داد. مرتضى ايستاده بود و گوش مى‌كرد. اسم‌ها اسم دوستانش بود ولى اسم او توى ليست نبود. جفت‌جفت دست گردن هم مى‌انداختند و رد مى‌شدند و مرتضى مانده بود تك‌وتنها اين طرف پل. دلش طاقت نياورد. رفت جلو و گفت اينها همه دوستان من هستند. پس چرا اسم من نيست‌؟ مرد ليست به دست، سرتاسر ليست را نگاه كرد و گفت: نه، اينها اسامى شهدا هستند! غلامرضا هميشه اينجاى ماجرا از خواب مى‌پريد. چيز عجيبى بود. چطور مى‌شود خواب‌هاى يك نفر به ديگرى سرايت كند؟ مرتضى خوابش را براى او تعريف كرده بود و او دقيقاً مثل خوابِ او خواب مى‌ديد. خوابى كه مرتضى دوسال قبل از شهادتش ديده بود: برادرش را كشيده بود يك گوشه و به او گفته بود مرد ليست به دست به او نگاه كرده و گفته اسمش آخر ليست است. آخر ليست هم باشد خوب است. خوب است كه هست. مرتضى هميشه برايش برادر بزرگ بود. فقط دوسال از او بزرگتر بود ولى همين دوسال توى ذهن غلامرضا نشسته بود. مرتضى بزرگترى مى‌كرد ولى اداى بزرگى درنمى‌آورد. رفيق هم‌سن‌وسال بود ولى به وقتش بيشتر مى‌فهميد. وقت هرچيز را هميشه بهتر از بقيه تشخيص مى‌داد. درس مى‌خواند. درسش هم خوب بود. خوب‌تر از همه كسانى كه آنها مى‌شناختند ولى وقتش كه رسيد تشخيص داد كه ديگر نبايد درس بخواند. پرونده‌اش را جمع كرد و رفت حوزه علميه چالوس. آنجا فكر كرده بودند درسش خوب نبوده كه آمده حوزه. كارنامه‌اش را كه ديدند ماجرا روشن شد. آقامجتبى پدرشان قرآن دوست داشت. هميشه به مرتضى مى‌گفت برو كلاس قرآن و حوزه را هم به حساب قرآنى بودنش دوست داشت. مرتضى كه رفت و سفت و سخت چسبيد به درس و پيشرفت كرد، به آقامجتبى گفتند مرتضى براى پيشرفتِ بيشتر بايد برود قم. آقامجتبى هم رضايت داد. قرآن پشت و پناه بچه‌اش بود. فريده خانم با چشم خيس پسرش را راهى قم كرد. مرتضى رفت مدرسه آيت‌الله گلپايگانى. آقامجتبى يك سر رفت قم تا هم به پسرش سر بزند و هم زيارت كند. اوضاع درسى مرتضى آنجا هم خوب بود. هنوز شاگرد اول بود و هنوز همه تعريفش را مى‌كردند. يك روز با مرتضى رفته بودند حرم حضرت معصومه عليه السلام و مرتضى پدرش را برده بود ديدن آيت‌الله گلپايگانى. حاج‌آقا به آقامجتبى گفته بود هيچ‌كس مثل مازندرانى‌ها حافظۀ قوى ندارد! انگارى توى سرشان ضبط قايم كرده‌اند! آقامجتبى سر كيف شد. مى‌خواست بگويد به خاطر ماهى است. ماهىِ سر سفره مازندارنى‌ها هوششان را زياد كرده ولى نگفت. بعداً براى غلامرضا گفت تا مثل او به برادرش افتخار كند. آقامجتبى كارش را توى تربيت بچه‌ها تمام كرده بود. مرتضى پسر بزرگ بود و بقيه هم كارهاى او را مى‌ديدند و دنبال مى‌كردند. اولين‌بار كه حرف جبهه شد به مرتضى گفته بودند سن‌وسالَت كم است براى جنگيدن. مرتضى كه تعريف كرد غلامرضا قانع نمى شد. از بس مرتضى هميشه برايشان بزرگتر بود باورش نمى‌شد جايى او را كوچك بدانند. از همان قم راه اعزام را پيش گرفت. پنج‌بار در عمليات‌هاى مختلف شركت كرد. يك مجروحيت مختصرى را هم از سر گذراند ولى نگذاشت مانع جنگيدن و درس‌خواندنش بشود. آقامجتبى نگران درسش بود. از مرتضى مى‌پرسيد وقتى مى‌روى مأموريت چطور مى‌توانى درس بخوانى و مرتضى مى‌گفت با خودم ضبط مى‌برم. درس‌ها را با نوار مى‌خوانم و توى امتحان‌ها هنوز هم شاگرد اول هستم. خيالتان راحت! خيال آقامجتبى ولى راحت نبود. آخر سر يك‌بار مرتضى را كشيد كنار و گفت حالا نمى‌شود شما نروى‌؟ بنشين و همين درسَت را بخوان. باور كن اجر جهادِ درس خواندن شما كمتر نيست. مرتضى حال پدر را مى‌فهميد. خودش هم شيفته درس بود ولى از يكى از اساتيدش شنيده بود و همان را براى پدر هم گفت. درس را دوسال ديگر هم مى‌شود خواند. ولى اگر همه مى‌نشستند به درس خواندن تكليف جنگ چه مى‌شد. پاى دين و مملكت و ناموس در ميان بود. وقت‌هايى كه مى‌آمد مرخصى، بهشتشان بود. توى دورهمى با دوستان، كسى كه بيشتر از همه شوخى مى‌كرد و خاطره مى‌گفت مرتضى بود. آن‌قدر خاطره براى گفتن داشت كه نمى‌گذاشت كار به غيبت برسد. وقت اذان كه مى‌شد همه را به‌خط مى‌كرد براى نماز اول وقت. حواسش بود اگر توى جمع رزمنده يا جانبازى هست بيشتر احترامش كند و دعوتش كند پيشنماز بايستد. خودش لحظه‌اى وقتش را به باطل هدر نمى‌داد و به بقيه هم همين را مى‌گفت. غلامرضا را صدا مى‌كرد و مى‌گفت وقتى گوسفندها را مى‌برى صحرا و آنها مشغول چرا هستند شما هم بيكار ننشين. قرآن يا كتابى با خودت ببر و سرگرم باش. خودش هم دستش مرتب توى كار بود. يك ماه رمضان را رفته بود روستاى نزديكشان تبليغ. غلامرضا آدرس گرفته بود و پرسان‌پرسان رفته بود ديدن برادر. رسيده بود مسجد روستا و سراغ روحانى را گرفته بود و گفته بودند رفته سرِ زمين كشاورزى. غلامرضا هم فكر كرده بود براى تفريح رفته دورى بزند و راه افتاده بود سمت آنها. از دور يك پيرمرد ديده بود كه الاغ را بار كرده و مرد ديگرى كنارشان كه بخشى از بار را روى دوش خميده‌اش گذاشته. مرتضى اهل شوخى بود. به پيرمرد گفته بود قايمش كند تا برادرش او را نبيند. غلامرضا متعجّب نگاهش كرده بود. گفته بود شما روحانى هستى برادر! جايت روى منبر است اين كارها چيست كه مى‌كنى‌؟ مرتضى ولى گوشش پى اين حرف‌ها نبود. گفته بود اين‌ها صبح تا شب زحمت مى‌كشند. اگر از من پرسيدند تو با جوانى و تن و بدن سالم چرا كمكشان نكردى چه جواب بدهم‌؟ آخرين مرخصى هم كه آمد ماه‌رمضان بود. آقامجتبى ديد طلبه‌اى با دوستش از ماشين پياده شدند و طرفشان آمدند. هربار از ديدن مرتضى توى لباس جا مى‌خورد. كى اينقدر بزرگ شده بود؟ وقت زن گرفتن بود ولى با جبهه‌هايى كه مى‌رفت جور در نمى آمد. مى‌خواستند هلكوپترسوار مهمات برسانند به منطقه برون مرزى. گفت دهم رمضان مرخصى مى‌گيرد و برمى‌گردد. شايد اين بار كمى بيشتر پيششان بماند. مرتضى از دلتنگى پدر خبر داشت. هربار برايش از ابراهيم و قربانى كردن اسماعيل مى‌گفت و امتحانى كه آنها هم بايد از سر مى‌گذراندند. فريده خانم هربار با دعا و ثنا بدرقه‌اش مى‌كرد. يك‌بار موقع خداحافظى از زير قرآن ردش كرده بود و گفته بود ان‌شاءالله برگرديد. مرتضى نرفت. يك لحظه ايستاد و بعد روى پله نشست و زد زير گريه. غلامرضا رفت سراغ برادر كه چرا گريه مى‌كنى‌؟ جواب داد به‌خاطر همين دعاهاست كه من شهيد نمى‌شوم! اگر مى‌شد يك‌طور مادر را راضى كنم... اگر يك‌بار مى‌گفت خدايا شهيدش بكن...! غلامرضا خيره به دهانش شده بود. يعنى چه‌؟ مگر مى‌شود؟! مرتضى گفت مى‌شود. اگر شما معناى واقعى شهادت را مى‌دانستيد... مرتضى دهم رمضان اما برنگشت. شايد دل فريده خانم راضى شده بود. آخر ماه‌رمضان بود كه خبرش به آقامجتبى رسيد. ماووت عراق را گرفته بودند. كار ساده‌اى نبود. با توپ و تفنگ و خون جوان‌هايى مثل مرتضى. خرداد شصت‌وشش بود. تولدش هم خرداد بود. دقيقاً توى اشنويه بيست سالش شده بود. غلامرضا گفت مرتضى خودش خوابش را ديده بود. فريده خانم گفت او هم خوابش را ديده. لباس روحانى تنش بود و آمده بود در خانه. هرچه مادر مى‌گفت بيا داخل نمى آمد. مى‌گفت بايد بروم مسجد. بايد به نماز جماعت ملكوتيان مى‌رسيد.






جعبه ابزار